شهيدان سرور شاه و گدايند
شهيدان آسماني منظر هستند
شهيـــدان همنشيـــــن با خداينـــــد
شهيدان رهبـــــران كـــــوي وصـــلند
شهيدان نور رحمــــــان و هـــــــدايند
شهيـــــدان صورتي مــــه گونه دارند
شهيدان سيرت خـــــون خــــــــدايند
شهيدان لاله هاي ســــــــــرخ گونند
شهيدان رهـــــرو بدرالدوجــــــــــايند
شهيدان دل به يزدان داده دوشنـــد
شهيدان جـان فداي هل اتي يـــــند
شهيــــــدان تا لقي حـــــق رسيدند
شهيــــــدان راهــــي حب الولاينــــد
شهيدان ساقي لب تشنــه هستند
شهيدان حامـــي كوثــــــر نماينـــــد
شهيدان عنـــــدليب لالـــــه زارنـــــد
شهيدان راوي عشـــــق و وفاينـــــد
شهيــــدان چهچه اي مستانه دارند
شهيدان مســــت جام رخ نماينـــــد
شهيدان در طريقت ســالك هستند
شهيـــــدان اهل وصل لافتــــي يند
شهيدان پيــرو ســـــالار عشقنـــــد
شهيدان در عمـــــل بي ادعاينـــــد
زمـــــاني با شهيــــدان بوده ام من
شهيدان همرهـــــان بي رياينـــــــد
(عبيد)م سائـــــل كوي شهـــــادت
شهيـــــدان شافـــــع روز جزاينـــــد
محمد علي يوسف زاده(عبيد)
13/1/1392
آسمـــــان و دشت و دامــــــن قامتـــــش رنگـــينه شد
موســــم و فصــــل بهـــــاران شـــد پديـــــدار جهـــــان
فصل سرمـــــا و سيـــــاهي سر بسر غمگينـــــــه شد
عندليـبــــــان نغمــــــه شادي ســـــرايش مي كننـــــد
روح مـــــا از شـــــادي مطـــــرب هـــــزاري زنــــده شد
غنچه هــــا آغـــــوش خــــــود وا كــــرده اند و منتظــــر
شهــــــد شيرين عســـل بر مردمــــــان لبخنـــــده شد
سبزه زاران ديـــــده ها را هـــــم نــــــوازش ميــــــدهند
چشـــــم شهــــــلا از وجـــــود مرغـــــــــزاران زنده شد
رنـــگ هاي ارغوانــــــي سبــــــز و ســـــرخ و دلفريــــب
بر طبيــــــعت هــــــاله اي در قـــــامتش زيبنـــــــده شد
رود هـــــــا جــــــاري ز آب و دشتــــــها سيـــــــــراب او
لاله و سوســـــن ميـــــان هـــر دمـــــن روئيـــــــده شد
ميوه هـــــا از تـــــرش و شيرين ســر به روييدن نهـــــاد
عطر و بـــــوي باغ گلهـــــــا در فضـــــــا پيچيـــــــده شد
اين همـــــه آثـــــــار خلقــــــت يك نـــــدا دارد بـــــگوش
نعمــــت يــــزدان چه آســـــان بر جهـــــان تابيـــده شد
نعمت حـــــق را ببايد شـــــكر بـــــي پايـــان روز و شب
روز و شــــب هــــم از بـــــراي ماندنــــت پاييـــــــزه شد
در (عبيــــــد)ي راز پنهـــانــــــــي فراوان خفتـــــه است
سر بخــــاك بندگي ساييدنش ايمان انسان زنـــده شد
كــــينه و بخل و حســــد را ميزدائي از وجود پاك ما
ديــــده هـــامــــان روشني ميــــگيرد از الــــطاف تو
اشك شوقي ريــــزد از هــــر گوشه چشمان مــــا
اي كه تدبيرت كــــند هــــر روز و شــــب را برقــــرار
گاه و دم را آفريــــدي از بـــراي راحــــت و بيدار مــــا
اي تو احــــوال مرا دانــــي كه چون سرگشــــته ام
حـال خوش بر مــــن عطا كــــن بر همه اقوام مــــا
حـال خــــوبان حـال نيــــكان حـال مــــردان صبــــور
با جــــلايي زر نشـــان صيقــــل دهــد بر قلب مـــا
بهترين حالي كه مي بايــــــد ســـتانــــم زان تـــــو
حــــال بـــــودن در كـــنار دلــــبــــرو دلــــدار مــــــا
يا ربـــــا بر حــــق پاكـــــــان و صـــديقـــان جهــــان
روشني ده ديده هامان بر جمال يار بي همتاي ما
در (عبيـــد)ي من چـــنان از درگــه ات شرمندم ام
از تو ميــــخواهم ببخشــــي بر مــــن و امثال مــــا
محمدعلي يوسف زاده
(عبيد)






بنام خالق هستی
باسلام
بااحترام,آورده اند که روزی چهار کودک که یکی از آنها عاقل وباخرد ودوراندیش بوده وسه کودک دیگر بازیگوش وبا هوی وهوس روزگار می گذراندند باهم به محوطه ریل قطارها رفته تا ساعاتی را بازی کنند.کودک عاقل به آن سه کودک دیگر گفت بیاییم تا درمسیر ریلهای بلا استفاده که مدتها است قطاری از روی آنها رد نمی شود بازی کنیم تا از این طریق حفظ جان کرده واز خطرها دور باشیم.اما همراهان او تقبل نکرده وبا سبک سری وتصمیمی بی خردانه روی ریلهای مورد استفاده مشغول بازی شدند.ودلیل آنها این بود که این ریلها تازه بوده و ریلهای بلا استفاده فرسوده و زنگ زده وکهنه هستند ولباسهایمان راکثیف می کنند.
این چهار کودک آنقدر بازی کردند تا اینکه همانجا خوابشان برود هریک درگوشه ای دراز کشیده و درخواب عمیق فرو رفتند.ناگهان صدای سوت قطاری از دور دست بگوش رسید,لوکومتیوران با کمی دقت متوجه شد که روی ریلها کودکانی خوابیده اند .چند بار سوت قطار را بصدا درآورد اما کودکان بیدار نمی شدند.کودک عاقل روی ریلهای قدیمی و بلا استفاده و آن سه کودک جاهل و بی فکر روی ریلهای تازه و مورد استفاده خوابیده بودند.
لوکومتیوران بفکر فرو رفت تا چاره ای اندیشه کندهرچه با خود کلنجار رفت تا بطریقی بتواند به کسی آسیب نرساند چیزی بفکرش نرسید.ناگزیر تصمیم گرفت تا مسیرش را منحرف کرده و از ریلهای قدیمی و بلا استفاده عبور کند تا بلکه از این طریق تلفات کمتری داشته باشد.وبا ازبین رفتن یک کودک جان سه کودک دیگر را نجات دهد.غافل از اینکه این سه کودک با تصمیم واقدام احمقانه خود با قرار گرفتن در مسیراصلی عبور قطار موجب بروز چه اتفاقی شده اند وآن کودک تنها با درایت و عقل و اندشه بلند در مسیر فرعی قرار گرفته تا عامل بروز اتفاقی نشود.
لوکومتیوران سکان قطار را بطرف ریل قدیمی و کهنه هدایت کرد واز روی کودک عاقل بخواب رفته گذشت و جانش را گرفت و در تصور خود کمترین خسارت و تلفات را برجای گذاشت.غافل از اینکه آن کودک براساس عقل وتدبیر در مسیر فرعی قرار گرفته وسه کودک دیگر که نجات یافته بودند براساس بی خردی و بازیگوشی سد راه قطار شده بودند.
نکته:
از این دست اتفاقات و تصمیم گیریها را بوفور می توان در زندگی اداری, اجتماعی وحتی سیاسی جوامع وملل مختلف مشاهده نمود که براساس تصمیم گیری واقدام عده ای نا بخرد وبی تفکر وحتی شاید معاند و مغرض چنان ضربه ای به عقلا وخردمندان و دلسوزان زده می شود که در هنگام تصمیم گیری وتصمیم سازی به این نتیجه می رسند تا برای حفظ وضعیت بیمارگونه موجود و تامین منافع ناصواب دیگران , حتی اگر عده ای عقلا واندیشمند وخیرخواه را دراین راه قربانی نمایند اشکالی نداشته ومورد تقدیر نیز قرار گیرند.
حضرت یحیی(ع)قربانی این تصمیم ناصواب پادشاه زمانه شد بگونه ای که وقتی حاکم وقت تصمیم گرفت تا با برادرزاده خود ازدواج کند برای فرار از ملامت مردم قصد عبور از مسیر فرعی را داشت که با حضرت یحیی(ع)مواجه گردید. وبرای رضایت دل یک نابخرد ,خردمندی را از زیر تیغ گذراند.
در واقعه عاشورا نیز از این تصمیم گیریهای نابخردانه و ناجوانمردانه مواجه می شویم. مردم کوفه و حکام زمانه که خود را پیرو وعامل دین اسلام می دانستند ویقین داشتند که امام حسین(ع)قران ناطق و عامل اصلی دین وحافظ وحامی دین است اما بخاطر مطامع دنیوی و عبور از مسیر بیراه وقتی با امام خود روبرو شدند عوض اینکه راه درست را انتخاب نموده و با امام برحق خود همراه شوند برای رضایت عده ای فرومایه کمر به قتل فرزند پیامبر خود بستند تا بیراهه عده ای را هموار سازند.
امروزه نیز از این اتفاقات غیر قابل تصور عقلی در سیستم اداری بسیار رخ می دهد تا جائیکه عده ای تصمیم احمقانه ای را گرفته و به عده ای بی تفکر تحمیل می کنند و آنان نیزدر موقعیت سر دوراهی قرار می گیرند اما برای حفظ موقعیت شغلی و منافع پیرامونی خود از عقل وخرد بهره نبرده وتصمیمی را اتخاذ می کنند که موجب زیر پاگذاشتن اخلاق و اصول انسانی می شوند.که با این اقدام ارزش را زیر پا له کرده تا بلکه بتوانند دوسه روزی بیشتر جولان دهند.
ادامه داستان*
یک نکته حائز اهمیت اینکه پس از خروج قطار از مسیر اصلی و کشته شدن آن کودک عاقل وخردمنداتفاق عجیب دیگری نیز رخ داد که اگرقطار ولوکومتیوران در مسیر اصلی حرکت می کرد ند وکودکان سربه هوا را از پیش رو برمی داشت دیگر این اتفاق بعدی رخ نمی داد.
بعد از خروج قطار از مسیر اصلی پس از طی مسافتی واژگون شد ودرنهایت علاوه برنابودی قطار عده زیادی از مسافران کشته وعده ای نیز بشدت مصدوم شدند.لوکومتیوران نیز با برداشتن زخم زیاد روانه بیمارستان شده وپس از بهبودی از کاربرکنار شده واخراج گردید وبابت تصمیم غلط خودکه منجر به کشته وزخمی شدن عده کثیری گردیده وقطار را هم نابود کرده بود محکوم شده و راهی زندان شد.
نتیجه*
کسانیکه این داستان را میخوانند چند بار از اینگونه اتفاقات را بچشم دیده یا شنیده اند؟جریاناتیکه عامل یا عاملین آن از روی بی خردی ویا حتی عناد ودشمنی مبادرت به انجام اقداماتی سبکسرانه و مشکل آفرین می نمایند که هم خود را دچار مشکل نموده وهم جامعه پیرامونی خود را با اقدام ناصواب خود درگیر می سازند.چراکه می خواهند براساس تصمیم وخواسته نامعقول و غرض ورزانه عده ای که شاید مادون یا مافوق آنها بوده وبرای بدست آوردن دلشان با اقدامات ناحق خود جامعه وگروه کثیری را دچار مصیبت و بلا نمایند.
حال اگر مدیریت ,تصمیم سازی وتصمیم گیری وهدایت وسکانداری یک تیم وگروه ومجموعه واداره ونهاد وشرکت وحتی دهیاری روستایی همچنین براعضاء خانواده براساس عقلانیت,تدبر,تدین, ارزشمداری, عدالت, خیرخواهی معقولانه وبدون غرض ورزی ومرض در دل داشتن وشک وریب همراه باشد دیگرچنین بلایایی برسر افراد آن جامعه مورد نظر نخواهد آمد وزیاده خواهان و آزمندان نیز جایی برای عرضه واندام نخواهند یافت.به امید آنروز طلائی.
والسلام
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
بسم الرب العظیم
تبعات قسم یادکردن*
خدای سبحان در باره تبعات قسم یاد کردن درسوره مائده آیه 89 آورده است:
((لا یواخذکم الله باللغو فی ایمانکم ولکن یواخذکم بما عقدتم الایمان فکفارته اطعام عشره مساکین من اوسط ماتطعمون اهلیکم او کسوتهم او تحریر رقبه فمن لم یجد فصیام ثلا ثه ایام ذالک کفاره ایمانکم اذا حلفتم واحفظوا ایمانکم کذالک یبین الله لکم آیاته لعلکم تشکرون89))
((خدا به قسمهای لغو وبیهوده که به زبان است شما را مواخذه نخواهد کرد ولیکن برآن قسمی که از روی عقیده قلبی یاد کنید مواخذه خواهد نمود وکفاره آن قسم؛
طعام دادن ده فقیر است.از آن طعام متوسط که برای اهل خود تهیه می کنید.
یا جامه برآنان بپوشانید.
یا یک بنده آزاد کنید.
وهرکس توانائی آن ندارد سه روز روزه بدارد.
این است کفاره سوگندهائی که یاد می کنید وباید(به اداء کفاره حرمت)سوگندهای خود را نگاه دارید خدا بدین گونه (روشن)آیات خود را برای شما بیان می کند شاید شکر او بجای آرید.89))
نکته:
***
از قدیم گفته اند :چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی*
قسم یاد کردن در وجود یا انکار موضوعی ممکن است به ایجاد حق برای کسانیکه محق نیستند یا ضایع شد ن حقی از کسی که دارای حق بوده لکن ادله ای واضح ومبرهن برای اثبات حقانیت خود ندارد گردد.
برهمین اساس است که خداوند خود همیشه در مقوله زندگی بشر بعنوان شاهد و مشهود جلوه گری می کند وکسی که در وجود یا انکار امری قسم خورنده می شود یعنی در جوار خداوند قرار خواهد گرفت وخوشا آنانکه نیابت خلیفه الهی خود را بنحو احسن انجام دهند.
برماست که درقسم یاد کردن رعایت حق و حقیقت و اعتدال و حرمت وآبروی مومن ودرمقابل رسوا کردن باطل را بنمائیم.
وبدانیم هرچه را که می گوئیم و بر بودن یا عدم وجود آن گواهی می دهیم همه در دایره قدرت خدای قادر ومتعال قرار دارد پس باید راست بگوئیم و مواظب باشیم. والله علیم بذات الصدور
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
یا مجیب الدعوات
عوامل تقویت حافظه
ازعالمی نقل شده است که یازده چیز موجب تقویت حافظه می شود:
***************************************
1* نگــاه بصورت عــالــم(النظرفی وجهه العالم عباده)
2* شب زنده داری به عبادت و طاعت پروردگار
3* گوش فرادادن بسخن عالم وعمل به آن
4* اطـــــــــــــــاعت از پدرومـــادر
5*تلاوت آیه الـــــــــــــکرسی
6*دائم الوضـــــــــوبودن
7*نشستن روبه قبلــه
8* حلال خـوردن
9* شیـــــرینی
1* گـوشت
11* عـد س
عوامل طولانی شدن عمر:
****************
1* نمـاز شب
2* تلاوت قـران
3*دعای زیادکردن
4* صدقه دادن بسیار
5* اطاعت از پدرومادر
6* دعـا در حـق مــومنین
7* شرکت در نماز جمـاعت
8* استغفارپیش از طلوع فجــر
9* مــواظبت بر نافلــه های شبانه
10*یاد خــــداوند در نهــــان وعیــــان
11*صلــوات برمحمد (ص)وآل محمد(ص)
نصایح آیه اله مشکینی ره
ص332
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امورفرهنگی
بنام احکم الحاکمین
رسول خوبیها*
*********
سلام علیکم:
با احترام وبا دلی پرخون, با نشان دادن قطره ای از آب نمی توان وصف اقیانوس را برشمرد اما چه کنیم که با تفکر پیاله ای که دارم نه برای کشیدن آب اقیانوس بلکه برای چشیدن جرعه ای از آن کمر همت بسته و آستین بلند کردم تا بنده نیز سهمی در این ماجرا ئی که می خواهم بازگوکنم داشته باشم.
صحبت از کسی است که رسول و فرستاده خداوند برای هدایت بشر بود و حاکمی که کاخ حکومتی خود را در میان دیوار خاکی مسجد مدینه بنا نهاد وبجای آویزان کردن چهلچراغ و خدم وحشم, در زیر سقفی از لیف و برگ خرما سکنی گزید و مومنانی نماز گزار و متضرع بدرگاه حق را پیرامون خود گرد هم آورد و همگان را به پرهیزگاری و دوری از هرگونه خطا دعوت نمود.
بقول آیت الله محمدهادی فقهی که یکی از شاگردان بنام علامه طباطبائی می باشد:موضوعی که نباید از آن غافل شد,تواضع پیامبر(ص)بعنوان حاکم جامعه اسلامی است. ایشان کوچکترین برتری میان خود وسایرین قائل نمی شدند.با آنها نشست وبرخاست داشتند واز روی عطوفت ومهربانی با همه برخورد می کردند.بعنوان مثال:زمانیکه لشکریان را به جنگ می فرستادندبه آنها در مورد خوشروئی وبرخورد ملایم با زنان و کودکان سفارش اکید می کردند.حتی توصیه می کردند تا حیوانات را نکشته ودرختان را به آتش نکشند.(روزنامه ایران مورخ 24/07/1391صفحه گروه دین واندیشه)
ولادت ابرمرد تاریخ انسانیت*
بشری که فوق بشر بود واز بدو تولد چنان آبدیده شد که قبل از رسالتش محمد امینش می خواندند.ابر مردی که بدنیا نیامده از پدر یتیم شد وبدست جد وبعدها درچترحمایتی عمو رشد ونمو یافت.
محمد(ص) در سرزمینی پا بجهان گشود که دیگر کسی برای اخلاق جائی نگذاشته بود. دختررا مایه ننگ دانسته زنده بگورش می کردند!زن را بعد از فوت شوهرش بعنوان متاع و مال باقیمانده از متوفی برای پسربزرگ خانواده برشمرده وبه دیگران می فروختند یا بعنوان کنیز در خانه خود استفاده می کردند!پرستش آنان در مقابل قطعاتی از سنگ و خشتهائی بنام بت بود و در تجارت نیز هرکس زوربیشتر و اطرافیات با قدرت تری داشت همیشه برنده بود!مال وناموس و زندگی مردم برای همدیگر محترم شمرده نمی شد!!در جنگها فقط برای رسیدن به غنیمت و قدرت و برتری جوئی فکر می کردند!اسیران مرد را بعنوان برده و اسیران زن را نیز کنیز خود کرده ودر یک کلام اخلاق را نه زیر پا بلکه در نطفه خفه می کردند!
تازه سیاه پوست را بعنوان انسان نمی دانستند ومعتقد بودند که این رنگ نشان از پست بودن او وصرفا برای خدمت به سایر انسانها خلق شده اند!!!وهزاران روش خطا و گمراه دیگر در زندگی روزمره که هریک آنها را از اصالت انسان بودن دور می کرد.آنجائیکه خداوند به پیامبرش می گوید که به انسانها بگو:
اهداف رسالت*
به جمله انسان بگو رسالت من خداست* شرک و ریا ونفرت از ایده من جداست*(عبید)
پیامبر اکرم بعنوان یک انسان برتر رسالتی را پذیرا شد که از قبل دارای وجاهت اجتماعی برتر وبعنوان یک تاجر موفق و امین در سرزمینی که شغل مردمش نیز با تجارت و سیر وسفر به بلاد دور دست بود زندگی می کرد.وهرگاه نزاع و دعوائی میان قبیله ها وطوایف رخ می داد این محمد(ص) امین بود که می بایست میانجی آنان می شد و موضوع را حل وفصل می کرد.ولقب امینی او نیز براساس درستکاری و وجاهت معنوی بود که با زندگی درست و با روحی پاک کسب نموده بود.اما رسالت خاتمیت ونبوت خداوند برای ابلاغ احکام الهی موضوعی برتر ووالاتر از یک میانجی محلی یا یک زندگی بدون دغدغه و بی سروصدا در میان مردمی که حریم وحدود الهی وهمدیگر را رعایت نمی کردند بود.
ایشان مبعوث شده بود تا تکمیل کننده و مجری مکارم اخلاقی باشد اخلاقی که توسط انبیای دیگر نیز آورده شده لکن بوسیله پیروانش به فراموشی سپرده شده و یا اینکه در متن قانون خداوندی برای اجرای اخلاق خدشه وارد کرده بودند.مثل خواندن نماز که برای همه ادیان فریضه است. مسیحیان آنرا با ارگ وآهنگ در کلیسا و یهودیان در کنیسه با حرکاتی دیگر اجرا می کنند که اصلا رنگ وبوی نماز را ندارد.
بعثت پیامبر اکرم(ص) بعثت خوبیها و نابودی زشتیها بود. همانگونه در تولد مبارکش کاخ کسری فروریخت و آتشکده فارس خاموش شد و....,چرا که خداوند می خواست به جهانیان بفهماند که این بشر فوق وخیرالبشر است وبا وجودش جراتی برای خناس باقی نخواهد ماند.
موضوع بحث*
بحث ما در زمینه شناساندن این وجود مبارک راهی بس عظیم و فکری بس ژرف را می طلبد.اما در ادبیات عامیانه می توان برای روشن شدن اذهان جامعه به این مهم پرداخت.بحث در باره شخصیتی است که پاک ومنزه از هرگونه آلودگی از خانواده ای اصیل بدنیا آمد . پاک زیست و رسالت خداوندی هدایت بشر را برعهده گرفت وراه چگونه زیستن را برای مردم نشان داد ودر نابودی ظلم و ستم واجحاف و بیدادگری از جان مایه گذاشت و تمام لحظه لحظه زندگی او بوی خدمت و سلامت واحترام به دیگران حتی کفار و منافقین داشت.انسانی که نسبت به مردم رئوف ومهربان و حدود وحریم همگان را محترم شمرده و در عبادت پروردگار گوی سبقت را از همگان ربوده و لقب رحمه للعالمین را گرفته است.
فتح مکه*
ابر مردی که وقتی مکه را فتح کرد فرمود خانه خدا حرم امن الهی است هرکس به آن پناه برد در امان خواهد بود. ووقتی به جنابش خبرآوردند که مسلمانان به خانه ابوسفیان حمله ور شده اند. باز فرمود خانه ابوسفیان (که خانه کفر ونفاق و توطئه برعلیه پیامبر ومسلمانان بود)نیز حرم امن شمرده می شود تا بلکه خون انسانی بناحق ریخته نشده وبه جهانیان بفهماند که قصد کشور گشائی و قدرت نمائی را ندارد .
یا تعبیر همان عبارتی که ابوسفیان لعنه الله علیه در خطاب به همسرش که گفنه بود محمد(ص) تمام مکه را فتح کرده است. گفت: محمد(ص)دنبال فتح مکه نیست بلکه دنبال فتح دلهای مردم است تا آنها را بسوی دینی که خود آورده است رهنمون ساخته و از عبادت بتهای ساخته دست ما برحذر دارد!!!
برخوردمهربانانه با اسرای جنگی*
پیامبر (ص)حتی در اولین جنگ رسمی مسلمانان برعلیه کفار مکه پس از به اسارت درآوردن سپاه دشمن نه تنها با آنان بد رفتاری نکرد بلکه عنوان فرمود اگرهراسیری ده نفر از مسلمانان را با سواد کند پاداشش آزادی از اسارت است ومی تواند به آغوش خانواده خود برگردد واگر هم مسلمان شد می تواند در حریم اسلام در پناه مردم مدینه باقی بماند.
داستان یهودی*
پیامبرکسی است که وقتی یک نفر یهودی با ورود به مدینه سراغ خانه رسول الله(ص) را گرفت تا سوال خود در زمینه رسالت پیامبراکرم(ص)که به گفته خود آنرا ادعا می خواند جویا شود. با آن حضرت گفتگو کرد وباز هم قانع نشد وخداحافظی کرد وباز هم در دین یهودیت خود باقی ماند وپیامبر که همچون سایر حکام می توانست دستور قتل او را صادر کند تابا یک چشم برهم زدنی اصحاب رسیده وخونش را بریزند. اما وقتی دید بوی خوشی از وی بمشام می رسد سوال کرد ای مرد مسافر شغلت چیست ودر خورجینت چه داری؟آن مرد با بی ادبی گفت که من عطروعود وانبر می فروشم ولی شما عرب بدوی وبیابانی را با اینها چکار؟پیامبرفرمود که دین اسلام دین پاکیزگی و نشاط وطهارت است. مومن وقتی می خواهد به مسجد برود باید غسل نموده ولباس مرتب و تمیز بپوشد و خود را معطر ساخته تا در محراب و سجاده نماز قرار گرفته به پیشگاه خداوند شرفیاب شده وسایر مومنین نیز از بوی خوش و لباس مرتب و سیمای آراسته او لذت ببرند.
وقتی یهودی این جملات زیبا را شنید عرضه داشت که چه باید بکند تا مسلمان شود.بعدهم شهادتین را گفت و اسلام آورد.
جنگ خیبر*
سپاه اسلام وقتی در جنگ بر خیبیریان پیروز شدند شهر را تصرف کرده و همه را بنوعی اسیر خود کردند. پیامبر(ص)فرمود با روئسای قوم که همه آنان یهودی بودند وارد مذاکره شوید وبه آنان بگوئید مسلمان شوند که این روش بهترین راه برای به سعادت رسیدن آنان است که اصولا هدف ما هم در برقرار این کارزار این بود تا اسلام را برشما ابلاغ کنیم(البته از قبل با گسیل داشتن پیکی این ابلاغ انجام شده لکن با عدم پذیرش ساکنان خیبر منجر به برپائی این نبرد شده بودکه باز هم پس فتح شهر مجددا با رافت و مهرورزی دعوت به پذیرش اسلام نمودند.) اما اگر مسلمان نشدند که هیچ اجباری درآن نیست ,یا با ما بجنگند تا یکی از ما پیروز شود,یا از سرزمین فتح شده ما خروج نمایند واگر می خواهند در اقلیم حکومت اسلامی بوده و مسلمان هم نشوند اشکالی ندارد اما باید مطابق روش حکومتی ما زندگی کرده وقانون ما را محترم شمرده و به ما جزیه(مالیات )بپردازند.که با قبول شرط آخر از سوی قبیله خیبر مال وناموس وزندگی و شهرشان درامان شد وبعنوان شهروند کشور اسلامی با حفظ دین خود باقی ماندند.
تکریم مفاخر*
حال چنین انسانی شایسته تقدیر و تمجید نیست؟چگونه است که کاشف یک سرزمینی که خلق شده خداوند بوده و موجود است را بعنوان یک قهرمان و نامدار تاریخ می شمارند. یا کسی که خدمتی هرچند ناچیز ویا اثری که صرفا جنبه تزئینی دارد را بعنوان مفاخر جهان می شناسند در حالیکه ممکن است این شخص در رعایت اخلاق کاهل بوده و یا در انجام یک بزه اجتماعی خویشتندار نباشد. اما بواسطه یک خدمت ویا خلق یک اثر حتی هنری شایسته تمجید و تقدیرش می دانند.
در دنیا افرادی هستند که در زمره مفاخر وبرترینها شمرده می شوند اما ممکن است این افراد در رعایت حدود اجتماعی توجه ننموده و یا اینکه معضلات اجتماعی موجود وناهنجاریهای جوامع بشری برایشان توفیری نداشته باشد. در حوادث روزگار و تلخیها ومرارتی که به همنوع وارد می شود بی تفاوت باشند اما برای انجام یک کار واثربه اصطلاح ماندگار در زمره خواص قرار گرفته و مورد تفقد نیز خواهند بود!.
برخی از این مفاخر در زمینه ظلمی که به مردم جهان می شود بی توجه می گذرند. از مفاسد اجتماعی رنج نمی برند, نژاد پرستی را محکوم نمی کنند, بنیان خانواده آنان محکم نیست.زندگی اشرافی دارند. خیرخواه دیگران نیستند.عبادت خالق هستی را برخود فرض نمی دانند. اما مثلا با خلق یک اثر ویا با هیاهوی تبلیقاتی خود را مطرح نموده ودر زمره مفاخر و نامداران تاریخ قرار می گیرند.
حال اگر زندگی انبیاء واولیای الهی را مورد مطالعه قرار دهیم می بینیم که از ابتدای زندگی خود با صلاح ورستگاری زندگی کرده و دیگران را دوست داشتند و بریتیم محبت کرده و با ظالم در ستیز بودند و خیرخواه همه مردم بودند و در عبادت پروردگار جهانیان چنان تضرع می کردند واشک می ریختندکه گوئی مصیبتی برآنان وارد شده است و نه ظلم می کردند ونه اجازه می دادند که کسی به دیگران ظلم کند و تا پای جان برایده و اعتقاد راسخشان می ایستادند و خود می سوختند تا راهنمای دیگران باشند.
حریم دیگران حتی خانواده را محترم می شمردند وبه رعایت آداب اجتماعی در همه زمینه ها مقید ومعتقد بودند.ودیگران را سفارش می کردند تا حقوق همدیگر حتی نباتات و احشام وجانوران را محترم بشمارند.
پیامبراکرم(ص) اخص این انبیای الهی بود که برای جزء جزء زندگی بشر منشورچگونه سالم وپاک زیستن را از سوی خداوند به ارمغان آورده بود وخود را نیز همچون دیگران ملزم به رعایت آن منشور الهی می دانست.
آدابی همچون حق همسایه,شکار,ازدواج,معاملات اقتصادی,حریم خانواده ,عبادت ودهها حقوق دیگر که هریک خود راه ورسم بهتر زیستن را پیش روی انسان قرار می دهد.
با این وصف مفاخر جهان به چه کسی می گویند؟ و تقدیر وتکریم وسپاس ازچه کسی برما واجب و لازم می باشد؟. یقینا خیرخواهان عالم که در همه موارد گوی سبقت را از دیگران می ربودند لایق ترند.
با این وصف عده ای که با اصل انسانیت مشکل دارند و حس برتری جوئی نژادی و قومی را می خواهند زنده کنند و به قرون وسطائی برگردند وخود راموجود برتر تلقی کرده وهمه جهان را زیر سیطره خود بگیرندو انتقاد وعدم پذیرش ظلم از سوی ملل را به تروریسم متهم نموده و انجام هرگونه عمل ضد انسانی و توهین به مقدسات وباورها و سنتهای ملتهای جهان را آزادی بیان و اندیشه توصیف می کنند وهرگونه اجحافی را در حق دیگران برخود مباح می شمارند.
سناریوی توهین به ساحت مقدس پیامبرعظیم الشان اسلام حضرت محمد(ص) نیز از همین توطئه ها می باشد که توان رویاروئی منطقی و استدلالی با اسلام را ندارند از طریق اهانت و تحریک احساسات مسلمانان میخواهند بگونه ای جلوه کنند که اسلام دین خشونت و تروریسیم است وما که پیرو آئین الهی بوده و علاوه بردین مقدس اسلام تمامی ادیان الهی و انبیای مرسل را باور داشته و احکام ادیان ماقبل اسلام را نیز برخود لازم الاجرا می دانیم و اسلام را دین تکمیل کننده ادیان ماقبل برمیشماریم. برخود اجازه هتک حرمت به هیچیک از انبیای الهی را نداده حتی به انسانهای عادی نیز ادای احترام می کنیم.وبا وجودعلمای طراز اول حوزوی وعملی دینی آماده مناظره با هراندیشمند غیرمسلمانی هستیم تا منویات اسلامی را با استدلال وبرهان قاطع به سمع ونظر آنان برسانند.البته اگر گوش شنوا و دل بیداری برای پذیرش کلام حق داشته باشند.
تجزیه وتحلیل*
انسان باید در باره اموری را که می شنود ویا مورد مطالعه قرار می دهد را بخوبی درک کرده و در باره آن قضاوت کند و به دیگران منتقل نماید اما اگر صرف شنیدن و بدون درنگ قضاوت کردن باشد دیگر آبروئی برای کسی باقی نمی ماند. بخصوص اینکه در دنیای امروزی که بصورت دهکده جهانی مطرح می باشد و خبرها از یک نقطه دنیا خیلی سریع به نقطه دیگری از این کره خاکی مخابره می گردد نیازمند تامل و تفکری ژرف در زمینه شنیدهها بوده که در مقوله توهین به ساحت مقدس پیابراکرم(ص)نیز علاوه براینکه عنادی دیرینه از سوی صهیونیستها بروزکرده است نوعی بی تدبیری رخ داده که افکار عمومی جهان را نیز خدشه دار نموده است.
این مقوله در مورد پیروان سایر ادیان الهی وحتی جامعه لائیک جهانی شاید بی اثر یا لااقل نوعی بدبینی در برابر دین مبین اسلام را بدنبال داشته باشد اما چیزی که مهم است اینکه دشمنان دین و انسانیت و عقلانیت فکر واندیشه و روح جامعه جوان وناپخته بلاد اسلامی را نشانه گرفته اند که با خوراک تبلیغاتی منفی دشمنان دین اسلام برعلیه این دین آسمانی و نبی مرسل آن چنان می پندارند که حجویات دشمنان برعلیه مقدسات که با سفسطه گری همراه است ادعاهایشان واقعی بوده و بدون درنگ از مسیر دین خارج شده یا لااقل در تدینشان نوعی کمرنگی یا بی تفاوتی بوجود می آید.
جوانان بلاد اسلامی نباید با خوراک مسموم دشمنان, به اسلام و پیامبرعظیم الشان آن نگاه کند بلکه اسناد واخبار معتبر زیادی در حقانیت دین اسلام و سلامت نفسانی و روحانی زمامداران دینی وجود دارد که کتمان کردنی نیست.قران کریم که منشور زندگی انسان است و حکایت زندگی بشر از حضرت آدم(ع) تا به امروز را بصورت مبرهن وواضح بیان کرده است.ومطالعه دقیق و موشکافانه از سیره زندگی انبیاء الهی و اولیای معصوم(علیهم السلام)که همگان تمام وجود خود را برای هدایت بشر بسوی فلاح و رستگاری گذاشته اند وخود نیز ملزم ومجری احکامی می دانستند که برای بشر آورده بودند.
در عوض وقتی به زندگی وروش کسانیکه به دین مقدس اسلام خدشه واهی وارد می کنند بنگریم می بینیم که آنان حتی به دینی که به زبان اعتقاد دارند عمل نکرده وانبیای دین خود را نیز محترم نمی شمارند.چرا که همه انبیاء عبادت پروردگار در ادای نماز وروزه وانفاق و مبارزه با ظلم و جور وپرهیز از شراب و زنا و قمار و برتری جوئی و ربا و سایر احکام الهی متفق بوده و پیام آور خوبیها و مناهی پلیدیها بودند تا جائیکه خداوند در سوره آل عمران آیه 48 می فرماید که ما به عیسی تورات وانجیل آموختیم.این جمله گهربار یعنی اینکه همه پیام آوران وحی تسلسل وار حامل پیام الهی بودند و با پیشرفت و ترقی اجتماعی واقتصادی بشر هر دینی مکمل دین ماقبل خود بوده است. با این وصف است که حصرت عیسی(ع) می فرماید من تصدیق می کنم توراتی را که در زمان من هست (سوره آل عمران آیه 50)سپس می گوید که دین من وکتابی را که بنام انجیل برای شما از سوی پروردگار آورده ام کامل تر از تورات است .ودرجائی دیگر می فرماید که بعد از من هم پیامبری بنام احمد(ص) خواهد آمد که مکمل همه ادیان الهی است.(واذ قال عیسی ابن مریم یا بنی اسرائیل انی رسول الله الیکم مصدقا لما بین یدی من التوراته ومبشرا برسول یاتی من بعدی اسمه احمد فلما جائهم بالبینات قالوا هذا سحر مبین.آیه 6سوره صف)وباز یاد آر هنگامیکه عیسی ابن مریم به بنی اسرائیل گفت من همانا رسول خدا بسوی شما هستم وبحقانیت کتاب تورات که ماقبل من است تصدیق می کنم ونیز شما را مژده می دهم که بعد از من رسولی بیاید که نام او احمد است چون معجزات را برای خلق آورد گویند سحری آشکار است.(6)سوره صف. اما پیروان این ادیان آسمانی با وجود منشور واضح باز هم از روی عناد حتی به دین هم عمل نمی کنند ودر عوض برای فرار از انجام امور اخلاقی با اخلاق مداران به منازعه می پردازند وحرمت محترمین را خدشه دار می نمایند. تا بلکه اعمال ناپسند خود را از این طریق لاپوشانی نمایند.
با این وجود برخود لازم دانستم تا شرحی هرچند کوتاه از زندگی شخصی رسول الله (ص) را برگرفته از کتب تاریخی کهن برای روشن شدن افکار عمومی خاصه ذهن پاک و سالم جوانان غیور این مرز و بوم برشته تحریر درآورم.باشد که با مطالعه این عبارات و تحقیق وتفحص بیشتردر زندگی انبیاء الهی وفرامین چگونه زیستنی که از سوی خداوند برای بشر به ارمغان آورده اند راه درست وصواب را از مسیر کج وناصواب تشخیص دهند.
تولدحضرت محمد (ص)*
سنه هفده ربیع الاول عام الفیل بود که در سحرگاهان فرزندی از آمنه بدنیا آمد که از دیدن پدر محروم بود چراکه عبدالله ابن عبدالمطلب در بازگشت ازسفر شام دار فانی را وداع گفته بود.
با تولد این کودک کاخ انوشیروان پادشاه ایران فروریخت و آتشکده فارس که هزارسال روشن بود بیک باره خاموش شد وچندین اتفاق دیگر که حکایت از آمدن مصلحی داشت تا با آمدنش جهل وبت پرستی و ظلم و ستم وخرافه در نقاب فراموشی سپرده شده و درعوض نیکی وعدل واحسان وبزرگی وعظمت برای همگان فراهم آید.
کودکی*
در شش سالگی بود که برای دیدار اقوام و زیارت قبر پدر راهی سفر به مدینه شد ودر هنگام باز گشت مادر هم همچون پدر پس از بیماری راهی دیار باقی شد واین کودک خردسال را تنها گذاشت.واز آن پس از والدین یتیم و در دست جد خود پرورش یافت.وپس از وفات جد پدری, در حمایت عموی خود ابوطالب زندگی می کرد.
معصومیت*
در شناخت حقانیت شخصیت آسمانی این کودک روز چند یهودی تصمیم گرفتند او را امتحان کنند.آنها در کتاب مقدس خود تورات خوانده بودند که آخرین پیامبر مرسل کسی است که از بدو تولد غذائی حرام را تناول نمی کند. از این رو مرغی را دزدیده وسر بریدند وبرای ابو طالب فرستادند وچون کسی از ماجرا خبر نداشت همه از آن خوردند الا این کودک!وقتی علت را جویا شدند فرمود این خوراک حرام است.بار دیگر آنها مرغی را از همسایه گرفتندبا این نیت که بعد بهایش را بپردازند که باز هم ایشان از آن غذا میل نکردند وفرمودند این غذا معلوم نیست که حلال باشد یا حرام پس من از آن نمی خورم.لاجرم یهودیان که خود انسانهای با علم ودانایی بودند اعتراف کردند که که محمد(ص)صاحب مقام ومنزلتی بزرگ است و درآینده نیز از بزرگواران خواهد بود.
جوانی پیامبر(ص)*
او آنچنان پاک ومنزه بود که محمد امینش می خواندند در تجارت و در شبانی و هم زیستی شهروندی وحتی حکم بین نزاع و مرافعه دیگران ودهها اموری که مردم مکه وقتی به بن بست می رسیدند این وجود مبارک جوانی مومن ومتعهد ومعتمد بود که دیگران راغب می شدند تا مشکل خود را با ایشان در میان گذاشته و راهکار او را در موضوعات مطروحه بهترین راه برای نجات از بن بست برگزینند.
ماجرای نصب سنگ حجرالاسود که سنگی آسمانی و مقدس برای همه ادیان آسمانی بوده یکی از همین داوریها است.ماجرا از این قرار است که:
وقتی مردم مکه تصمیم به تعمیر خانه خدا گرفتند پس از تعمیر برسر نصب حجرالاسود با هم اختلاف پیدا کردند.تا جائیکه ممکن بود عده ای در این دعوا کشته شوند. این ماجرا چند روزی ادامه داشت که ابوامیه ازپیرترین مردان قریش پیشنهاد داد تا از اولین کسی که وارد مسجد می شود در این باره نظرخواهی کنیم و نظرش را هم صاحب بدانیم.
این پیشنهاد پذیرفته شد ودر همین اثنی بود که حضرت محمد(ص) وارد شد وهمگان گفتند که امین آمده است ونظرش نیز برای ما حجت می باشد.
آنگاه آنحضرت پارچه ای تمیز خواست و سنگ را داخل پارچه نهاد وبه هریک از روسای قبایل گفت تا گوشه ای از پارچه را گرفته و بلند کنند تا افتخار آن کار نصیب همگان شود وسرانجام با دستان مبارک ومطهر خود آن سنگ آسمانی را که به عبارتی دست بیعت با خداوند از ناحیه این سنگ خوانده می شود بر محل نصبش گذاشت و همگان نیز راضی شده و از بوجودآمدن نزاعی بیخود جلوگیری شد.واز طرفی نیز این سنگ آسمانی بدست انسانی حمل شد که بعدها پیامبر مرسل خداوند گردید.
ازدواج با خدیجه(س)*
بیست وپنج سال بیش نداشت که خدیجه بزرگ بانوی تاجر وثروتمند مکه با وجودیکه قبلا دوشوهر اختیار کرده بود خود را مفتخر به همسری حضرت محمد(ص) نمود این درحالی بود که محمد بعنوان جوانی امین پیشکار ومدیر تجاری خدیجه محسوب می شد ودر سفرها ی تجاری اموال خدیجه را به دیگر بلاد می برد ومی فروخت وسود واصل پول را برای خدیجه آورده و حق الزحمه قانونی خود را می گرفت ولقب امین التجار را هم از خدیجه و هم از سایر تجار گرفته بود.
فرزندان رسول الله(ص)*
پیامبر جمعا هفت فرزند داشت که شش نفرشان از خدیجه و یک پسر از ماریه قبطیه کنیزبیت رسول الله بود.پسری بنام ابراهیم که در سن کودکی فدائی امام حسین (ع) شد.ودوپسر بنام های قاسم ملقب به طاهر و عبدالله ملقب به طیب که هردو در سنین کودکی دارفانی را وداع گفتند.
دختران پیامبر(ص)*
آنحضرت چهار دختر داشت که همگی از حضرت خدیجه بودند اولی زینب دومی رقیه سومی آمنه مکنی به ام کلثوم وچهارمی گل سرسبد عالم خلقت ویگانه معصومه جهان هستی حضرت زهرای مرضیه(س) بوده است.
زینب دخترپیامبر*
او پنج سال پس از ازدواج پیامبراکرم(ص) با خدیجه بدنیا آمد وپس از بلوغ با پسرخاله خود ابی العاص ازدواج کرد و پس ازبعثت پیامبر(ص) شوهرش ایمان نیاورد وبنا بحکم دین که زن مسلمان نمی تواند با مرد کافر زندگی کند از او طلاق گرفت اما پس از بروز ماجرائی که در کتب تاریخی آمده است دوباره به مدینه آمد واسلام اختیار کرد به همسرش رجوع کرد ودوفرزند یکی پسر بنام علی ودختری بنام امامه آورد.پسر در جوانی وفات یافت و دختر نیز به وصیت حضرت فاطمه(س) که فرموده بود یا علی بعد از من با خواهر زاده ام امامه تزویج کن او هم همسرحضرت علی(ع)شد.وجناب زینب هم در سال هشتم هجری در مدینه وفات یافت ومزارش هم در بقیع می باشد.
رقیه دختر پیامبر(ص)*
او سه سال از زینب کوچکتر بود وبا رسیدن به حد بلوغ رسید با عتبه فرزند ابو لهب ازدواج کرد وبا کینه ای که این فرد وپدرش از پیامبر(ص) داشتند رقیه را طلاق داد و پیامبر هم در حق او نفرین کرد که وی درسفر به بیرون از مکه با حمله حیوان درنده ای کشته شد.
رقیه نیز پس ازخارج شدن از عده طلاق عثمان ابن عفان (خلیفه دوم!)از او خواستگاری کرد وازدواج نمود.اما آنقدر مورد ستم وجفای شوهر قرار گرفت که بارها شکایت برپدر می برد ودرنهایت با آمدن به خانه پدر پس از چهار روز جان به جان آفرین تسلیم کرد.ومزارش نیز درکنارقبرخواهر دربقیع قرار دارد.
آمنه دخترپیامبر(ص)*
آمنه با کنیه ام کلثوم سوین دختر رسول الله(ص) بودکه پس رسیدن به سن بلوغ با عتیبه ابن ابو لهب (برادر عتبه)داماد قبلی خود ازدواج کرد که وی هم با همان وصف خواهرش ,شوهر اورا طلاق داد تا کینه ابو لهب همچون کینه شتری برعلیه اسلام ورسالت باقی بماند.باز هم عثمان ابن عفان که یکی از دختران پیامبر(ص) را به کام مرگ فرو برده بود از دختر سوم رسول الله(ص) نیز خواستگاری نمود وبا وجود اتفاق قبلی باز هم پیامبر(ص)قبول کرد ودخترش را بعقد عثمان درآورد وآن مخدره حدود هفت سال در نکاح عثمان بود ودرسال نهم هجری دارفانی را وداع گفت.ودر بقیع درکنار خواهرانش مدفون گردید.
فاطمه(س) دختر پیامبر(ص)*
چهارمین وآخرین فرزند دختر رسول الله فاطمه است که پنج سال پس بعثت بدنیاد آمد تولد مبارکش روز جمعه بیسم ماه جمادی الثانی بود او تنها زن معصوم منزه از گناه در جهان هستی است.لقبهای فراوانی از جمله زهرا,زکیه,مرضیه,راضیه,مبارکه,عذرا,بتول,محدثه, طاهره,وسیده النساء دارد.
قبل از ازدواج مادرش را از دست داد ویار وغمخوارش پدر مهربانش بود واو نیز یار وهمراه پدر,بطوری که ام ابیهایش می خواندند.یعنی مادر پدرخود.او دردامان پدر چنان تربیت یافت که شخصیت وی از اکمل زنان جهان شد و روح قدسی را درکالبد تن جای داد.
پس از رسیدن بسن بلوغ با وجودیکه اغلب روسای قبایل و بزرگان مکه ومدینه از جمله عمروعثمان ودیگرمهاجر وانصارخواستگار دردانه رسول الله (ص)بودند.آنحضرت می فرمود در ازدواج دخترم فاطمه منتظر دستور خداوند هستم.که وقتی حضرت علی (ع) پا پیش نهاد با استقبال پیامبر روبرو شد در حالیکه نه مالی داشت نه زندگی اشرافی!بلکه غیرت داشت وتعصب وتدین و معصومیت.
این ازدواج که امروز(روز نوشتن مقاله)سالروزش می باشد تنها ازدواج یک زوج معصوم در جهان است که در روز برگزاریش تمام زمین وآسمان غرق درشادی و با حضور فرشتگان خدا بود که فاطمه(س) به خانه شوهر رفت.
فاطمه(س) علاوه برمسولیت خانه داری و تربیت فرزندان یار ویاور نبوت و ولایت در دوران پدر و شوهر بود. عبادتش, قناعتش,سیاستش,ودرایتش همه رنگ وبوی خدائی داشت و تربیت فرزندانی همچون امامین شریفین حسن وحسین(علیهم السلام)وزینب وام کلثوم (سلام اله علیهما)که هریک خود برگ زرینی از تاریخ بشریت و دین مبین اسلام را پررنگ وخوش بو نموده اند می باشد.
او همان کسی است که در سه روز متوالی با وجودیکه روزه بودند غذای ناچیز خود وفرزندان را به مسکین ویتیم واسیر داد تا جائیکه خداوند در مدح این عمل شایسته آیه نازل فرمود.سوره انسان آیه 8:ویطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا...
ودر دعای نمازش ابتدا در حق دیگران ازخداوند استمداد می کرد سپس برای خود وفرزندانش واین اصل را به دلبندان خود هم سفارش موکد می نمود.
از فاطمه (س)گفتن سخت است و باید به کتب بسیاری رجوع کرد اما بنده صرفا می خواهم از زندگی وخانوداه رسول الله(ص) بصورت تیتروار عرض کنم تا بلکه مشتاقان حریم قدسی و نبوی و ولایت اهل بیت علیهم السلام با مراجعه به تاریخ زندگی رسالت و امامت وقران واحادیث خود را از سرچشمه فیض معرفت سیراب نمایند.
وفات ابراهیم فرزندپیامبر(ص)*
روزی پیامبر(ص) در منزل نشسته بود درحالیکه دو کودک را روی زانوان مبارکش به آغوش کشیده بود. در همان حال جبرئیل نازل شد و عرض کرد خدایت سلام می رساند ومی فرماید که مشیت من بر این است که جان یکی از فرزندان روی زانوی تو را بگیرم و به آسمان ببرم. پیامبر(ص) قدری به این دوکودک نگریست و فرمود سلام مرا بدرگاه ایزدی برسان وبگو که فرزندم ابراهیم را برای این خواست خداوند کریم انتخاب می کنم.زیرا نفر دیگری که روی زانوی آنحضرت نشسته بودکسی نبود جز وجود مبارک امام حسین(ع) وبا وجودیکه علم لدنی پیامبر(ص) از آینده اسلام و حوادثی که می باید اتفاق بیفتد خبرداشت فرزند خود را در همان لحظه تقدیم خواست خداوند نمود وفرزند دختر خود را که می باید لقب ثارالهی در کربلا می گرفت را بعنوان ذخیره اسلام باقی گذاشت.
زنان پیامبراکرم (ص)*
حضرت محمد(ص) تا قبل از وفات حضرت خدیجه(س) همسری دیگر اختیار نکرد لکن بعد وفات آن بانوی بزرگ اسلام که بحق در زمان حساس یار وغمخوار نبی مکرم اسلام بود واولین زنی بود که به اسلام ایمان آورد وتمام زندگی ومال خود را برای اجرا واحیای اسلام تقدیم رسول الله (ص)کرد .پیامبراسلام زوجات دیگری را انتخاب کرد که هریک به مصلحتی این وصلتها انجام پذیرفت.
در تاریخ آمده است که نام بیش از سی زن در اسامی زنان پیامبر(ص) یافت می شود که آنحضرت صرفاهفت تن را به عقد ونکاح درآورده ومابقیشان صرفا یا به خواستگاری آنان رفته ویا نامشان بعنوان همسر پیامبر آمده است ودر خانه ایشان زندگی نکرده و پیامبرهم به خانه آنها نرفته است.البته این ازدواجها مثل حکامی که در زمان مشخص با تشکیل حرمسرا زنان را گرد هم می آوردند نبود بلکه همانگونه که ذکر شد براساس مصلحت و موقعیت صورت می گرفت واز طرفی تمامی زوجات پیامبر(ص) غیراز عایشه دختر ابوبکر مابقی قبلا ازدواج کرده بودند درحایکه سران وحکام سایر ملل حتی در سالهای اخیر که بقولی عصر پیشرفت و تکنولوژی است با هرسفر به بلاد تحت حکومت خود یا خارج ازحوزه حکومتی وبا مشاهده دختران وحتی زنان زیبا و دارای وجاهت ظاهری با هردسیسه ای که شده اینگونه دختران وزنان را به حرمسرای خود اضافه می کردند وچه بسا اینکه در حال حاضر نیز باشند حکام یا ثرمتمندان و زورمدارانی که با همین روش زنان ودختران را تحت سیطره خود در می آورند که نمونه بارزش معمرقذافی ملعون بود.
با این وجود ازدواجهای پیامبر از ابتدا تا انتها همگی براساس یکسری اتفاقات و برنامه ریزی مدون اجتماعی و دینی وخارج از حوزه احساس بوده است.
نکته:
البته اگر سوالی در مورد تعدد زوجات پیامبر پیش بیاید باید گفت اینکه اولا تعدد زوجات در قبایل اعراب وحکام امری مرسوم بود.ودر ثانی طبق احادیث وروایت همه ادیان الهی, انبیاء قدرت بیش از چهل مرد عادی را داشتند و دیدیم وشنیدیم که پیامبرانی همچون ابراهیم و یعقوب وعمران و دیگران نیز از این موهبت برخوردار بودند. ودرورای این مسائل در قدیم الایام رسم بود تا برای اینکه قبایل و طوایف برای خود جایگاه و منزلتی داشته باشند اقدام به وصلت با بزگان و حکام و روسای قبایل یا فرزندانشان می کردند تا اعتباری برای خود کسب نمایند.وبراین اساس بود که اغلب بزرگان اقوام و طوایف حتی اگر منصب حکومت وخلافتی هم اگر نداشتند اما بخاطر جایگاه موقعیتی قبیله ای که داشتند دیگران ترغیب می شدند تا با ازدواج فرزندان خودبا آنان و قرابت فامیلی بوجودآمده حاصله, سپر دفاعی محکمی را برای خود ایجاد نمایند.
روی هم رفته تاریخ زندگی امرا و حکام ملل مختلف مملو ازاین حکایات است که اغلب پادشاهان حرمسرا درست کرده ودر هرحرمسرائی بیش از صدالی دویست زن ,حتی بیش از اینها را نگهداری کرده که ممکن بود برخی از آنان حتی برای چندین ماه حاکم را که بعنوان شوهرش محسوب می شد نبیند.اما خصلت پیامبران اینگونه نبود اگر تعدد زوجات نیز داشتند عدالت را در سرکشی از آنان رعایت کرده و در پرداخت نفقه شان نیز عادل بودند.اگر رفاهی بود برای همگان و اگر سختی ومشقتی هم بود برای همگان بود.
از این رو نبی مکرم اسلام(ص) نیز در زمره کسانی بود که رعایت اعتدال وعدالت را در مورد همسران خود کاملا به انجام رسانده وحتی کوچکترین ظلم و اجحافی در حق هیچیک از همسران ودر جامعه نیزبه کوچکترین عضو اجتماعی هم بی عدالتی نمی کردند.مضافا اینکه حتی سفارش می کردند تا درحق حیوانات و اشجار و نباتات و انهار و کوچه وبازار وغیره نیز رعایت انصاف را داشته باشند.
همسران پیامبر(ص)*
اولین همسر پیامبراکرم(ص)حضرت خدیجه بود که شرح مختصری از احوال این بزرگ بانوی جهان بشریت و اولین زنی که به اسلام وپیامبر ایمان آورد وسنخیت اجتماعی و ازدواج با حضرت محمد(ص) آورده شده است که در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر لازم است تا به کتب مربوطه مراجعه شود.
سوده دومین همسر پیامبر(ص)*
سوده دختر زمعه دومین همسر پیامبر(ص) بود.او در اوئل بعثت با سکران بن عمرو در مکه ازدواج کرد.یک شب درخواب دید که ماه آسمان بطرف دامن او پرتاب می شود واو را دربر گرفته است.از خواب برخاست وخوابش را به شوهر انتقال داد.شوهرش چنین گفت:از تعبیر این خواب چنین برمی آید که من عنقریب از دنیا رخت بربسته وتو به حباله نکاح پیامبراکرم(ص) درخواهی آمد.وچنین هم شد.
پس از انقضاء عده وفات که چهار ماه و ده روز است.پیامبر او را به چهارصد درهم مهریه بعقد نکاح خود درآورد.وبا پیامبر به مدینه هجرت کرد.در سال هشتم هجری پیامبرخواست از وی متارکه کند که با درخواست او از اینکه این لطف را درحقش ادا نماید تا روزی که زنده است نام پیامبراکرم(ص) بعنوان شوهر برسرش باقی بماند.پیامبرهم اجابت نمود.
رسول گرامی اسلام در حجه الوداع همه همسران خود را بهمراه برده بود وپس از انجام مناسک حج به آنها فرمودکه حج واجب شما انجام شده است واز این پس نشستن در خانه برای شما بهتر از آن استکه به سفر بروید.
اغلب زوجات رسوالله(ص) مخالف این فرمایش شوهر عمل کردند مگر سوده وزینب بنت جحش وشایدام سلمه که گفتند ما ماموریم به فرمایش شوهر ورسول خدا عمل کنیم که این بهترین اعمال برای ما است.
سوده در زمان خلافت عمر از دنیا رفت ودر بقیع بخاک سپرده شد.
عایشه سومین همسر پیامبر(ص)*
در سال اول هجری ابوبکر با اهل و عیال خود به مدینه هجرت کرد ودر یکی از محلات شهر بنام سنخ اقامت گزید.
درتاریخ آمده است که عایشه تعریف کرد هفت سال بیشتر نداشتم که روزی پیامبراکرم(ص) به منزل ما آمد درحالیکه جمع زیادی پیرامونش گرد آمده بودند مادرم سرو روی مرا شست و گیسوانم را شانه کرد ودست مراگرفت وبسختی در مجلس حاضرکرد درآن لحظه پیامبر برروی تختی نشسته بود ومادرم مرا برد ودرکنار ایشان نشاند وگفت تا این دختر را به همسری بپذیرد.آنحضرت سخنی نگفت تا اینکه همه از اتاق خارج شدند.پس از آن مرا از پدرم ابوبکر خوستگاری نمود وپدرم با آغوش باز پذیرفت وبا چهارصد درهم مهریه به عقد رسول الله درآمدم.بعد پیاله ای شیر طلبید ومختصری از آن خورد ومابقی را به من داد ومن با کمال شرمساری مقداری از آن خوردم.
نکته:
(شاید برخی افراد با خواندن این مطلب که دختری قبل از رسیدن به سن بلغ در عقد ونکاح دیگری درآید برایشان قابل تحمل نباشد اما باید بگویم که این امر در زمان قدیم یک حرکتی معمول و عادی بود .حتی با تولد فرزند او را برای یکی از اقوام یا افراد متشخص نشان می کردند. اما با ورود اسلام به زندگی بشری این سنتهای قبیله ای کم کم برچیده شد و حتی خواندید که پیامبر(ص) پس از به رشد شرعی وبلوغ رسیدن عایشه او را تزویج نمود.
مثلا امروزه که سن ازدواجها همینطور بالا می رود و علت آنرا هم مشکلات اقتصادی می دانند بعنوان یک سنت درآمده و اگر یک جوان هیجده ساله بخواهد با یک دختر چهارده ساله ازدواج کند همگان انگشت تعجب به دندان می فشارند و این حرکت پسندیده عقلی و دینی را مذمت کرده و زیر سوال می برند.در حالیکه یک جوان پسر از پانزده سالگی ودختر از نه الی دوازده سالگی مهیای ازدواج وزندگی زناشوئی هستند که مسائل اقتصادی و توقعات زندگی معمول امروزی که لوزام اولیه را داشتن مسکن ملکی یا اجاره ای مجهز وکامل می داند سبب می شود تا سن ازدواج را از بیست وپنج سال الی سی وپنج سال در نظر گرفته درحالیکه ازدواج مایه آرامش زندگی و خانواده ها شده ودرعوض ممکن رفاه حتی نسبی هم اگر باشد مایه دلخوشی وآسایش نشود.)
این داستان در سال اول هجری ماه شوال رخ داده بود.دوسال بعد که عایشه به سن نه سالگی رسید وتکلیف شد پیامبراو را به خانه آورد وبا توجه به مختصر وجاهتی که داشت پیامبرنیز نسبت به او اظهار محبت می کرد که این امر سبب شده بود تا وی نسبت به دیگرهمسران رسول خدا بدرفتاری زیادی نماید.
عایشه مدت یازده سال همسر پیامبراکرم(ص) بود واز فرزندی نداشت وهمین امر سبب شده بود تا وقتی پیامبر از حضرت خدیجه وماریه قبطیه که برای او فرزند آورده بودند اظهار محبت کند حسادت می کرد وهمین موضوع در باب محبت رسول الله(ص) نسبت به فرزندش حضرت فاطمه(س) هم برای عایشه صادق بود که نسبت به فرزند پیامبر که بنوعی فرزند او هم محسوب می شد حسادت کند.
عایشه پس از وفات شوهر نیز زندگی کرد وپس از قتل عثمان به بهانه خونخواهی از او لشکری مهیا کرد وبا امیر المومنین علی (ع) وارد جنگ شد که به جنگ جمل معروف گردید وپس از شکست سخت باز هم امیرمومنان علی (ع) با چهل سوارکار زن تحت الحفظ او را بسوی مدینه گسیل داشت.
داستان زندگی عایشه بعنوان دختر خلیفه اول و همسر پیامبراکرم(ص) دارای فراز ونشیبهای فراوانی است که برای شناخت و مطالعه از آن باید به کتب مربوط رجوع کرد.
عایشه سرانجام پس از شصت وچهار سال زندگی در سال پنجاه ونه هجری در روز هفده ماه رمضان از دنیا رفت و ابوهریره براو نماز خواند و در بقیع بخاک سپرده شد.
حفصه همسر چهارم پیامبر(ص)*
حفصه دختر عمرابن خطاب ابتدا زن خنیس ابن حذافه بود شوهرش در جنگ احد کشته شد فرزندی هم نداشت ودرخانه پدر زندگی می کرد. عمر نیز به عثمان پیشنهاد داد تا دخترش را به همسری قبول کند. اما عثمان تمایلی به امر نشان نداد وعمر شکایت او را به پیامبر برد.پیامبر نیز تصمیم گرفت بخاطر دلجوئی از کسیکه همسرش در جنگ کشته شده است او را به همسری خود پذیرفت.
حفصه اخلاقی خوبی با شوهر نداشت وبه همین واسطه پیامبر او را طلاق داد. اما عمر از ملامت مردم چنان ناراحت بود ومی گفت آبرویم رفته است مردم می گویند ببینید که چه عیبی در دخترم هست که پیامبر او را طلاق داده است.
پیامبر نیز بواسطه حرمت عمر دوباره به حفصه رجوع کرد اما حفصه مجددا بنای ناسازگاری با پیامبر را گذاشت وغالبا پیامبر از دست او در رنج وعذاب بود وروزی مرافعه ایشان بالا گرفت و پیامبر عمر راخواست تا بین این دو حکم نماید وقتی عمر به خانه پیامبر آمد.پیامبر از همسرش خواست تا هرچه می خواهد در حضور پدرش بگوید اما وی با گستاخی در حضور پدر به پیامبر گفت تو اگر راست می گوئی حرفت را بزن .در این لحظه بود که عمر خشمگین شد چند سیلی محکم بصورت دخترش نواخت.وگفت اگر در حضور نبی مکرم اسلام(ص) نبود آنچنان تو را می زدم تا در دم جان دهی.پیامبراز این حرکت عمر خشمگین شد تا چندوقتی از بیادآوردن این صحنه اظها ناراحتی می کرد.
حفصه در سال چهل ویک هجری در زمان حکومت جائرانه معاویه در سن شصت ویک سالگی در مدینه از دنیا رفت و مروان حکم فرماندار مدینه براو نماز خواند و در بقیع مدفون گردید.
زینب دخترحزیمه پنجمین همسرپیامبر(ص)*
زینب دختر حزیمه پس از آنکه سه شوهر اختیار کرده وهرسه در جنگهای اسلام به شهادت رسیده بودند بهمسری پیامبر درآمد واز جمله زنان خوش خلق و دوستدار و یاریگر فقرا ومساکین بود.دست یتیم را می گرفت و به بیچارگان کمک می کرد و او را ام المساکین می خواندند.
زینب بیش از هشت ماه در خانه پیامبر زندگی نکرد وپس از آن بدرود حیات گفت.
هند با کنیه ام سلمه ششمین همسر پیامبر(ص)*
هند دختر ابی امیه که با کنیه ام سلمه اش می خواندند ششمین همسر پیامبر(ص)بود.مادرش عاتکه دختر عبدالمطلب بود وبا این نسبت وی دخترعمه پیامبر(ص) محسوب می شد.ابتدا همسر ابو سلمه بود وبا وی به حبشه هجرت نمود.سپس با هم به مدینه آمدند وهمسرش در جنگ احد مجروح شده که این مجروحیت منجربمرگ وی گردید.
این دودر همسری زبانزد بودند وهمدیگر را بسیار دوست داشتند واز این رو ام سلمه روزی به شوهر گفت که بیا با هم عهدی ببندیم تا هریک از ما اگر از دار دنیا رفت دیگری همسر اختیار نکند.شوهر گفت که این عهد موجب زحمت تو خواهد شد ومن از خدا می خواهم که اگر زودتر از دنیا رفتم بعد از من همسری بهتر از من را برای تو فراهم سازد.بعد از وفات ابوسلمه وسپری شدن عده وفات ابوبکر وعمر هردو از ام سلمه خوستگاری کردند و ایشان جواب منفی داد اما وقتی پیامبر از وی خوستگاری کرد با کمال میل پذیرفت وگفت یا رسول الله در من چهار عیب است که سبب می شود تا لیاقت همسری با شما را نداشته باشم.
اول اینکه من از نظر سنی سالخورده ام,پیامبرفرمود ایرادی ندارد.زیرا عمر من از عمر شما بیشتراست.
(در آن ایام رسم بود تا مردان با سن زیاد با زنان کم سن وسال ازدواج می کردند که پیامبر اکرم(ص) با ازدواج با خدیجه و ام سلمه این رسم نامیمون را برهم زد تا جائیکه موجب خشم کفار ومنافقین سرزمین حجاز گردید.)
دوم اینکه من چهار یتیم دارم که به سرپرستی نیاز دارند. پیامبر فرمود من علاقه وافری به یتیم نوازی دارم. تا زنده ام می توانند در خانه ام بمانند.
سوم اینکه اقوام من در مدینه نیستند تا با این وصلت رضایت دهند.آنحضرت فرمود همانهائیکه هستند کفایت می کند.
چهارم اینکه نسبت به من رسیدگی نمائی تا حسادت نسبت به سایر همسران شما در من خاموش شود.
پیامبر(ص) ام سلمه را با مهریه یک آسیاب دستی,دو کوزه آب,بالشی از لیف خرما,لحاف و قدحی وخوانچه ای چوبی که به لوزم آشپزخانه امروزی مرسوم است بعقد خود درآورد ودر حجره زینب که تازه از دنیا رفته بود جای داد.
فضائل ام سلمه*
1-ایشان بعد از حضرت خدیجه افضل زنان پیامبر (ص) بود وآخرین زن از زنان رسول گرامی اسلام است که از دنیا رفت.
2-از دانشمندترین زنان عصر بود.
3-او می گوید روزی پیامبر در حال غسل بود که براو وارد شدم وچند قطره از آن آب برصورتم ریخت واز برکت آن آب تا آخرعمر بالغ برهشتاد سالم که بود اثر پیری در صورتم نمایان نشد وهمواره سیمائی جوان داشتم.وبرهمین اساس از جمله زنان با وجاهت رسول الله(ص) محسوب می شد.
4-آنچنان به ولایت حضرت علی (ع) پایبند بود که حسن بصری از معاندین به ولایت آنحضرت را نصیحت کرد وگفت از پیامبر شنیدم که فرمود:کسیکه دارای محبت علی(ع) نباشد در روز قیامت در صف عبادت کنندگان به بتها محشور می شود.ودر روایت حدیثی دیگر از پیامبر(ص)در مدح امیرمومنان علی (ع) گفت که از پیغمبرشنیدم که در وصف علی (ع) فرمود:علی با قران و قران با علی است واز هم جدا نمی شوند تا اینکه در کنار کوثر برمن وارد شوند.
5- وسیله ای که با آن پیامبر(ص) هفت نفر از اصحاب را برروی آن نشاند تا به دیدن اصحاب کهف بروند. دستور دادند تا برسم امانت نزد ام سلمه باقی بماند.
6-وقتی عایشه مهیای حمله ولشکرکشی به سپاه حضرت علی (ع) در واقعه جنگ جمل شد.این ام سلمه بود که به عایشه توصیه کرد تا از اینکارسرباز زند واخبار بسیاری را از فضیلت حضرت علی(ع)از لسان مبارک پیامبراکرم (ص) به عایشه گفت وسرانجام حتی او را تهدید نیز نمود.اما عایشه براه خود رفت و درجنگ جمل با همدستی طلحه و زبیر بدست امیرمومنان علی (ع)شکست خورد.
7-در واقعه باغ فدک به حمایت از فاطمه(س) برخاست واین موضوع سبب شد تا در آن سال از دریافت حقوق از خزانه بیت المال محروم گردد.
8-اغلب آیات قران از جمله آیه تطهیر در خانه او برپیامبر(ص) نازل می شد.
9- تمام هدایا وتحفه هائیکه برپیامبر می آوردند به ام سلمه تحویل می شد وپیامبر دستور تقسیم آن به همه زوجات را می دادند.
10-ام سلمه اخبار واحادیث فراوانی در اثبات اوصیای رسول الله(ص) واینکه آن بزرگواران دوازده نفر هستند برجای مانده است.
11- امین علی (ع)بود وآنحضرت در سفربه کوفه امانتیکه از پیامبر(ص) به او رسیده بودبا وصیتنامه خود به ام سلمه داد تا به امام حسن(ع) تحویل دهد.
12-امام حسین(ع) نیز در سفر به کربلا که منجر به شهادت مظلومانه اش شد تمام امانات ووصیتنامه خود را نزد ام سلمه به ودیعه گذاشت تا پس از او به سیدالساجدین تحویل نماید.(یعنی امین ومعتمد خاندان رسالت بود.)
13- پیامبراکرم(ص) مشتی از خاک کربلا را به ام سلمه داد وفرمود:هروقت دیدی این خاک آغشته بخون شد بدانکه حسین مرا شهید کرده اند.بعداز ظهر دهم محرم سال شصت ویک هجری ام سلمه آن خاک را که در شیشه ای ریخته بود دید از آن خون میجوشد وبرسروسینه زدوگفت وامصیبتا که فرزندم حسین را شهید کرده اند.وهمان روز خبر شهادت امام حسین(ع) را به مردم مدینه داد تا شهر در سوگ وماتم شد.
14-بعداز شهادت امام حسین ویارانش برای آنحضرت عزاداری می کرد واشک می ریخت.ومی گفت به فرزندم حسین گفتم که بقصد عراق عزیمت نکند چراکه از جدش رسول الله(ص) شنیده ام که او را درکربلا شهید می کنند.
لکن فرزندم می فرمود مادر جان تو نصایح مشفقانه خود را گفتی اما من تکلیفی دارم که تو از آن خبر نداری!
ام سلمه غالبا اهل عراق را لعن می فرستاد که چنین مصیبتی را براو وارد نموده بودند.
ام سلمه پس از هشتاد وچهارسال زندگی سرانجام در سال شصت دوهجری در مدینه وفات یافت واو آخرین همسر پیغمبر بود که از دنیا رفت وابوهریره براو نماز خواند ودر بقیع بخاک سپرده شد.
زینب هفتمین همسر رسول الله(ص)*
زینب بنت جحش هفتمین همسری بود که پیامبر اختیارکرد مادرش امیه دختر عبدالمطلب ونام بره بود.بره بمعنی بسیار نیکوکار است که پیامبرفرمود شایسته نیست که کسی از خود تعریف وتمجید نماید لذا نام او را زینب نهاد.
زینب ابتدا همسر زید ابن حارثه فرزند خوانده پیامبروبنده آزاد کرده از سوی مالکش بود.زینب از وصلت با زید ابا داشت ومیگفت که من عمه زاده رسول الله(ص) هستم ودرشان من نیست که با زید که بنده ای آزاد شده و پیامبر او را به فرزند خواندگی پذیرفته است ازدواج نمایم.
لکن با توصیه رسول گرامی اسلام با مضمون آیه سی وشش سوره احزاب مبنی بر تکریم همه انسانها ,این وصلت را پذیرفت وتا یکسال با او زندگی کرد.
روزی رسول الله(ص) به مناسبتی فرمود من نام زینب را در زمره همسرانم دیده ام.البته این فرمایش از روی هوا و هوس نبود بلکه می خواست اجرای حدود الهی در مقررات اجتماعی را به عینه از سوی خداوند بیان فرماید.
زید گمان کرد که نعوذ بالله پیامبر تمایل به همسرش دارد. از این رو گفت که من میل رسول الله را برمیل خود ترجیح می دهم واز این رو همسرش را طلاق داد.پیامبر(ص) هرچه او رانصیحت کرد تا در زمان عده طلاق به او رجوع کند وی قبول نکرد.
اما در ورای این ظواهر قرار بود تا قانونی از قانون خداوندی را عملا به مردم نشان دهد. چراکه همه مردم فکر می کردند بعد ازرسول الله(ص) این زید فرزند خوانده پیامبراست که به خلافت وحکومت اسلامی دست می یابد و زید را بنوعی فرزند پیامبرخوانده وباور داشتند که همچون فرزند از پدر ارث برده و قانون محرمیت پدر فرزندی نیز میان آنان حکمفرما است وبر این اساس عروس برپدرشوهر محرم بود وفرزند خوانده نیز همچون پسر برنامادری محرم می باشد واین ارتباط بین برادران وخواهران با نابرادری نیز صادق می باشد .درحالیکه فرزند خوانده صرفا برای حمایت و تحت پوشش قرار گرفتن خانواده ای وارد آن خانواده شده و از نظر ارث ومحرمیت به اعضاء خانواده هیچگونه نسبت وحقی ندارد.
براین اساس بود که پیامبراکرم(ص) پس از سپری شدن عده طلاق زینب او را بعقد خود درآورد تا براین اساس حکم خداوندی عدم محرمیت فرزند خوانده و همسر و فرزندان وی برپدر خوانده و اهل وعیال او جاری شود.
چنانکه داستان این امر در سوره احزاب آیه سی هفت چنین آمده است.
وچون تو به زید که خدایش نعمت اسلام بخشید وتواو را نعمت آزادی بخشیدی نصیحت کردی که زنش را طلاق ندهد واز خدابترس.وآنچه در دل داشتی خدا آشکار ساخت وتواز مخالفت وسرزنش خلق ترسیدی واز خدا سزاوارتر بود بترسی ,آنگاه وقتی زید او را طلاق داده و دل ازوی شست , او را بنکاح تو درآوردیم تا بعد از این مومنان بدانند درنکاح زنان پسرخوانده خود که از آنها کامیاب شدند برخویش حرج وگناهی نپندارند.وفرمان خدا به انجام رسید(37)احزاب.
واینگونه بود که همسر پسرخوانده پیامبر پس از طلاق از شوهر که باهرکس دیگری نیز می توانست ازدواج کند برای روشن شدن اذهان عمومی در قانون محرمیت و ارث, از سوی پیامبراکرم(ص) بهمسری برگزیده شد.
نتیجه*
شخصیت رسول گرامی اسلام در ابعاد مختلف بعنوان ناجی بشر وهدایتگر انسان در عصر خود وبرای تمام اعصار تا روزقیامت خواهد بود انسانی مافوق بشر بود لکن در کالبد جسم بشری ظهور پیدا کرد وسراسر زندگی او از بدو تولد تا آخرین روزحیات منشاء خیر وبرکت برای جهانیان بود.بی عدالتی را تحمل نمی کرد تساوی بین زن ومرد را عرضه داشت, نظام برده داری را منکوب کرد,مردم را از بت پرستی به خدا پرستی دعوت نمود,زنده بگورکردن فرزند دختر را گناهی نابخشودنی وقتل نفش برشمرد وآنرانهی کرد, ساده زیست بود و حکومتش را نیز در مسجد بنا نهاد وخود هم همچون دیگران زندگی می کرد از چوپانی گرفته تا تجارت و کار در زمین کشاورزی وکاشتن نخل خرما و حفر چاه و سایر اموری که یک شهروند معقول در موقعیت شهر مدینه انجام می داد پیامبراکرم(ص) نیزدر انجام آن ابائی نداشت و بعبارتی نان خوردن از عرق جبین و زور وبازوی خود را افتخاری بس عظیم می دانست.
در جنگها نیز خود دوشادوش سربازان و فرماندهان حضور داشت وچنان عمل می کرد که گوئی نیروی دشمن با ایشان برادر بوده و در زمان رویاروئی همچون زبانه آتش پرشرر ودر زمان صلح و یا شکست واسارت دشمن همچون مادری که بر کودکش نوازش کند.
پیامبر رعایت اخلاق ,عدالت,مهرورزی, انسانیت, گذشت,ودریک کلام حدود الهی را برخود ملزم می دانست و دیگران به آن توصیه می کرد.
در ازدواجهای پیامبر نیز اصلا بوئی از هوا و هوس و خودکامگی وجود نداشت و در هر ازدواجی که می فرمود حکمتی در آن نهفته و خیر وبرکتی برای خود وجامعه و همسران ایشان داشت و همچون حکام خودکامه و جائر نبود که حرمسرا درست کرده وهرچه دختر وزن زیبا روی را تصاحب کرده و برای خود بنوعی به اسارت ببرد. عدالت در همسر داری توصیه اکید ایشان بود خودهم در اجرای این سفارش عامل موکد بودند.
النهایه چنین انسان کامل و وارسته ای که همه وجودش منشاء خیر وبرکت می باشد مستحق تکریم و تمجید است نه اینکه نعوذ بالله مورد سب و اهانت قرار گیرد.
به امید روزی که وجود مبارک ذریه رسول الله (ص) حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف از پشت پرده غیبت ظهور کرده و جهان به سیاهی و تباهی کشیده شده را براه اصلی خود سوق داده و مجری عدالت تامه گردد.
والسلام01/08/1391
منابع:
قران کریم*
زندگی معصومین اثر-- ف غدیری*
منهاج السروراثر-- آیت الله قرنی گلپایگانی*
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
بنام خدا
ترس چیست؟
با سلام
ترس چیست وچرا در برخی موارد برجسم جان ما مستولی می شود؟
راه برون رفت از آن چیست؟
این موضوعی است که در این مقاله مورد ارزیابی عامیانه قرار می گیرد چراکه ابعاد وسیع ترس مقوله ای نیست که بتوان در چند صفحه و در چند عنوان کنکاش کرد وبه نتیجه رسید بهرتقدیر بنده نیز با واژه شناسی موضوع ترس جسارت بخرج داده و وارد این بحث شدم تا مشتاقان علوم اجتماعی را به تشنگی شناخت بیشتر وادار کرده که خود نیز با درایت بهتر وبیشتر به این مهم بپردازند و اندوخته ها ودستاوردهای علمی وتجربی خود را برای افکار عمومی به ارمغان بگذارند.
ترس*
ترس در اصطلاح لغوی به خوف و واهمه داشتن از چیز یا شیئئ است که خود را در مقابل آن ناتوان وناچیز می شماریم , تعبیر شده است که با وجود جهل وعدم آگاهی که از وضعیت موجود وتوانمندی آن چیز یا شئی ,خود را در برابر ش مغلوب شمرده و ترس را در دل جای می دهیم.
ترس در معنی عام نیز به عدم توانایی در مقابل پدیده ای است که با آن روبرو می شویم وتوانمندی و قدرت او را برخود مستولی می پنداریم.ویا اینکه از میزان توانمندی وقدرت تهاجمی او نسبت به خود در جهل بسر می بریم که در هر دو صورت ترس را در وجودمان بارور ساخته و همواره در هراس می باشیم.
ترس می تواند ابعاد مختلفی داشته باشد.از روی جهل.ضعف.عدم احساس مسئولیت.ترس از خدا
ترس از روی جهل*
اولین چیزی که در باره واژه ترس به ذهن آدمی خطور می کند جهل است.هریک ازما وقتی در باره امری آگاهی و دانایی کافی داشته باشیم حتی اگر از نظر قدرت وتوان نسبت به او در موضع ضعف نیز قرار گیریم؛ برای برون رفت از این خطر چاره اندیشی نموده با عقلا مشورت می کنیم ودر صورت لزوم ازقدرت و توان دیگران نیز بهره مند می شویم.مثلا برای برون رفت از مکانی تاریک, دنبال روشنایی ونوری می گردیم تا مکان تاریک را روشن نمائیم.در اصطلاحات جنگی نیز برای هر تکی, پاتکی ترتیب داده و برای هرتهاجمی, دفاعی را صورت داده و برای هر جنگ افزار وموشک و سلاحی ضد آنرا درست می کنیم.برای عبور از جهل بی سوادی به سواد روی می آوریم.
ترس از روی ضعف*
در مرحله بعد ترس از روی ضعف است. در این اصل از مرحله جهل فارغ شده واز موضوع یا عملی که در برابر ما قرار می گیرد اطلاع داریم لکن در مقابله با آن احساس ضعف و ناتوانی می کنیم وخود را برای رو دررو قرار گرفتن با امر حادث شده ناتوان شمرده و طرف مقابل را قوی و نیرومند فرض می کنیم.که برای برون رفت از ترس ناشی از ضعف , لازم است تا به خود باوری رسیده ونه تنها خود را ناچیز نشماریم بلکه طرف مقابل را کوچک شمرده و خود را توانا تلقی نموده و با تدابیرلازم با مشکل مواجه شده و آنرا برطرف سازیم.
ترس از روی عدم احساس مسئولیت وسستی*
در این مرحله موضوع کاملا به خودمان برمی گردد که وظیفه محوله را درست و در زمان مقرر وبنحو احسن انجام نداده ودر زمان بازخواست احساس ضعف و ناتوانی می کنیم که این امر موجب احساس ترس و واهمه در مواجهه با مشکل بوجودآمده می گردد.حال اگر انسان وظیفه شناس بوده وامور موظف را در موعد مقرر وبا ظرافت مورد نیاز انجام دهد برای پاسخگوئی سرافکنده نبوده و خوفی هم در دل خود برای بازخواست شدن جای نمی دهد.
ترس از خالق هستی (خشعیت الهی)*
***********************
خشعیت الهی اگر چه به ترس تعبیر شده است بلکه نوعی دوستی واظهار تمایل در قرار گرفتن حریم امن الهی است.در ترس از خداوند ضعف از نوع دنیایی وجود ندارد. جهل از دل وجان آدمی رخت بربسته است.سستی وکاهلی نیز جایی برای عرضه واندام ندارد.زیرا انسانی که در برابر خداوند خاشع می شود کسی است که با علم بر صفات جمال و جلال کبریایی او و تدبر وتعقل برجایگاه رفیع رب الاربابیش ؛ تنها پناهگاه خود را در زیر چتر حمایت او شناخته و با عملی صالح و ایمانی راسخ او را دوست دارد.وچون قدرت او را برهمه موجودات برتر می داند دوست دارد که مورد حمایت او قرار گیرد.ازطرفی چون خود را در برابر قدرت لا یتناهی خداوند ناچیز می شمارد و براین امر باور قلبی دارد نه اینکه از خداوند بترسد بلکه ترس او از این است که به واسطه ذنوب ومعاصی و عدم انجام تکالیف دینی و اخلاقی وانسانی که دارد از دایره محبت خداوند خارج شده و عاقبت و عافیت نداشته باشد.از این رو است که می گوئیم از خداوند می ترسیم.
ترس از خداوند به واسطه دور شدن از او است اما ترس از غیر خدا به واسطه نزدیک شدن به آنها و مورد هجوم قرار گرفتن از سوی چیزی از که از او واهمه داریم.اما نزدیک شدن به خدا ترس را کمتر وکمتر می کند که هرچه به خداوند نزدیکتر شویم از مقربان درگاه قرار گرفته و قلبی مطمئن را در کالبد تن جای داده ایم.
نکته*
***
روی هم رفته ترس و هراس و خوف و واهمه ؛همگی ناشی از عوامل متعددی هستند که اغلب از قرار گرفتن در جایگاه جهل و ضعف و عدم احساس مسئولیت و سستی وکاهلی و عواملی از این دست نشات می گیرد که انساس در دل خود جای می دهد.اما در مقابل , انسانهای جسور وبی باک از چیزی واهمه نداشته وبه اصطلاح امروزی همواره سر در خطر فرو می برند.اما همیشه جسارت امری مطلوب و معقول بشمار نمی رود زیرا در برخی مواقع عجب و حیا نه بعنوان ترس بلکه امری باز دارنده وبعبارتی ترمز شخصیتی انسان خردمند محسوب می شود.
بی باکی و جسارت نشان از آگاهی و احساس توانمندی در برابر امری حادث دارد که چه خوب است با اخلاق و معنویت توام باشد ودر راستای احقاق حق ,عبادت پروردگار,رسیدگی به امور ناتوانان وجوانمردی در امر مطلوب بکار گرفته شود.ولی اگر دانایی وجسارت کنترل نشود طغیانگری کرده همچون طغیان سیلاب موجب تخریب وویرانگری پیرامون خواهد شد.که طغیانگری آب در سیلاب موجب نابودی وتخریب رود و حواشی آن و طغیانگری انسان موجب تخریب شخصیت وهویت وجودی او ودیگران خواهد گردید.
ترس درابعاد کاربردی, مقولات متعددی را شامل می شود که ما به برخی از آنها اشاره می کنیم.*
*************************************************************
ترس از تاریکی*
///////// دشمن*
///////// قدرت دیگران*
///////// در معرض امتحان قرار گرفتن*
/////////مواجهه شدن با مشکلات*
/////////عدم موفقت وشکست پذیری*
/////////گناه وخطا*
/////////خدا*
***********************************************************
ترس از تاریکی*
***********
اولین مرحله از ترس را به تاریکی یا بعبارتی از مکان مجهول وغیر قابل رویت وناشناخته تعبیر می کنند.این نوع ترس غالبا همگانی بوده وممکن است مراتب فراز ونشیبی در میزان ترس داشته باشد.
همه افراد جامعه از زمانیکه شروع به تکلم و راه رفتن می کنند از تاریکی واهمه دارند حال ممکن است این خوف در برخی زیاد وعده ای نیز کم باشد وحتی کسانی هم بگویند که اصلا نمی هراسند.اما علت اصلی خوف از تاریکی عدم اطلاع و شناخت از مکان تاریک وناشناخته است.که جهل را مسبب اصلی بروز این خوف می شمارند.
هریک از ما وقتی به اتاق تاریک خودمان نیز وارد می شویم نوعی اضطراب و واهمه در دل جای می دهیم با وجودی که در روشنائی از تمام زوایای مکان مورد نظر اطلاع دقیق داریم در زمان تاریکی با وجود شناخت هم از آن مکان خوف داریم که مبادا مورد تهاجم عوامل ناشناخته ای که در ذهن تصور می کنیم قرار گرفته یا حتی با اشیای موجود برخورد کرده و آسیب ببینیم.
تاریکی دشمن انسان است . سبب وجود تاریکی هم جهل و نادانی شمرده می شود.انسانهای بی سواد در تاریکی ذهن بسر می برند وبرای ورود به مقوله ای ؛ همواره در هراس هستند که مبادا براثر عدم شناخت زیانی برآنان وارد شود.
انسانهای سیاه دل هم اینگونه اند آنهائیکه براثر ارتکاب گناه و معصیت دلشان پر از زنگار وسیاهی شده است نیز با وجودیکه در روشنایی بسر می برند چون دلی تاریک دارندهمواره در خوف و واهمه سیر می کنند.حتی با وجود کوردلی که دارند موجب زیان رساندن به خود و دیگران می شوند.
انسانهای دانا و آگاه همیشه برای ورود به تاریکی وعبور از آن روشنائی ایجاد می کنند تا حضورشان حضوری مثمر ثمر وکارآمد باشد وبرای رسیدن به مقصود به بن بست نخورند ومانعی برسر راهشان قرار نگیرد.
این اصل در زندگی روشن روزمره بشر نیز مصداق دارد که برای عبور از تاریکی زندگی اجتماعی اعم از مادی ومعنوی سراج منیری را دنبال کرده تا در گرداب فنا گرفتار نشود.
سرمنشاء نور هدایت , خدای سبحان است که با نزول آیات الهی در قران و صحف انبیای آسمانی ماقبل که برای هدایت بشر به ارمغان آورده است به عینه مشاهده می گردد.(الله نور السماوات والارض)وماموریت انبیا واولیا و صلحا در همین راستا است که چراغ هدایت بشر از سوی پروردگار باشند.خداوند نور کبریایی خود را در وجود آنان دمیده تا روشنی بخش قلوب مومنین باشند.
انسانهای روی زمین همانگونه که برای عبور از تاریکی فیزیکی نیاز به چراغ و روشنائی دارند. برای عبور از ظلمت گناه و تباهی وفساد نیز نیاز به چراغ هدایت دارند تا دل و جان و روح خود را با طراوت نموده به مقصد نهائی برسند.برای نیل به این هد ف مقد س چاره ای جز توسل وتوکل به نور هدایت حق ندارند.
ترس از دشمن*
**********
ترس از دشمن مراتبی دارد که یکبار برای درامان ماندن ازمتخاصم جانب احتیاط را رعایت می کنیم. این امر ممکن است از سوی عده ای بعنوان ترس تلقی شود که اینگونه نیست.چراکه حفظ جان ومال و ناموس وتمامیت ارضی برای هر انسان آزاد اندیشی لازم و واجب است تا برای مقابله با تهاجم وحملات احتمالی دشمن تدابیر لازم را بخرج داده که در صورت بروز حادثه کمترین خسارت و هزینه را متحمل شود.
روی هم رفته عقل و خرد آدمی به او حکم می کند تا دشمن را دست کم نگیرد(البته عامل اصلی خوفی که از دشمن در دل نیروی خودی می افتد عدم اطلاع از میزان توانمندی و آرایش نظامی او است که نمی دانیم چه میزان امکانات وابزار و سلاح را در اختیار دارد.)کسانیکه از دشمن خود اطلاع کافی داشته وبرای مقابله با تهاجم احتمالی دشمن نیز امکانات تدافعی لازم را تدارک می بینند از این رو است که دیگر خوفی دردل جای نداده وخود را همواره مهیای نبرد می کنند.(البته انسانهای پاک سرشت هرگز روحیه تهاجمی نداشته بلکه از موضع تدافعی برخورد می کنند.)
در مرتبه ای بالاتر اگر انسان برای مقابله با دشمن دارای هدف متعالی بوده و رضای حق را در نظر داشته باشد ودشمن نیز از روی لجاجت و افزون طلبی و تعدی به حقوق حقه ما دست به تهاجم زده باشد آنوقت است که ترس و خوف معنی و مفهوم خود دربرابر عزم واراده ما از دست داده و حتی اگر نیاز باشد جان را سپر دفاع قرار خواهیم داد.چراکه خداباوران مصداق آیه(ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون ) هستند که هیچ ترس و خوف و حزن و اندهی را از دشمن در دل خود جای نمی دهند.
افراد خداباور ومتقی از مرحله جهل و تاریکی وعدم شناخت عبور کرده وبه نور هدایت و معرفت رسیده اند.در زندگی دنیایی خود نیز با کسی مخاصمه وعداوت ندارند.تمام سعی و تلاش خود را بر این اصل استوار می کنند تا با تعامل و همزیستی مسالمت آمیز حتی با داشتن اختلافات سلیقه وبعضا تضارب آرای اعتقادی , بعنوان انسانی آگاه و دوستدار همدیگر در کنار هم عمر دنیوی خود را سپری نمایند.
با این وجود وقتی موضوع افزون طلبی و نمایش قدرت و زور مداری بروز نماید آنوقت است که بدون رعب و وحشت و واهمه در مقابل دشمن قرار گرفته تا پای جان مقاومت می نماید.این تفکر مورد پسند و حمایت دستگاه خداوندی نیز قرار خواهد گرفت.وبرهمین اساس است که خداباوران با دلی آرام وقلبی مطمئن وضمیری آگاه بسوی او رهنمون می شوند.
ترس از قدرت دیگران واحساس ضعف*
**************************
در این نوع ترس نوعی عدم خود باوری وجود دارد.همه ما می دانیم که خداوند انسان را از خاک آفریده وبا نیروی قدرت و تفکر وتعقل وتدبرآراسته است که برهمه ما فرض است تا از این مواهب خدادادی استفاده نمائیم.حال اگر از این مواهب بهره ای نبرده وکاهلی نمائیم یقینا دیگران مثل ما نبوده که در کسب مواهب خداوندی کاهلی نمایند ,آنان گوی سبقت را از دیگران ربوده تا درافزایش توان و قدرت و تفکر وتعقل خود بیفزایند.اگر چه ممکن است برخی از این توانمندیها در راه ناصواب بکار گرفته شود ومسیر انحراف را دنبال نماید اما بهر تقدیر مواهبی است که خداوند برای بهتر زندگی کردن بشر به او عطا نموده که ممکن است با وسوسه های شیطانی راه خطا را دنبال نماید.این موضوعات در تحصیل علوم ,بدست آوردن ثروت وقدرت کاربرد دارد که عده ای مثل سلیمان نبی و حضرت یوسف علیهم السلام می شوند بعضی هم همچون نمرود و فرعون و یزید و سفاکان بسیاری دیگر!
اما در تحصیل علم و قدرت و ثروت همه این موقعیت را دارند تا به تحصیل علم و بدنبال آن ثروت و قدرت بروند. اما برخی از همان آغازین ایام تحصیل از آموختن بازمانده و راه فلاحت وصنعت و دیگر مشاغل را پیشه خود ساخته و با همان رزق اندک بسنده کرده و خود را برای ترقی ناتوان می شمارند.
در تاملی کوتاه به زندگی انسانهای موفق در می یابیم که آنها از ابتدای زندگی خود با تحمل سختیها و عبور از موانع بسیار توانسته اند تا به مدارج عالی علوم یا قدرت و ثروت برسند البته شاید این موضوع عنوان شود که همه قدرتمندان و ثروتمندان از روی اصول اخلاقی به این مدارج نرسیده اند وبرخی از آنان با تهاجم و حق کشی و قتل و غا رت و خوردن حق دیگران به قدرت وثروت باشند.
در این باره نیزدر مبحث قبلی توضیحات واضحی داده شده است که خداوند موهبت قدرت و علم و توانمندی را در همه گذاشته است اما عده ای نیز ممکن است با زورمداری وافزون طلبی فراتراز دایره انسانیت رفته و اصول اخلاقی را رعایت نکنند.
پس موفقیت شامل همگان خواهد بود اما عده ای این موفقیت را در راه ناصواب خرج می کنند.مثل اختراع دینامیت که سازنده آن به نیت برطرف کردن موانع طبیعی برای ساخت پل و جاده و غیره برای راحت تر زندگی کردن بشراقدام به ساخت آن نموده است.اما امروزه دینامیت را برای ساخت انواع بمب استفاده می کنند تا برای نابودی مردم ملل مختلف وتخریب خانه و کاشانه آنان استفاده کنند.
قدرت و توانائی چیزی نیست که دیگران به ما اعطا کنند بلکه ما خود باید بدنبالش رفته وآن را کسب نمائیم تا بتوانیم در معادلات اجتماعی حرفی برای گفتن داشته باشیم.اگر برای رسیدن به توانائی تلاش نکنیم در موضع ضعف قرار می گیریم وقدرت و توان دیگران برما مستولی میگردد.این امرسبب می شود تا برای همیشه نوعی ترس وضعف را نسبت به دیگران در دل خود بارور سازیم.
برهمه ما لازم است تا علاوه براینکه خود را مسلح به سلاح علم و دانائی وقدرت نمائیم واز امکانات موجود در پیرامون خود بهره مند شویم .از طرفی نیزبه میزان توان وقدرت دشمن نیز دسترسی پیدا کرده تا در مواقع ضروراز آن بهره ببریم.
در ترس از نوع ضعف , نوعی جهل نیز نهفته است که نه تنها خود راحقیر وناچیز می شماریم بلکه از قدرت وتوان خود در برابر دشمن نیز به خود باوری واطمینان نرسیده ایم واین امر سبب می شود تا با عدم اطمینان از خود ؛ د یگران را پیروز میدان تلقی نموده و هراس را در دل جای می دهیم.
ترس از قرار گرفتن در معرض امتحان*
**************************
همانگونه که در مطالب قبلی عنوان شد ترس زائیده نوعی جهل و ضعف وعدم خود باوری است. برخی از انسانها با توجه به جهل و عدم خود باوری موجود در ضمیر درون از قرار گرفتن در ورطه آزمون وامتحان واهمه دارند.اصولا امتحان را هیولایی د ست نیافتنی تصورکرده که گویا با آن باید دست وپنجه نرم کرده وبا وجودی که خود را ناتوان می پندارند از روبرو شدن با آن می ترسند. در حالیکه آزمون برای کسانی است که در یک دوره مشخص اموری را که آموخته یا تجربه کرده اند برپا می شود وروز قیامت نیز اصلی ترین آزمون بشر محسوب می شود.تا میزان فراگیری خود رابه معرض نمایش بگذارد.
آنهائیکه در دوره فراگیری وآموزش , دل به تعلم وآموختن داده باشند واز اطلاعات و عملکرد مطلوبی نیز بهره برده باشند برای قرار گرفتن در صحنه آزمون هیچ دغدغه و اضطرابی در دل جای نمی دهند حال ممکن است عده قلیلی از این افراد دارای استرس وخوف جزئی باشند که آن هم ناشی از عدم خود باوری وشاکله شخصیتی درونیشان می باشد.
در مقابل کسانیکه در دوران فراگیری وانجام وظایف محوله سستی نموده و دل به فراگیری وکسب تجربه ومعرفت نداده باشند از قرار گرفتن در معرض آزمون طفره رفته وراه فرار را برقرار ترجیح می دهند.
این اصل در زندگی دینی بشر نیز مصداق عینی دارد.انسانهای آزاد اندیشی که با روح بلند و آسمانی امور زندگی آنان در مسیر دین واخلاق وانسانیت ,در نهایت خداباوری وخداپرستی سوق داده می شود ودر همه حال و قال به یک چیز فکر می کنند که آنهم رضایت خالق هستی خدای لم یزلی می باشد هیچ ترس و خوف و واهمه ای در وادی آزمون الهی ندارند زیرا با توکل برحق و توسل به اولیای حق وعمل صالح خود می گویند که با قلبی آرام روحی مطمئن و ضمیری آگاه بسوی پروردگار خویش به پرواز در می آیند و از قرار گرفتن در جایگاه آزمون خداوندی خورسند وشادان هستند.
در مقابل این انسانهای موفق,انسانهای سست عنصر وبه اصطلاح بازیگوشی هستند که همانند مکتب رفته های درس نخوانده با وجود سیاهی دل وروح و جان, وعدم ارتباط با معنویت وحقیقت از قرار گرفتن در معرض امتحان الهی سر باز زده وراه فرار و گریز را در پیش می گیرند.برهمین اساس است که یکی از اسامی روز قیامت به (یوم المفر)نام گزاری شده است.فرار برای کسانی است که از قرار گرفتن در معرض امتحان الهی تهید ست می باشند.
ترس از مواجهه با مشکلات*
******************
آدمی برای شناخت و عبور از موانع و سختیها آفریده شده است.(ولقدخلقنا الانسان فی کبد)وبقول شهیدی که می گفت: انسان در زمان سختیها است که می تواند خدا را شناخته و به او نزدیک شود.
گردش سیکل ترکیبی وتکمیلی زندگی بشر نشان می دهد که از ابتدا ی خلقت, چنان با سختیها روبرو شده و با آن دست وپنجه نرم کرده است که اعصار دوران حجر و دیرینه سنگی و آهن و صنعت و تکنولوژی و اتم و فضا را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته تا امروزه به این جایگاه برسد.
انسانهای جسور وبی باک این اجازه را به خود نمی دهند که در مواجهه با مشکلات و سختیها از آن شانه خالی کنند بلکه مرد عمل بوده و با مشکلات دست به گریبان شده و پشت آنرا به خاک می مالند.اینگونه افراد با جراتی که در دل دارند برای مبارزه و عبور از سختیها تدبر وتعقل نموده و راه برون رفت از موانع را می یابند و از آن بخوبی می گذرند.(برای فروپاشی تخته سنگهای عظیم از فشار آب بهره برده وبرای عبور از تاریکی نور را بکار گرفتند حتی با الگوبرداری از پرندگان راه پرواز را فرا گرفتند که تا قبل ازموفقیت بدست آمده آنرا امری غیر ممکن می شمردند.)
کسانیکه از مواجهه با مشکلات می هراسند مشکل را نمی شناسند وخود را نیز در برابرش ناچیز می شمارند در باور وذهن خود هیولائی را به تصویر می کشند که رویاروئی با آن را امر غیر ممکن می شمارند.
((در روایتی از زندگی امیر تیمور گرگانی آمده است که در یکی از جنگها شکست خورده وسپاهش بکلی متلاشی شده بود. وی نیز زخم بسیاری برداشته بود. بناچار به د خمه ای پناه برد تا از گزند دشمنان در امامن باشد.
در فکری عمیق بسر می برد که سرانجامش چه خواهد شد؛ کسی که یک عمر حاکم بوده امروزه چگونه بعنوان محکوم زندگی کند.در همین اوهام بسر می برد چشمش به مورچه ای افتاد که داشت دانه غله ای را که چند برابر از جثه اش بزرگتر بود را از دیوار خاکی بالا می برد.هر بار می افتاد و دوباره تلاشش را برای حمل غله بیشتر وبیشترمی کرد.امیر تیمور می گوید این مورچه بیش از شصت وهفت بار این عمل را تکرار کرد وبا هرشکستی در مرتبه ای دیگر مصمم تر از گذشته تلاش می کرد سرانجام موفق شد تا غذای زمستانی خود را به لانه اش ببرد.
امیر با خود گفت که فلانی! تو از این مورچه هم کمتری؟!
که برای رسیدن به موفقیت از هیچ کوششی دریغ نکرد وسرانجام موفق شد.
با خود تصمیم گرفت تا از نو شروع کرده و به جمع آوری لشکرو سپاه مشغول شد تا کشورش را دوباره باز پس گیرد وحکومت نماید.))
انسان در مواجهه با مشکلات لازم است تا بگونه ای اساسی اندیشه نموده ابعاد سختیها وموانع را بسنجد وتوان خود را نیز در رویاروئی با آن امتحان نماید واز قوه ونیروی دیگران نیز بنحو احسن بهره مند شده وراه چاره را بیابد و برآن فائق آید.
حال اگر این امور بدرستی ودر زمان لازم بکار گرفته نشود وشناسائی لازم صورت نپذیرد آنوقت است که احساس ضعف براو چیره شده و زانوی غم را در بغل گرفته و فریاد وا اسفا ووانفسا سرخواهد داد.مشکل حادث شده نیز چون کوهی برسرش سنگینی کرده و دلی مملو از اضطراب وخوف و واهمه خواهد داشت.
ترس از عدم موفقیت(شکست پذیری)*
************************
برخی افراد با وجود دارا بودن علم وتجربه باز هم به خود باوری نرسیده اند.وقتی انجام اموری به آنان محول می شود نوعی ترس در دل جای داده وبه خود می باورانند که توان انجام آنرا ندارند.
این نوع ترس نیز ناشی از عم خود باوری وعدم مطالعه اموری است که به آنان محول می شود.انسان وقتی در برابر امری قرار می گیرد باید روحیه خود باوری را در وجودش زنده کرده همواره با جمله (من می توانم)با شناخت امر در حال اجرا با آن روبرو شود.کسی که این روحیه را در وجودش بارور ساخته باشد لزومی ندارد تا در مواجهه با مشکل مضطربانه عمل نماید.بلکه حتی اگر با شکست مواجه شد عزم خود را جزم نموده با مطالعه و شناختی بیشتر و با تهیه ابزار وامکاناتی مجهزتر دست بکار شده و سینه به سینه در مقابل مشکلات و امر موظف خواهد ایستاد.
همانند مورچه ای که امیر تیمور گرگانی از آن یاد نمود برای رسیدن به موفقیت؛ دست از تلاش برنخواهد داشت.
پیروزی مراتبی دارد که در برخی مواقع ممکن است کسی به ظاهر شکست خورده باشد و موفقیتی در عمل انجام داده بدست نیاورده باشد.اما نتیجه کار در دراز مدت نمایان شده و اثرات مثبت آن نصیب دوستدارانش خواهد شد.
(نهضت عظیم عاشورا یکی از مصادیق بارز این تفکر است چراکه در ظاهر امام حسین(ع) ویاران باوفایش به شهادت رسیده و سرهای مبارکشان از تن جدا شده و برروی نیزه ها رفت و شهر به شهر گردانده شده و اهل بیت کرامش اسارت را بجان خریدند و ظاهری شکست خورده و مصیبت زده داشتند. اما غافله سالار اسرای کربلا(حضرت زینب(س))در میان این همه سختی و مشقت ومصیبت باز هم می فرماید: ما رایته الا جمیلا.(ما چیزی جز زیبایی ندیده ایم)
چرا آن علیا مخدره اینگونه بیان فرمود که جز زیبائی مشاهده نکرده است؟مگر در قتل و غارت و کشتار وخونریزی واسارت و دربدری وحقارت , زیبایی مشاهده می شود؟یقینا خیر!
اما زیبایی حفظ دین و رسالت جد بزرگوارش را در ریخته شدن امام ویارانش به عینه مشاهده می کرد و می بینیم که پس از هزار وسیصد وهفتاد سه سال از آن واقعه عظیم وریخته شدن خون پاک امام ویارانش ,این خون همچنان جوشش کرده و چراغ هدایت بشریت گردیده وخود نیز به مقام ثارالهی ولقای حق رسیده است.
فی الواقع موفقیت همیشه به پیروزی وغلبه ظاهری بر دشمن تلقی نمی شود.بلکه ممکن است یک حرکتی در دوره ای بوقوع پیوسته ونتیجه مثبت آن در دراز مدت نمایان شود اگر چه ممکن است به ظاهر نیز امری شکست خورده تلقی شود.
افراد ترسو در برابر انجام امور, افرادی نتیجه گرا هستند پاداش ومزد هرعملی را بلافاصله طلب می کنند برهمین اساس چنانچه در کوتاه مدت به مراد دل خود نرسند احساس ضعف وناتوانی می کنند.
ترس از خطا وگناه*
*************
با توجه به موارد پیش گفتارهمه انسانها نوعی ترس در وجودشان بارور است؛ترس از تاریکی؛ترس از دشمن؛از آزمون ؛از عدم موفقیت؛ از رویاروئی با مشکلات که همه این امور دنیایی بوده وبا حصول به موفقیت جزئی نیز رضایت حاصل شده واحساس امنیت می کنیم.
در مقولات گذشته ترس از ناحیه ضعف وجهل و آسیب دیدن از سوی مقابل عنوان شده است که در آن عدالت و برابری ومساوات جای ندارد.این درحالی است که اگر مقولات دنیایی ترس با عدالت همراه بود ترس معنی خود را از دست داده و به واژه رافت و امنیت تبدیل می شد.
در مقوله ترس از گناه ؛قدرت و زور کاذب وجود ندارد حتی کسی نیست که بخواهد از ارتکاب گناه جلوگیری کند.البته امر به معروف و نهی از منکر سلاح بازدارنده این اعمال هست لکن امری اجباری بشمار نمی رود.
ترس از گناه مسیری را دنبال می کند که عقوبت الهی و تنگی معیشت وقرار گرفتن در تنگنای امور زندگی بواسطه گناه را بهمراه دارد.چیزی که برای خداباوران امری مهم تلقی می شود اینکه بواسطه گناه از خداوند دور می شوند ودر زندگی دنیائی نیز علاوه بر سختی ومرارت ؛ روحی معذب را در کالبد جان تحمل می کنند.
در مبحث ترس از گناه این عمل مورد ستایش وتقدیر است و انسانهای ترسو در برابر گناه را پرهیزگار ومتقی می شمارند نه ترسو و حقیر بلکه آنها از وسعت قلب بالایی برخوردار هستند.چراکه ترس از گناه موجب امنیت اخلاقی و اجتماعی شده و نوعی رابطه عاطفی و عقلانی در جامعه را بوجود خواهد آورد.
انسان متقی از گناه و خطا در هراس است واین عمل بدین معنی نیست که توانائی انجام گناه را نداشته باشد بلکه از خوف محبت خداوند است که با ارتکاب به گناه از آن کاسته می شوداز آن دوری می کند.وبین خالق ومخلوق گناهکار فاصله می اندازد وانسانهای خداباور دوست ندارند که بین آنها و خدایشان کوچکترین فاصله ای بیفتد.به همین خاطر است که از ارتکاب به گناه دوری می کنند.
انسان در ترس از گناه دنبال موفقیت مقطعی و کوتاه مدت نیست بلکه غایت نهائی موفقیت که همانا لقای پروردگار است را دنبال می کند وبا پرهیز از ذنوب ومعاصی خواستارحشر در جوار ایزد منان می باشد.
ترس از گناه برخلاف ترسهای اشاره شده امری مطلوب و نوعی عبادت محسوب می شود بعثت انبیای الهی و رسالت اولیای حق نیز بارور نگهداشتن خوف در ارتکاب به گناه ومعصیت در دل مومنان است.تکرار برفرامین حق ونهی از زشتیها از سوی مبلغین رسالت نبوت و امامت وولایت دلیل این مدعا است تا انسان همواره از نزدیک شدن به گناه خودداری نموده چراکه سبب دوری او از خداوند خواهد شد.
در دایره پیرامونی ترس از گناه؛ توجه ای به عدم موفقیت یا مواجه شدن با مشکل ویا شکست خوردن نمی شود.بلکه گناه را نوعی تاریکی وظلمت پنداشته که هر کس به آن نزدیک شود بطور قطع ویقین موجب فروپاشی هویت وشخصیت دینی واخلاقی و ارزشی وبعضا اجتماعی او شده ودر جایگاه دستگاه خداوندی خجل و شرمسار خواهد بود.
ترس از خدا*
********
ترس از خدا همان عبادت پروردگار جهانیان است واز بهترین اعمال بشر محسوب می شود.عبادت و تعظیم بدرگاه او بواسطه احاطه کامل حق بر تمام هستی است و هدف از خلقت را نیز به عبادت خود برشمرده است(ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون).
کسی که ترس از خدا را در دل خود جای می دهد برخلاف کسانی است که ترس آنها از مقولات دنیائی نشات گرفته است .که اغلب ریشه در جهل دارد.ترس از خداوند با آگاهی وشناخت همراه است. شناختی که او را به باور قلبی رسانده و دوست ندارد ذره ای از محبت خداوند نسبت به او کاسته شود.
خدای سبحان درقران کریم در کلید واژه ترس بیش از یکصدوهشتاد وچهار بار با عناوین خوف و مشتقات آن؛تقوا و عبارات هم خانواده؛خشعیت و کلمات پیرامونیش با انسانها صحبت کرده تا مسیر هدایت را از کوره راه شقاوت باز شناسند.مصداق عملی ترس از خود را به پیروی از او ایمان به وحدانیتش وروزقیامت ؛تسلیم اوامر حق بودن؛انفاق واقامه نماز ونیکوکاری وعمل شایسته وصالح انجام دادن وعدالت در زندگی اجتماعی حتی در باره خانواده وهمسر وفرزندان وتوکل و توسل به او وعدم خوف از دشمن بیان کرده است.
خائف درگاه الهی به مرتبه ای از کمال رسیده است که صفات جمال وجلال کبریائی او را درک کرده ودرساحل باورویقین پهلو گیرد ومی داند که قرار گرفتن در محیط محبت خداوند از روی ترس واجبار نبوده بلکه با اختیار تمام وکمال واز روی محبت وشناخت صورت پذیرفته است.چراکه خداوند با وجود احاطه برهمه موجودات و قدرت لا یزالی که دارد هرگز قدرت طلبی نکرده و عنوان می دارد که ( ادعونی استجب لکم) بخوانید مرا تا اجابت کنم شمارا.
در دعوت حق قدرت طلبی وجود ندارد بلکه دوستی محض است و عشق بین خالق و مخلوق موج می زند.در دستگاه خداوندی به کسی ظلم نمی شود در حق کسی نابرابری بوجود نخواهد آمد
حال اگر کسی ظلمی را دردنیا متحمل شده یا سختی براو وارد شود نشان از عملکرد وی بوده که به انواع آن در مقولات قبلی اشاره شده است.خدائی که با وجود احاطه کامل برجهان هستی واینکه قادر است تا با یک چشم برهم زدنی بساط خلقت را برچیده یا دگرگون سازد انسان را در مرحله تشریحی خلقت, آزاد ومختار آفریده تا با اختیار وشناخت به پرستش او بپردازد.البته نه فقط سر به سجده برده و عبادت را ذکرنام حق بسنده کند.بلکه با عمل نیک و خیر خواهی نسبت به همنوع و تلاش برای معاش خود وعائله و خدمت به نیازمندان وهمراهی با خوبان در نبوت و امامت و ولایت و دوستی با خوبان و برائت از زشتیها است که عبادت پروردگار راتکمیل می سازد.چراکه خداوند خلقت انسان و استقرار او در زمین را به نیابت از سوی خود تعبیرکرده است(انی جاعل فی الارض خلیفه)(همانا من انسان را بعنوان خلیفه وجانشین خودم در زمین انتخاب کرده ام.)
خوف از خداوند ایمنی انسان از فرورفتن در تاریکی و ظلمت وقدرت رویاروئی با دشمنان دین واخلاق وانسانیت است که به او قدرت مبارزه با دشمن درون(نفس اماره) ودشمن خارجی را می دهد.
انسانی که از خدا می ترسد سراسیمه بدنبال فراگیری علوم معرفتی بوده تا در قرار گرفتن آزمونهای دنیوی واخروی جسارت حضور داشته باشد.چنین کسی در مواجهه با مشکلات زندگی وانجام امور؛ برحسب وظیفه عمل نموده وکاری به نتیجه آن ندارد چون می داند که عملش خالص بوده و رضای پروردگار را مد نظر داشته است.عامل به خشیت الهی در حقیقت عامل به فرامین وفرایض دینی است ومانند مسافری است که با سوار شدن برمرکب ترس از ذات اقدس باریتعالی راه رسیدن به مقصد نهائی را برخود هموار می سازد.
پیامبراکرم(ص) در باره ترس از خداوند می فرماید:همیشه انسان باید از عاقبت امور خود بترسد امر موظف را خوب شروع نموده وخوب هم به اتمام برساند.اما برخی از انسانها خوب شروع می کنند ولی خوب به اتمام نمی رسانند.
انسان اگر برای رسیدن به هدف مطلوب که همانا سعادت وعاقبت بخیری است خدا را مد نظر قرار داده و آغاز کارش با سلامت و ادامه اش نیز با صحت وسرانجامش نیز با پاکی توام باشد یقینا به مقصد خواهد رسید اما اگر غیر این بود چه در آغاز وچه در مابین ودر انتها سلامت را بکار نبندد ره به ناکجا آباد خواهد پیمود.
در نتیجه*
******
در می یابیم که ترس در اصطلاح لغوی وعام به جهل و عدم شناخت از پیرامون وموضوعی است که می خواهیم با آن روبرو شویم.ترس از تاریکی و د شمن و مشکلات و قرار گرفتن در معرض آزمونهای زندگی نیز هریک زائیده عللی از جمله جهل و نادانی وسستی وکاهلی بوده لکن ترس از گناه مرتبه ای بالاتر از مقولات ماقبل دارد که نوعی ایمن شدن از بلایای دنیوی و اخروی را بهمراه دارد و صفای روح جان را موجب می شود.
خوف از خداوند با لاترین مرتبه خشعیت است که به آن ترس گفته نمی شود بلکه نوعی دوستی و کسب محبت است که ما را در دایره وجودی حق نگه می دارد.تا با این روش هم زندگی پاک وسالمی در دنیا داشته و هم موجب آسایش روز جزایش شود.
برای برون رفت از ترسهای دنیایی لازم است تا از جهل و نادانی رهیده و با شناخت پیرامون به قدرت و توان خود افزوده و دشمن و مشکلات را ناچیز بشماریم و به خود باوری برسیم واحساس یقین و توانمندی را درخود زنده نگهداریم.تا معنی بودن را با عمل صالح خود ترجمه کنیم.
ترس از هر نوع مذموم بوده وانسان ترسو را به ناتوانی و ضعف می شناسند مگر اینکه انسانی در ترسی را که در دل دارد ترس از محبت خداوند بوده که ترس از گناه نیز راهی بسوی محبت پروردگار را برروی ما می گشاید.
با امید بر اینکه با مدیریت برترس برمشکلات فائق آمده ؛از گناهان برائت جسته تا محبت پروردگار را نصیب خود سازیم.ان شاء الله
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
07/10/1391
اگر با كـــــــاروان باشي اميني* گزندي از دد و دشـــــــمن نبيني*
اگر با محـــــرمان همــــــراز باشي* دو صـــــد گفتار را رســـــوا نبيني*
اگر شــــاهي تو بر تخت ديــن بود* صدارت را بجز تقــــــوا نبيني*
اگر مشقت به ليلي بود و مستي* بجز حسرت در آن عقبي نبيني*
اگر عشقت زمين را با زمان دوخت* بجز حوران دگر حوا نبيني*
اگر نام خدايت بر زبان بود* به دل جز ذكر رحمانت نبيني*
اگر با مال دنيا دوست باشي* بجز خسران در اين پهنا نبيني*
اگر سازت به ساز ابلهان بود* بجز خناس را شادان نبيني*
اگر دست نيازت سوي حق بود* ز نامحرم نيازت را نبيني*
اگر شرحي به پاكي ميسرايي* چو شبنم روي گل آبي نبيني*
اگر عبد و (عبيد)ي تو خدا را* مسيري جز مسير حق نبيني*
بسمه تعالی
دسته بندی انسانها براساس نوع ارتباط
*************************
باسلام.
ارتباط اجتماعی مقوله ای است که می بایست در مراوده با افراد لحاظ گردد وانسانها را بر اساس شخصیت و نوع توانمندیشان با آنان برخورد نمود.از نظر بنده انسانها به سه دسته تقسیم می شوند.
انسانهای:
قابل احترام
قابل اعتناء
قابل اعتماد
انسانهای قابل احترام
*************
همه انسانها قابل احترامند ودراین دسته بندی جای می گیرند.یعنی حتی اگر با کسی هم اختلاف سلیقه نیزداشته باشیم با زنمی توان گفت که طرف مقابل محترم شمرده نشود.لکن ممکن است که برخی افراد خود از دایره احترام دور شده که آنوقت لازم است ما کاری با آنها نداشته صرفا با حفظ احترام از آنان دوری نمائیم.
افراد این دسته صرفا در حد تکریم و احترام هستند وشاید در طول دوران طولانی زندگی هیچ مراوده ای بین همدیگر نداشته باشند اما حریم همدیگر را محترم می شمارند.
انسانهای قابل اعتناء
************
دسته ای از انسانها که در زمره گروه احترام شوندگان قرار می گیرند از نظر شخصیت و ارتباط اجتماعی به مرحله ای از رشد می رسند که مورد اعتنای دیگران نیزقرار خواهند گرفت.این افراد کسانی هستند که با همدیگر حشر ونشر دارند٬ از هم با خبر هستند و در برطرف کردن حوایج همدیگر تلاش می کنند و نسبت به هم احساس مسئولیت نسبی دارند
افراد خانواده٬دوستان٬آشنایان٬همکاران٬ساکنان یک محله وکوچه واعضای یک گروه و دسته و حزب وغیره می توانند در این دسته بندی قرار گیرند.
افراد قابل اعتنا اغلب با شخصیت اجتماعی معقول و متعادل و بعضا ناشناخته از نظرعوام می باشند وروی هم رفته چهره ای مقبول و گیرا دارند.ودیگران در ارتباط با آنان با رغبت رفتار می کنند.
انسانهای قابل اعتماد
*************
معتمدین کسانی هستند که در دو گروه بالا نیز جایگاه ویژه ای دارند هم مورد تکریم دیگران قرارمی گیرندهم درجامعه از موقعیت خاصی برخوردار بوده و دیگران نسبت به آنان احساس مسئولیت کرده و بعبارتی مورد اعتنای دیگران هستند و علاوه براین موارد آنقدر در تکمیل شخصیت خود کوشیده اند که مورد اعتماد جامعه نیز واقع می شوند.
معتمدین انسانهای راز داروخیرخواه دیگران هستند وافراد پیرامونشان ناگفته های درونی خود را برای آنان بازگو می کنند وآنان نیز برخی از صفات جمال و جلال خداوند را در خود زنده کرده و ستار می شوند و در بخشش و رحم به دیگران نیز جلو دار هستند.
انسانهای قابل اعتماد علاوه براینکه خود در اجرای فرامین حق کوشا هستند دیگران را نیز به این مسیر دعوت می کنند وسلامت عقلی فکری و عملکردی آنان زبانزد خاص وعام می باشد.
نکته:
با شناخت معیارها و حدود شخصیتی انسانها می توان برای آنان جایگاه در خورشانشان قائل شد جایگاهی که در صورت شناخت واقعی موجب امنیت همه جانبه شده و وظیفه ما را در برابر دیگران مشخص خواهد نمود.
پس سعی نمائیم تا اول اینکه خود در جایگاه معتمدین واقعی قرار گیریم و اعتماد جامعه را نسبت به خود جلب کنیم و مراتب شخصیتی دیگران را با شناخت کامل پاس بداریم.
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
بنام دوست
دلدار
ای ساقــــــی شکسته سبو باده ام نگــــــــر*
لب تشنـــــه ام شها جــام شــرابم آرزوست*
آندم که کـــــــوزه خیال می نهــــم به دوش*
سودای ابر دیده و اشک خیالــــم آرزوست*
سوی دمـــن روان وبی زاد وتوشه ام کنون*
بی توشه گی صفاست الفت جـانم آرزوست*
دریای بیکران نگـر پرمـوج وسرکش است*
یک قطره زلال زان شرب فراتم آرزوست*
آب وفـــرات وتشنگی وجام وکــــوزه وسبو*
جملــــه بهانه ایست رویت جـــانم آرزوست*
آدینه وسحــــربا فجـرآفتاب درانتظاردلبرند*
درتنگ سینه ام رافت مهـروماهم آرزوست*
معني:گروهي كه ما بر آن ها كتاب فرستادي،(محمد صلي الله عليه و آله و سليم و حقانيت) اورا به خوبي ميشناسند همانگونه كه فرزندان خود را،ولكن گروهي از آنان (از راه عناد)حق را كتمان ميكنند در صورتي كه علم به آن دارند.(146)
محمد علي يوسف زاده
كارشناس امور فرهنگي
بنام خدای خوبان
*انتظار*
******
شد گـــرفتارت دلـــم هــرروز وشب ای مــه جبین*
طــوق خال هاشمی اندر گريبانم بودهمچــون نگین*
ندبه های صبح جمعه رازدار تیرگیهــای مـن است*
مستمندیک نگاهـت تاکه لبخندی بلب چون انگبین*
درکـدامین خیمه های انتظاری چشـم بردر می نهی*
تا که فجــرآخــرینت روشنی بخشد به پهنـای زمین*
سائل کــوی توام با یک نفس دلواپسی و اضطراب*
دست مهـرت برسرم باشد رسم تا ساحل کوی یقین*
شمع محفـلهای خـوبان می شوی در انجمنهای نکو*
روشنـی ده بر دل مـــن از ره مهـــــر و سکیـــــن*
ظهـــر سیمــایت نمایان می کنــد هـــر دون وپست*
دلبـــــــرا مـــن دون و پستـم این حقــارت را مبیـن*
دست ناپاکــــــــم بگیـــر و از دنائت کــــــن بری*
ارتو دستم را بگیــــری می رهـــــــم از دون وکین*
زائر مامـــــــت شدی از سوی مـــا هــــــم یاد کــن*
نام زهـــــــرا وعلـــــی باشد مـــــــرا حبـــل المتین*
درطــــــواف کعبـــه ات درحــــــق ما هــم کن دعا*
یک دعــــایت بهـــــرما آمیــــن بود از ســـوی دین*
واقفـــــــی وآگـــــهـی تواز وجـــــود هــرچه هست*
ای همــــه هستـــی مــن لطـــــــفی نمـــا ما را ببین*
یا ربا این برگ زرینــــــت نمـــــــا برمـــا عیــــان*
تا که عالم از ظلــوم وتیرگی پاکی شود براو عجین*
من(عبید) وعبــد درگاه توام یارب مرا ده رخصتی*
تا ببینـم روی مـاه دلبرم را با دوصـد مستــی چنین*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)02/03/1391
بنام پروردگار حکیم
ریشه یابی اختلافات خانوادگی
باسلام.
امروزه در هرمحله وکوی وبرزن وشهری دیده وشنیده می شود که برادری با برادر؛خواهری با خواهر,پدری با فرزند,خلاصه عضوی از خانواده با یکی از بستگان سببی و نسبی دچار تنش شده واغلب به نزاع ودلخوری حتی به قهر چندین و چند ساله وکینه می انجامد.که در ادامه این روند مشاهده می گردد همان افراد که با برادر وخواهر وقوم وخویش خود در منازعه ودعوا بسر می برند اما در دوستی با همسایه و افراد غیراز خانواده بعنوان دوست موفق بوده وارتباطات سالم و تنگاتنگی را برقرار می نمایند.
همیشه نیز این سخن در بین خانواده ها رایج است که فلانی غریبه پرست است .کسی که با خانواده خود ارتباط محبتی و دوستانه ای را برقرار نمی کند اما در دوستی با غیر بصورت منسجم و جانبدارانه عمل می نماید.ودر مراودات خانوادگی او را از خود طرد شده فرض می کنند.
این موضوع همیشه مرا رنج داده و کنکاش بسیاری را در این زمینه بعمل آوردم تا شاید بتوانم ریشه اصلی این ناهنجاری اجتماعی را بیابم تا هم تسلای دلی برای خودم باشد وهم انشاء الله اگر مقاله ای مطلوب از آب در آمد,برای خوانندگان سخنم نیز مثمر ثمر واقع گردد چراکه حیف است در کشوری که با نام مردم نوع دوست و متحد در تمام جهان شناخته شده وجامعه جهانی ما را به خانواده دوستی شهره می دانند اما ما در درون از این نعمت بی بدیل بی نصیب باشیم.
موضوع اختلافات درخانواده ها را می توان در مقوله های مختلفی مورد نقد وبررسی قرار داد چراکه تنوع رفتارها وسلایق در خانواده های ایرانی که از تیره و قوم مختلفی نیز تشکیل می شوند ودارای سنن گوناگونی نیز می باشند واین گوناگونی سبب می شود تا در هر نقطه ای از این میهن دوست داشتنی دارای خصوصیات مختص بخود بوده و مسائل و مشکلات روحی و روانی در خانواده ها نیز به همین منوال دارای تنوع خاص منطقه ای و قومی خود باشد.چراکه ممکن است موضوعی در یک ایل و قبیله ای امری مذموم اما همان امر در مکان ویا نزد تیره ای دیگر عملی پسندیده و مورد ستایش باشد.
اما آنچه که مسلم است اینکه اغلب خانواده هایکه دچار این معضل اجتماعی هستند و یک نوع بی اعتمادی نسبت به هم را فراهم ساخته ودر رعایت اخلاق وانصاف وارج گذاری به شخصیت همدیگر وحریم و حدود شخصی وعفو وبخشش در رویدادهای روزمره را مراعات ننموده لاجرم در دامن اختلافات بین همدیگر گرفتار شده وچه بسا اینکه باعث کدورتهای دور ودراز وکینه های قدیمی گردند.
ریشه یابی موضوع اختلافات خانوادگی وقوم وخویشی همانگونه که از قبل به آن اشاره شد علل مختلفی داردکه این حقیر با بضاعت اندک وتحقیق میدانی که در میان خانواده ها بعمل آورده ام متوجه شدم که عمده مسائل مبتلا به خانوده ها عدم رعایت اخلاق,شخصیت فردی,حریم خصوصی,حق کشی وعدم گذشت در منازعات جزئی بوده که در همین محورها به بحث پرداختم.
انشاء الله که اصحاب قلم و دانایی به این مقوله بپردازند وبا تامل ژرف در این باره بتوانند راهگشای مسیری روشن در اتحاد ودوستی بین خانوادها باشند.
1-رعایت اخلاق در مراودات عامه خانواد ها*
یکی از ابتدائی ترین اصول در مراودات عامه , خاصه در خانواده ها رعایت اخلاق واصول اخلاقی است البته اخلاق تعاریف وتفاسیر متعدد ومتفاوتی دارد که در مراودات عامه به رعایت حقوق همدیگر در چهار چوب قوانین و اصول اجتماعی تعبیر می شود.
حق این امر بطور منطقی و منصفانه رعایت نشده وبنوعی که هرکس خود را بردیگری برتر و محق جلوه داده و برادعای خود نیز پا فشاری می نماید.چراکه برخی از افراد خانواده ها فکر می کنند وقتی در زمان کودکی برادر وخواهر,پسرعمو ودخترعمو,عمه وخاله ودائی ویا با هرعضوی از خانواده دارای روابط خودمانی وتنگاتنگ بوده و با الفاظ خودمانی همدیگر را خطاب می کردند و به عبارتی همبازی کوچه و حیاط منزل هم بودند باز هم می توانند با هم همان رفتار کودکی را داشته یا برادر وخواهر بزرگتر می تواند همان تحکمی که در زمان کودکی به بستگان کوچکتر از خود روا می داشتند در تمام طول عمر با همان روحیه عمل نموده و کوچکتر از خودشان را با توجه به قرابت فامیلی در زیر سیطره فکری خود قرار دهند.
درحالیکه امروزه همان برادری که تا دیروز برایش لالائی می خواندیم تا بخوابد یا خواهری که گیسوانش را شانه کرده و لباسهایش را می پوشیدیم اما امروز برای خودش شخصیتی شده و با ازدواج , دارای زندگی مستقل و با سلایق متفاوت بعنوان یک شخصیت اجتماعی مورد احترام همگان می باشد.ما باید به این نکته توجه داشته باشیم که وابستگان فامیلی به ما با رشد جسمی به رشد فکری نیز رسیده ودارای عقاید و سلایق شخصی مختص بخود می باشند وهمه این سلایق وعقاید باید محترم شمرده شود.
حال که به شکرانه الهی همه ما مسلمان و اغلب در دیار خود تشیع علوی هستیم اما این اصل هیچ منافاتی با تنوع سیلقه ندارد حتی مسلمان غیر تشیع نیز محترم شمرده شده و سایر ادیان نیز با رعایت حقوق شهروندی از این حمایت برخوردار هستند.اما با وجود این اشتراکات یکسری افتراقات نیز وجود دارد که برای هرکس حریم شخصی او محسوب شده و می بایست مورد احترام دیگران قرار گیرد حال اینکه آن شخص برادر یا خوهر و هر عضو دیگر خانواده ما باشد.
در زندگی روزمره برای ایام فراغت و استفاده از تفریحات سالم , یکی پارک را دیگری سواحل دریا و کسی هم جنگل و برخی دیگر اماکن مقدس و حتی کتابخانه و نمایشگاه های هنری را انتخاب می نمایند.حال اگر قرار باشد با این تنوع سلیه در کنار هم با تفاهم و دوستی زندگی کنیم یا باید روحیه درک همد یگر را در پیش گرفته یا هرکس به کار خود بپردازد .نه اینکه برای رسیدن به مقاصد سلیقه ای خود با دیگران دچار تنش شده و سعی در غالب کردن نظر شخصی خود بردیگران باشیم.چراکه اگر چنین کنیم راهی جز خصومت و کینه و نفرت از همدیگر برای ما باقی نمی ماند.
این مقوله در سایر امور دینی و فرهنگی و شغلی,حتی در طریقه روش زندگی به وضوح یافت می شود.
با این اوصاف ما باید به این نکته مهم هم توجه داشته باشیم که هریک از افراد جامعه دارای شخصیت مستقل حقیقی بعضا حقوقی هستند حال ممکن است این شخص حقیقی وحقوقی دارای قرابت خانوادگی با ما باشد که وجود هر دوموضوع در کنار هم هیچ منافاتی با هم ندارد بشرطی که جدای از نسبت فامیلی و خانوادگی حقوق شهروندی همدیگر را محترم بشماریم.
اگر خانواده ها خود را به رعایت این اصل ملزم دانسته وبراین باور برسند که اگر یک پزشک,مدیرحکومتی,کارگر حتی صاحب شغل و حرفه ای در مشاغل عمومی عضوی از خانواده ما باشد درست است که وی فامیل ماست و ما هم با او خودمانی بوده و دارای خاطراتی تلخ و شیرین در دوران زندگی با هم هستیم اما با ید به این نکته مهم توجه داشت که او دارای شخصیت حقیقی و حقوقی مختص بخود است و دراین دایره شخصیتی چه بسا اینکه متعلق به گروه یا مجموعه خاصی نیز باشد ومستلزم رعایت حقوق ایشان از سوی همه آحاد جامعه خاصه بستگان سببی ونسبی وی خواهد بود وتکریم ایشان تکریم جامعه که خود نیز عضوی از آن جامعه هستیم ودر نهایت به خود نیز تکریم نموده ایم.
ما بعضا این نکته را فراموش می کنیم شخصیتی که ممکن است عضوی از خانواده ما باشد خود دارای شخصیت مستقلی است واز سوی همه آحاد جامعه مورد تکریم است وما نیز ملزم به رعایت این حریم هستیم.مثلا اگر فرزندمان یا برادر وخواهرمان به مراتب عالی شخصیت حکومتی رسید رهبر,رئیس جمهور,وزیر,ویا به هر منصبی دیگر رسید درست است که عضو خانواده ما است اما او متعلق به همه جامعه بوده وباید شخصیت اجتماعی وی را لحاظ نمائیم.
آنچه که اغلب خانوده ها را از هم دور می کند عدم رعایت این اصل از اصول اجتماعی از سوی آنان می باشد چراکه تصور می کنیم این شخصیت اجتماعی همان کسی است که در زمان کودکی با او حشر ونشر داشتیم و یا اینکه اسباب رشد جسمی او را فراهم ساخته ایم.
البته تا زمانیکه این روحیه باقی باشد موضوع اختلافات خانوادگی نیز بعنوان یک نقیصه در جامعه خودنمایی کرده وتنش هایی را میان خانواده ها بوجود خواهد آورد.
2-رعایت عدل وانصاف در معادلات خانواده ها*
حدیثی از مولای متقیان علی(ع)در همین خصوص آمده است که فرمود:در معامله بیگانه باشید.
با مزین شدن سرتیتر این بند از مقاله با کلام گهر با امیر مهربانی و عدالت , دیگر کلامی باقی نمی ماند هرچه تحلیل وتفسیر نیز گفته شود باز هم به همین کلمه قصارحضرت ختم می شود.
چراکه وقتی در زندگی روزمره به مقوله بیع وشرا و خرید وفروش وواگزاری وانتقال وشراکت در امور اقتصادی می پردازیم این امررا در اصطلاح عامه با تعاریف وتعابیر متفاوتی می بینیم وروشهایی را مرسوم شده می بینیم که ممکن است مقبول یا مذموم باشد.
اما اصل امور اقتصادی در اسلام برمبنای عدالت وانصاف برمبنای قانون وشرع مقدس استوار است.تا با هر معامله ای قرار دادای تنظیم شده که در آن قیمت,مدت,نوع کالا وخدمت,وطریقه واگزاری یا اجاره وخرید بطور دقیق مشخص شده.ودر صورت قصور یا نکول در هربند از اجرای قرار داد مجازاتی نیز تعیین گردد.
اما اجرای این مهم نه تنها در خانواده ها لحاظ نشده بلکه بعضا متعاقب معادلات اقتصادی واجتماعی رعایت عدل وانصاب را نیز بکار نمی بندند.به وفور شنیده یا دیده ایم که اختلاف خانواده ای براساس معامله ای رخ داده که در زمان شروع معامله به زمان ومکان ومدت ومبلغ وسایر شروط لازمه در آن توجه نشده وبه اصطلاح خودمانی برخورد کرده ایم وچه بسا اینکه خساراتی هم برای خریدار یا فروشنده متحمل سازیم وچون خود را از یک خانواده می دانیم به اصل موضوع توجه نمی نمائیم که این حالت سبب تضاد ودلخوری و قهر با همدیگر رافراهم می سازد.
در برخی مواقع اتفاق می افتد که پا را فراتر گذاشته حتی بجای دیگران که آنها را عضو خانواده خود می دانیم برایشان تصمیم می گیریم که ممکن است طرف مقابل صد درصد با تصمیم مان مخالف باشد.وبا تصمیم خودسرانه درباره دیگران (حتی نزدیکترین عضو خانواده )سبب واردشدن خسارات مالی واقتصادی به آنان خواهیم شد.
ما باید فرمایش امیر عدالت ومهربانی حضرت علی (ع) را در این زمینه نصب العین خود قرار داده وبه آن جامه عمل بپوشانیم تا سبب رنج خاطردیگران که ما آنان را عضو خانواده خود تلقی می کنیم نباشیم وبرای دیگران تصمیم نگرفته و بجای آنان وارد عمل نشویم وحقوقشان را محترم شمرده و در اعطای این حقوق پیشقدم باشیم.ودر مراودات اقتصادی حتی با برادر خود همچون بیگانگان عمل نموده وحقوق قانونیشان را پرداخته و حقوق خود را نیز از آنان طلب کنیم حال ممکن است پس از بدست آوردن حق آنرا به دیگران بخشیده یا واگزار نمائیم.
3-ارج نهادن به شخصیت فردی افراد خانواده*
هرکس که بدم گفت بدی سیرت اوست* هرکس که مرا گفت نکو خود نیکـــوست*
حال متکــــــلم از کــــــلامش پیـداست* از کوزه همان برون طراود که دراوست*
ما در ارتباط با افراد غیراز خانواده بگونه ای عمل می کنیم که شخصیت فردی و خانوادگی آنان را لحاظ نموده ومورد تکریم قرار می دهیم حتی اگر نقص یا زشتی در مورد آنان شنیده یا دیده ایم ازبازگوکردنش امتناع ورزیده وبنوعی می خواهیم در تکمیل شخصیتشان سهیم بوده ویاریگرباشیم.
این اصل یکی ازاصول مطلوب وپسندیده اجتماعی بوده واز صفات باریتعالی نیز محسوب می شود که ستارالعوب است که ما باید در مورد افراد خانواده نیز بکار بندیم.چرا که مراودات ما با اعضاء خانواده چه سببی چه نسبی بیشتر بوده وطبیعتا نقایص همد یگر را بیشتر مشاهده نموده اگر بخواهیم برای جامعه باز گو کنیم دیگر آبروئی برای هیچ یک از ما باقی نخواهد ماند.
اصل رعایت احترام متقابل وارج گذاری به شخصیت دیگران که لازم وملزوم یکدیگرهستند برهمه مابعنوان یک فرض اجتماعی لازم الاجرا می باشد.
در بند اول مقاله آورده ام که افراد هریک دارای شخصیت مستقلی هستند والبته دارای یکسری هویت درونی ! به همین خاطر است که برخی افراد درمیان خانواده یا محله وشهر خود دارای عزت و احترام نبوده که با هجرت به نقاط دیگر دارای ارج وقرب فراوان می شوند.چراکه در محله غریب نقایص ما برای دیگران ملموس نبوده اما در شهر ودیار وخانواده خودمان برهمگان مشهود است.
این اصل به ما نشان می دهد که باید همدیگر را محترم شمرده حتی اگر عیب ونقیصه ای نیز از همدیگر سراغ داشته باشیم. که آنهم نیز برای اصلاح جامعه هم که شده باید کتمان نمود و بجای عیب جوئی, عیب پوشی را سرلوحه امور خود قرار دهیم.چراکه چه بسا اینکه با بازگوکردن عیب دیگران سبب فرومایگی وبه انحطاط کشیدن طرف مقابل ودر نهایت تخریب جامعه شده که همین امر در مورد ما نیز صادق باشد.
در متن خانواده این امر بصورت گسترده تری مشاهده می شود چراکه خانواده ها حتی برخی خصایص جزئی هم را نیز می دانند.وازبرخی صفات ناپسند ورذیله هم نیز باخبر هستند که این موضوع در میان جامعه به همین گستردگی وجود ندارد.حتی چه بسا اینکه همسایه دیوار بدیوارما نیز از برخی خصوصیاتمان مطلع نباشد.وازسلایق ورفتارهای درونی ما بی خبر باشد.که این امر موجب می شود تا احترام متقابل برقرار شده و حمل بر شخصیت مطلوب ما بگذارند.
اما در خانواده ها بگونه ای عمل می شود که بجای عیب پوشانی وکتمان نقایص همدیگر,به عیب جوئی وعیب تراشی پرداخته و درنهایت مواکدا به انتشار آن نیز مبادرت می ورزند.این مسئله سبب تزلزل در روابط خانوده ها شده ونزاع و کینه و نفرت را تقویت می نماید.
4-رعایت حریم وحدود شخصی در خانواده ها*
در روایات آمده است که شخصی حضور امیرمومنان علی (ع)شرفیاب شد وعرضه داشت که خطائی مرتکب شده و مستحق تادیب می باشد!
حضرت فرمود:آیا شاهدی براین مدعا داری؟
آنشخص گفت:خیر
باز حضرت فرمود:برو ودیگر این موضوع را برای کسی بازگو مکن!
این عمل تا چهار بار تکرار شد که حضرت تا سه بار او را از خود دور کرده بود که برای بار چهارم امام(ع) فرمود:چون اثبات امری و جاری کردن حد برای جرمی نیاز به شهود دارد که تو نداشتی وچون خود نیز برای چهار بار اعتراف به خطا کردی لاجرم حد شرعی را در موردت جاری می کنم.
این روش امیر مومنان علی (ع)به ما یاد می دهد که هرکس دارای حریم شخصی مختص بخود بوده و تا زمانیکه توسط شخص شکسته نشود دیگران حق شکستن آنرا ندارند.وعبور از حریم وحدود شخصی افراد یعنی عدول از اخلاق وبی حرمتی به قوانین شرع مقدس وجامعه ای که در آن زندگی می کنیم.
این اصل بطور معمول و مرسوم در مورد افراد جامعه رعایت می شود ودرپاره ای از موارد است که برخی از خطوط قرمز دیگران عبور می کنند که با اعتراض شخص محق دادخوای نموده و احقاق حق می شود.چراکه می دانیم تحقیر وتمسخر و اهانت وتضییع حقوق دیگران مستوجب عقوبت قانونی بوده و درآخرت نیز به مصیبتی دوچندان گرفتار خواهیم آمد.
اما با وجودیکه از زوایای عدم رعایت به حقوق دیگران باخبر هستیم,لکن حد ومرزی برای حریم وحدود خانواده قائل نشده واگر قائل شدیم خود را ملزم به رعایت آن نمی دانیم.زیرا براین باور هستیم که حریم برادر وخواهر وسایر بستگان سببی ونسبی برای ما حریم محسوب نشده و براحتی می توانیم از آن عبور کنیم!
مثلا وقتی به منزل برادر و خواهر خود یا همسرمان می رویم براحتی در مورد زندگی آنان پیشنهاد داده و تصمیم می گیریم و در نهایت خودمان هم اجرا می کنیم بدون آنکه بدانیم که آیا طرف مقابل با پیشنهاد مان موافق است یا نه ویا اینکه اصلا می خواهد پیشنهادی در مورد زندگی خود از دیگران حتی برادر وخواهر بشنود!
ما در برخی مواقع فراموش می کنیم که حتی برای رفتن به حریم فرزندمان نیز باید رعایت حدود را بنمائیم ویا بجای برادر وخواهر خود تصمیم نگیریم وحتی برای رفتن به جائی نیز باید با همسر وفرزند وکسانیکه با ما زندگی می کنند مشورت کنیم چراکه ممکن است از قبل برای خود برنامه ای را تنظیم کرده باشند.
ما باید به این نکته توجه ویژه داشته باشیم که هرکس برای خود حریم ودایره شخصیتی خصوصی دارد که لازم است دیگران آنرا محترم بشمارند ودرارتباط روزمره این حریم را شناخته و از آن عدول نکنند
حال وقتی در ارتباط با بستگان سببی ونسبی آنان را از خومان دانسته ودر نظرات وتصمیماتشان خدشه وارد می کنیم وسلایقشان را نیز زیرسوال برده ویا اصلا نادیده می گیریم واز طرف آنان تصمیم سازی نموده و بدون اطلاع از خواست و نظرشان اجرائی نیز می نمائیم .باید منتظر این رخداد باشیم که روابط حسنه فی مابین را خدشه دار نموده واحترام متقابل نیز در هاله ای از ابهام فرو رود.
اما اگر بخواهیم رفتار اجتماعی معقول مان در مورد سایر افراد جامعه را در مورد افراد خانواده نیزبکار بندیم یعنی اگر به منزل دوستی می رویم که حتی اگر نقیصه ای را هم ببینیم به حرمت دوستی ومهمانی چیزی بر زبان جاری نمی کنیم. ویا اینکه در تصمیم سازیها احترام دوست و همسایه را نگهداشته و در معاملالت اقتصادی هم حریم وحدود شان را محترم می شماریم.وحتی اگر هم قرار باشد مساعدت وکمکی در حق کسی بکنیم ابتدا از وی سوال کرده ودر صورت درخواست نیاز به وی کمک خواهیم کرد.اگر همین روش را در مورد افراد خانواده بکار بندیم یقینا در روابط خانوادگی ما اتحادی ایجاد خواهد شد که احدی قادر نخواهد بود تا خللی در آن ایجاد کند و روابط خانوده ها با رعایت حقوق متقابل در سطوح بالای رشد وتعالی خواهد رسید.
در مقوله رعایت حریم وحدود فردی و خانوادگی باید به این نکته مهم توجه داشته وبراین باور بود که اجازه دخالت و ورود به حریم خصوصی دیگران را نداریم حتی اگر این فرد پدر وبرادر و مادر وخواهر و دیگر اعضاء خانواده ما باشد.چراکه هریک از افراد جامعه حتی بستگان نزدیک خود دارای شخصیت مستقل حقیقی,بعضا حقوقی هستند که مستلزم رعایت این حقوق از سوی دیگران می باشد.
5-چشم پوشی وبخشش خطای دیگران درخانواده*
توبه شکستی بیا هرآنچه هستی بیا* که عفو کردن بود درهمه دم کارما*
**********************************************************
از خداعذرخطا خواه که پیش کرمش* گرگناه تو بود کوه کم از کاهی هست*
**********************************************************
این دوبیت از شعر به تفکیک از صفات کریمانه و رحمانیت خداوند را برمی شمارد.خدائیکه با وجود گناهان بسیار و قصوری که از بنده سر می زند باز هم نعمات خود را برما ارزانی داده وجهان هستی را به سهولت در اختیار بشر وبرای راحتی او خلق کرده وتمامی عوامل زیست محیطی را بطور یکسان در اختیارش قرار داده است.
با این وصف وبا وجودیکه از خطاها ولغزشهای ما باخبر است با صفت ستارالعیوبی خود عیوب ما را می پوشاند ووقتی بدرگاه او التجا می بریم با آغوش باز پذیرایمان می شود ومی گوید :
بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...
در روایتی از صفات کمال ائمه معصوم(علیهم السلام)آمده است که در زمان حضرت علی ابن الحسین اما م سجاد(ع) حاکم مدینه را عزل وحاکمی دیگر بردارالخلافه حکومت می کرد وگوئی از انصاف و عدالت نیز بهره ای برده بود.برهمین اساس حاکم قبلی را به غل وزنجیر بست و جلوی دارالاماره نگهداشت و از مردم خواست تا هرتظلمی از این حاکم معزول برآنان روا شده است داد خواهی کنند.
براین اساس هرکسی می آمدحرکتی می کرد یکی سیلی به صورتش زده ودیگری هم براو اف می گفت و یکی به باد ناسزا یش می گرفت و یکی هم آب دهان برویش می ریخت!!!
حاکم معزول که این همه بی مهری از مردم را می دید که البته نتیجه حکومت جابرانه خودش بود.اما در دل چنان خوفی داشت که اگر اما سجاد(ع) وخاندان پیامبراکرم(ص)بیایند با او چه خواهند کرد!چون او در حق اهل بیت رسول الله(ص) در زمان حکومتش ظلمها روا داشته بود.
در همین افکار غوطه ور بود که دید امام سجاد (ع) با تنی چند از اهل بیت براو وارد شدند.چنان رعب ووحشتی در سیمایش نمایان بود که توگوئی روحش از کالبد تنش بیرون رود.
اما امام رئوف و مهربانی ابتدا از او دلجوئی نمود وسوال فرمود که اگر نیاز وحاجتی دارد بازگو کند تا درحد مقدورات برآورده سازند.
حاکم معزول وقتی رفتار متین و مهربانانه امام(ع) را دید سرافکنده شد وبا زبانی الکن عرضه داشت یابن رسول الله من این همه بدی درحق شما و خاندان عصمت روا داشته ام وتا می توانستم در اذیت وآزارشما کوتاهی نکردم.حال شما اینگونه با رافت والفت با من برخورد می کنی و مرا مورد تفقد قرار می دهی؟!من حقم از جانب شما نکوهش وملامت و تادیب است نه لطف واحسان!؟
آنوقت امام(ع) فرمود :آن زمان توحاکم بودی وقدرت داشتی و از قدرتت بهره نابجا می بردی.حال محکوم ومعزولی وبرما نیست که برافراد محکوم و تهیدست درمانده ومغلوب ستم روا داریم یا اینکه حق خود را بستانیم.
بیان این روایت دینی وتاریخی راه را برما روشن می سازد چراکه در زندگی اجتماعی اتفاقات و رویدادهای زیاد بوقوع خواهد پیوست که بعضا از طرف کسی یا گروهی ستمی برما وارد شده ویا رفتاری از سوی دیگران مورد رنجش خاطر وسبب آذردگی خیالمان می شود.با توجه به ارتباط بیشتر افراد در خانواده ها این مسائل ممکن است بوفور مشاهده شود مصداق عبارت:
نانوشته غلط ندارد!!!
اگر ما با هم بیگانه بوده و مراوده ای با هم نداشتیم,آنوقت خطا ولغزشی از روی عمد یا سهو نیز از همدیگر نمی دیدیم وبرهمین اساس موجب آزردگی روح وروان همدیگر نیز نمی شدیم.اما اکنون که با هم همراه هستیم و در یک خانواده و گروه فامیلی بسر می بریم یقینا اتفاق افتاده است که با کلام ورفتار وکردارحتی در روش زندگی خود خواسته یا ناخواسته افراد پیرامونمان را بیازاریم.اکنون که این اتفاق روی داد آنچه که باید مد نظر قرار گیرد چشم پوشی از لغزشها وعفو بخشش از خطا ی دیگران است حتی اگر محق بوده و لازم باشد که از حق خود نیز بگذریم.فقط زمانی می توان در مقابل اینگونه اعمال ایستاد که با جسارت و تکرار مکررات بوده و موجب بی خیالی دیگران شود.
از قدیم الایام شنیده ایم که گذشت از بزرگان است ودر روایات واحادیث وارده حتی در قران کریم به صفات جمال و جلال ورحمانیت خداوند پی برده وهمین صفات را دردرجات مختلف در زندگی ائمه هدی خاصه در این روایت نقل شده ازسوی امام سجاد(ع)که خودعامل به احکام الهی بوده اند مشاهده می نمائیم.
حال اگرما می خواهیم به چنین صفات حسنه ای دست یابیم وبه مجد وعظمت کبریائی برسیم باید بدانیم که عفو وبخشش وگذشت نسبت به خطاهای دیگران نه تنها در شخصیت درونی ما تزلزلی ایجاد نخواهد کرد بلکه به بزرگی ووالاتباری ما خواهد افزود.
البته با عفو وگذشت از لغزشهای دیگران کاری مهمتر نیز در پیش رو داریم که آنهم مستور نگهداشتن عیوب دیگران و بایگانی کردن اطلاعات درونی دیگران در خانه دل است.تا با این عمل پسندیده به گرمی کانون خانواده ها افزوده ودر نهایت جامعه با نشاط وپویا را در پیش رو داشته باشیم.
درپیرامون همین موضوع بارها اتفاق افتاده است که خانواده ای برسر موضوعی هرچند ناچیز وغیرقابل توجه اختلاف بوجود آمده که اگر با گذشت ازسوی یک طرف وطلب عفو و بخشش از سوی دیگرکه عامل بروز این اختلاف بوده همراه می شد کدورتها از بین رفته و اصل موضوع نیز به گرده فراموشی سپرده می شد.وروح شاداب و پرنشاط در بین این دو حکمفرامی گردید.
اما می بینیم که برخی از افراد با بزرگ نمائی یک مشکل ناچیز وغیرقابل توصیف ,ویا با عدم پذیرش خطا از سوی عامل براساس تکبر و خود بزرگ بینی چنان بروخامت اوضاع می افزایند که روابط خانواده به سردی گرائیده وتوگوئی اصلا این دو با هم قرابت وخویشی ندارند.چه بسا اینکه تاپایان عمر با هم در قهر وکینه وعداوت ودشمنی بسر ببرند.که در هردو صورت چه عدم گذشت و چه عدم طلب عفو بخشش هردو امری نامیمون وناصواب بوده که موجبات انحطاط وفرومایگی خانواده ها را فراهم می سازد.
پس باید خود را به صفات رحمانی و ستاری و عظیم بودن خداوند مسلح نموده ودر تکمیل ساختاری بنیاد خانواده از هیچ کوششی دریغ ننمائیم.
6-رازداری درمتن خانواده ها*
با توصیفی که در خصوص مراودات خانواده ها گذشت و اینکه در ارتباط با هم دارای یکسری اشتراکات و افتراقات بوده و با هم زیستی که در کنار هم داریم قطعا یکسری اطلاعات و آگاهی از خصوصیات فردی و سلایق و رفتار وکردار همدیگر سراغ داریم که ممکن است برای ما یک خبراز دیگران که حتی خانواده ما هستند باشد وبرگ برنده ای برای برتری از طرف مقابل.!اما باید بدانیم که همین اطلاعات برای آن شخص بعنوان یک راز محسوب شده و بیان آن در انظارعمومی موجب بی آبروئی شخص و هتک وحرمت به شخصیت وی شود.
همانطورکه قبلا هم ذکر شد با ارتباط میان خانواده ها طبیعتا از رفتاروکردار هم نیز با خبر می شوند.که برخی از این خبرها بعنوان اسرار درونی ,بعضا معایت فردی تلقی می شود که باید ازبازگوکردن آن خودداری نمود.چراکه خداوند تنها موجودی است که از احوال همه ما باخبر است اما با این وجود خود را ستار می نامد تا با این نام از لغزش و خطاهای دیگران پرده پوشی کند.
انسان نیز باید این صفت را در روح وروان خود زنده کند و راز دار حریم کسانی باشد که با او ارتباط خانوادگی و دوستی و قرابت فامیلی دارند.
حدیثی از اما صادق (ع)نقل شده است که فرمود:سعی کنید از دیگران کمتر بدانید زیرا دانستن اعمال و کردار آنان ممکن است که شما را از وی دور سازد وبه عبارتی با دانستن احوال دیگران حتی یک دوست برای شما باقی نماند.
از سوئی دیگر باید به نکته توجه داشت که اگر ما خبرهای دیگران را افشا کنیم.قطعا ما نیز خبرهائی برای انتشار داریم که موجب بی حرمتی به شخصیت ما شود پس باید لازم وملزوم همدیگر بود و نام ستاری خداوند را برخود نهاد و راز دار دیگران از جمله خانواده که بیشترین حشر ونشر را با دارند بود.
7- آرای سیاسی درمیان خانواده ها*
امروزه یکی از دلایل جدا سازی فکری و عاطفی در خانواده ها را می توان به گرایشهای سیاسی ربط داد.چرا که در سیستم حکومتهای دمکراسی بعضا روابط حزبی و گروهی برروابط عاطفی وخانوادگی چیره شده وافراد خانواده با سلایق فکری سیاسی نمی توانند در کنارهم بخوبی وسلامت زندگی کنند.
این درحالی است که سلایق سیاسی در راستای تعیین سرنوشت حکومتی است اما باید از ابتدا بدانیم که ما خارج ازشکل حکومتی بعنوان یک حکومت خانوادگی درکنارهم هستیم که نیازمند محترم شمردن حقوق همدیگر می باشد.
در مباحث احزاب حکومتی ,اشخاص برای رسیدن به قدرت , خانواده را دستمایه اهداف خود نموده وچه بسا اینکه یک صف کشی بی مورد در مقابل همدیگر ایجاد کرده که روابط عاطفی خانواده ها را دچار تزلزل نماید.
ما قبل ورود به هر دسته وگروهی در زمینه های مختلف سیاسی واجتماعی ,حتی اقتصادی باید به نکته توجه داشته باشیم که گروه فامیلی ما براساس ژنتیک و نسبت قانون زاد وولد شکل گرفته و خداوند خالق جان نیز توصیه فراوانی به شکل گیری گروه فامیلی وخانواده براساس دوستی و مودت نموده است.اما بارها و بارها اتفاق افتاده است که بخاطر جانبداری از گروه وحزبی از افراد خانواده دور شده وکه حتی پس از فروکش نمودن جریانات سیاسی تراوشات آن ایام در روابط خانوادگی تاثیر سوء گذاشته وخانواده ها را از هم دور می سازد.
ما باید این نکته را مد نظر داشته باشیم که جدای هرگونه خط وسیر برون خانوادگی که گاها در آن تنها به حزب وگروه ورسیدن به هدف سیاسی وحزبی فکر می کند درخانواده قرابت خویشی وفامیلی داشته و نیازمند حرمت گزاری به حریم وشخصیت فردی همدیگر می باشد ورعایت حرمت اعضاء خانواده با حضور در گروه ودسته های مختلف سیاسی واجتماعی وغیره هیچ منافاتی با هم نداشته وبلکه می تواند مکمل همدیگر نیز باشد.
8- میراث خانوادگی*
میراث خانوادگی یکی اموال است ودیگری خصوصیات نیک وپسندیده ای که نسل به نسل از اجداد ما باقی مانده است.
در بخش دوم که بعنوان میراث رفتاری محسوب می شود برخی از اعضای خانواده بدنبال احیای آن وبرخی نیز در ادامه دادنش خدشه وارد می کنند وپس از چندی نیز آنرا به گرده فراموشی می سپارند.
البته این مثال فقط جزئی از روشهای دیرین نیاکان ما می باشد که در مسائل دیگر هم همچون کمک به فقرا و شرکت در امور خیر وعام المنفعه و لبیک گفتن به امور جمعی محله ای و شهروندی ویا گذشت و بخشش در منازعات همسایگی برای امری جزیی وغیره نیز می تواند دخیل باشد.
این تضاد سبب بروز اختلاف در خانواده می شود.مثلا در خانه پدری ما برای مناسبتی از اعیاد اسلامی وملی یا سوگواری بزرگان دین و هویت ملی برنامه ای اجرا می شده که پس وفات پدر برای اجرا ویا چگونگی اجرای آن دچار تضاد فکری شده وبجای تفاهم به تقابل فکری همدیگر می پردازند که سبب بروز اختلاف درخانواده می شوند.
در اینجا لازم است تا با همفکری و استفاده از خرد جمعی به بهترین روش و ایده صحه گذاشته و به آن عمل نمود.
نکته مهم دیگر در بخش میراث را می توان به تقسیم ارث از سوی ورثه اشاره کرد که طبق آمارهای موجود در جامعه اغلب اختلافات خانوادگی را بخود اختصاص داده است.چرا که در اجرای آن از قانون و شرع مقدس بهره نگرفته و با سلیقه و تشخیص و صلاحدید خود به آن می پردازیم.در حالیکه هم در قانون کشورها و هم در قانون اسلام و متن قران کریم ,فرمایشات ائمه معصوم(علیهم السلام) وفتاوای مراجع تقلید عظام بعنوان یک منشور زندگی با شفافیت هرچه تمامتر به این مقوله مهم پرداخته شده است.که قدرالسهم هریک از بازماندگان اعم پسرودختروهمسر وپدر ومادر بعنوان ورثه اصلی وحتی در صورت نداشتن چنین ورثه ای برای برادر وخواهر وسایر منسوبین مشخص شده است.
موضوع اصلی اختلافات در تقسیم ارث نیز در همین نکته گنجانده شده است که ما در اجرای این قانون شفاف و روشن نظر شخصی خود را دخیل می کنیم وبا رای خود در باره میزان واگزاری یا عدم اختصاص ارث به ورثه تصمیم گرفته واجرا می کنیم.مثلا برادر بزرگ یا کسی که وصی متوفی است با تشخیص خود تصمیم می گیرد تا قدری بیشتراز سهم قانونی از ارث را به احدی از ورثه که به زعم وی نیازمندتر و محرومتر است اختصاص دهد ویا در تقسیم اموال غیرمنقول ارزش ریالی را لحاظ ننموده ,صرفا براساس سلیقه مکانی را برای خود یا عضوی از ورثه در نظر بگیرد.
همانطور که قبلا گفته شد در قانون ارث همه جزئیات به وضوح وبا شفافیت هرچه تمامتر به این مسائل پرداخته است که اگربه آ عمل شود دیگر هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد وحتی اگر ورثه یا وراثی زیاده خواهی نیز داشته باشند طبق قانون محکوم بوده وادعای آنان بی مورد خواهد بود.
تقسیم ارث براساس سلیقه شخصی یا دلسوزی موجب تضییع حقوق دیگران می شود فقط یک راه منطقی وقانونی بنظرمی رسد که تقسیم کننده اگر خود نیز از ورثه می باشد از قدرالسهم خود به دیگران بیشتر بدهد.
بطورکلی ما نباید از قانون ارث عدول کرده و برای سهم قانونی دیگران تصمیم بگیریم.همانگونه که در آداب اجتماعی رعایت حقوق دیگران حتی خانواده برما واجب و لازم است در مقوله ارث نیز صرفا رعایت قانون رادرپیش گیریم که می تواند جای هرگونه شبهه ای را بگیرد.
خانواده هایی هستند که براساس عدم رعایت عدالت در تقسیم ارث با هم کدورت داشته و در نزاع طولانی بسر می برند که بعضا نیازی به آن ارث نداشته یا حتی بیش از آن چیزی که حق آنان است به دیگران کمک کرده اند و به امور خیر پرداخته اند.اما آنچه آنها را رنج می دهد عدم رعایت عدالت ومساوات در تقسیم ارث است.واین مقوله سبب جدا شدن خانواده ها از همدیگر حتی دربرخی مواقع نزاع و دشمنی با هم شده وبنیاد خانواده را سست می سازد.
ما اگرقرار است به برخی افراد خانواده کمک کنیم اول باید ازسهم خود شروع کرده ودرنهایت اگرقرار است از سهم دیگروراث چیزی کم کرده وبه دیگری بدهیم حتما با رضایت وامضاء آنان باشد.وگرنه ماچنین اجازه ای نداریم که از طرف دیگران تصمیم بگیریم.
از قدیم الایام یک رسم نامیمونی در خانواده ها بوده است که یک یا چند نفر از افراد خانواده رابعنوان شخص برتر وبزرگ تلقی نموده و به خود اجازه نمی دهند تا روی خواست واراده آنها ابراز وجود کنند وبرتصمیمات آنها دربارخود وخانواده به ظاهرصحه گذاشته وکلامی را بعنوان اعتراض درمقابل آنان برزبان جاری نمی کنند اما از ته دل ناراضی بوده و این موضوع را به کدورت وکینه تبدیل می نمایند.که اگراز ابتدا اعلام نارضایتی کنند بهتراز آن است که دردل کینه وکدورت جای دهند.وآن افراد به اصطلاح بزرگ خانواده نیز نباید به خوداجازه چنین کاری را بدهند که در مورد دیگران حتی عضو اصلی خانواده تصمیم بگیرند.
پس اگرما خواهان خانواده ای صمیمی ودوست داشتنی ومحبت آمیز هستیم لازم است تا به مقوله ارث با اجرای صحیح قانون ورعایت عدالت زمینه بوجودآمدن این موهبت را فراهم سازیم.
نتیجه*
در مقوله ارتباطات خانوادگی یا به عبارتی علل پراکندگی خانواده ها از هم رامی توان در عناوین مختلف شخصیتی وفردی واجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی جویا شد. که پرداختن به هر موضوع نیازمند مطالعه وویرایش کتب متعد د و رجوع به آرا وافکار اند یشمندان عرصه روابط اجتماعی می باشد که بنده با بضاعت اندک و تعمق سطحی که در این زمینه بکار بستم به مقوله های ذکر شده رسیده و به آن پرداختم.
آنچه که مسلم است اینکه اصل ارتباط سالم و داشتن کانون گرم خانواده خصوصا خانواده سنتی که با اصالت نسبی وسببی همراه است نیازمند رعایت اخلاق درمراودات عامه ورعایت حقوق همدیگر رعایت عدل وانصاف در معادلات روزمره اقتصادی و اجتماعی,وبخشش وگذشت از خطاهای دیگران وپیشقدم شدن در ایجاد دوستی و رعایت حریم وحدود شخصی دیگران حتی اگر نزدیکترین عضو خانواده(پدرومادروبرادر وخواهر و....)باشد وارج نهادن به حرمت وشخصیت ظاهری همدیگر و رعایت عدالت ومساوات در مقوله ارث و جداسازی دسته بندی های سیاسی واجتماعی از کانون خانواده وعدم دخالت این دوبا هم می توان خانواده ای پویا ومتحد و مثال زدنی را بوجود آورد.
بنده با نگرش سطحی به مقولات یاد شده قصد داشته و دارم تا موانع ومواهب ارتباطات خانوادگی را برشمرده و از خوانندگان سخنم نیز می خواهم تا در تکمیل این دلنوشته مرا یاری نموده و نظرات تخصصی خود را اعلام نمایند یا اینکه مقالات تکمیلی خود را برای دسترسی عموم دراختیارمشتاقان قرار دهند.
درنهایت نتیجه سخنم این باشد که براین باور برسیم که اعضاء خانواده (پدرومادروبرادروخواهرو عمه وخاله ودائی وعمو.....)وبستگان سببی را هریک بعنوان گنجینه ای گرانبها وتکرارنشدنی تلقی نموده که از دست دادن هریک موجب تالم خاطر گردیده وچیزی جز حسرت وآه وافسوس برایمان باقی نخواهد گذاشت .پس بیاییم تا با ارج نهادن به شخصیت همدیگر ودوست داشتن هم ورعایت حقوق همه جانبه یکدیگر کانون خانواده را پویا وبجای رقابت و ساختارشکنی در زندگی به رفاقت و ساختار دهی بنیاد خانواده , این محیط بی بدیل را به فضایی امن برای خود وفرزندانمان مبدل سازیم.تا آیندگان با مرور زندگی ما با مباهات افتخار کنند که عضوی از این خانواده متحد وعدالت محور بوده اند.واز داشتن چنین پیشینه ای برخود ببالند.انشاء الله
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
30/02/1391
والله علیم بذات الصدور
دانش الهی
مولای متقیات علی(ع) درخطبه 199بند4نهج البلاغه در خصوص دانش الهی می فرماید:
ان الله سبحانه وتعالی لا یخفی علیه
ماالعباد مقترفون فی لیلهم ونهارهم.
لطف به خبرا،
واحاط به علما.
اعضاوکم شهوده،
وجوارحکم جنوده،
وضمائرکم عیونه،
وخلواتکم عیانه.
همانا برخدای سبحان پوشیده نیست
آنچه را که بندگان در شب وروز انجام می دهند.
دقیقا براعمال آنها آگاه است.
با علم خویش برآنها احاطه دارد.
اعضاء شما مردم گواه او،
اندام شما سپاهیان او.
روان وجانتان جاسوسان او.
وخلوتهای شما براو آشکار است.
نکته:
احاطه خداوند برهمه امور جهان هستی و بکارگیری اعضاء وجواح بشر بعنوان مامور ثبت وضبط حرکات وسکنات بشر باید ما را به اعمالی که انجام می دهیم متوجه سازد پس بیاییم درارزشیابی نظام خلقت کارنامه موفق بجا بگذاریم.
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امورفرهنگی
14/01/1391




بنام خدای بصیر
درمحضرقران
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
*یعلم خائنه الاعین وتخفی الصدور*(19)
سوره غافر
وخدا بخیانت چشم خلق واندیشه های نهانی دلهای مردم آگاه است.
وقتی از بزرگان می شنویم که عالم محضرخداوند و همه نعمات موجود در جهان هستی مخلوق خداوند است
بخوبی در می یابیم که آن بزرگواران آگاه به قران و عامل به دستورات آسمانی قران بودند که اینگونه معرفت پیدا کرده وچنان دنیا را می دیدند که تو گوئی نعوذ بالله در زمان خلقتش بودند وتمام جزء جزء خلقت را مشاهده می کردند.
در جائیکه امیر مومنان علی (ع) می فرماید:
*خدا به تمام اسرار نهان آگاه واز باطن همه با خبر است به همه چیز احاطه دارد وبرهمه چیز غالب وپیروز
وبرهمه چیز توانا است.
خطبه 86 بندیک نهج البلاغه
ویا در جائیکه حضرت امام خمینی رحمه اله می فرماید:
عالم محضرخداست و در محضر خدا گناه نکنید.
وهزاران توصیه ناب دیگر از بزرگان مبنی براینکه همه ما مخلوق خداوند هستیم و از خوان نعمتهای او بهره می گیریم و تمامی لذات موجود نیز از عطایای کریمانه خداوند نسبت به خلق می باشد.اما برای بهره مندی از آن برنامه و دستور کاری تدوین شده است که باید براساس دستور تدوین شده عمل نمود تا به مقصدی که برای خاتمه عمر بشر که همانا رسیدن به سعادت است دست یابد.
حال که دریافته ایم تمام نعمات جهان هستی متعلق بخدا و نحوه استفاده از آن نیز در دستور منشوری قران و فرمایشات انبیاء و اولیا برایمان روشن شده است و از طرفی بیان می دارد که من به تمامی اعمال و حتی نیات در دل و ذهن شما نیز احاطه و آگاهی دارم واز رگ گردن شما به شما نزدیکتر هستم باید براین اصل تاکید نمائیم که در راه رسیدن به او از تمامی مواهب روزگار بهره جسته و بدانیم و باور داشته باشیم که در محضر او هستیم و تمام حرکات و سکنات ما نیز در زیر دور بین بسیط او قرار دارد.
اگر این باور در ما زنده شود دیگر در زمره بند اول آیه شریفه که می فرماید به خیانت چشم شما آگاه هستم قرار نخواهیم گرفت و دید و نظر ما را نسبت به جهان هستی و موجودات آن با نگاهی پاک و سالم سوق داده و در زمینه سایر اعمال که از سوی ذهن و دست و پا و گوش و زبان و اندیشه و تصمیم ما سر می زند نیز محطاط بوده و مراقبت نظارتی خداوند را بر اعمالمان احساس و باور می کنیم.
وچه آیه و نکته زیبائی که خداوند هشدار گونه این مطلب را به ما عنوان می دارد که ای انسان این همه موهبت دنیوی را برایت قرار دادم و راه رسیدن به سعادت را نیز برایت روشن ساختم و نحوه استفاده مطلوب از مواهب دنیا را نیز برایت آشکار ساختم وبدان که در همه حال حتی در زمان خواب و رویا نیز تو را نظاره می کنم و براعمالت احاطه دارم.واین احاطه نیز براساس خیر و صلاح است نه تحکم و اجبار در عملی که خود از تو می خواهم.حال با این گفتار بخود آی و به من متوجه شو که اگر چنین کنی من نیز کفایت امور تو را برعهده خواهم گرفت .
و کسی که خدا او را بسنده کند دیگر از دنیا و خلق چه خواهد خواست که زهی طلب باطل خواهد بود.
وکفی بالله وکیلا
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امورفرهنگی
10/01/1391
عیدانه
با سلام
سال نو وارد شد وسال قبل با همه ماجراهایی که خود از آن با خبر هستیم پشت سر گذاشته شد اعم از نیکی وبدی ،خیر وشر ،شادی و ناراحتی!اما آنچه که مسلم است اینکه باید همچون طبیعت رنگی تازه به ظاهر آراست و در باطن نیز از دل خاک دانه نهان شده را بارور نمود و به ثمر رساند تا همگان از حاصل درون پاک بهره مند شوند.
این خصلت طبیعت است که در آغاز هر سال تولدی دوباره یافته و رشد ونموی چشمگیر می نماید وهمه موجودات را به شادابی و نشاط می رساند.
حال که سال جدید فرا رسید ما نیز با تاسی از طبیعت خداوندی لازم است تا روحی تازه در خود دمیده و رنگی نو به ظاهر آراسته نمائیم تا هم خود از درون پاکی و صداقت را احساس کنیم و هم دیگران از برون ما حظی وافر داشته باشند.
بنده برحسب عهدی که از سالیان گذشته با خود بسته ام در روز عید و موقع تحویل سال به قران التجا برده و از خداوند می خواهم تا مقدرات کلی یک ساله ام را به من بنمایاند از سالهای قبل برحسب منشوری که از قران برمن ترسیم شده بود هر وقت به آن عمل کردم موفق بوده و اگر خدای ناکرده سستی یا بی تقوایی در عمل به توصیه قران در من دیده شد نتیجه اش را هم به عینه مشاهده کردم.
در یکی از سالها این مضمون آمده بود که در اراده ام استوار بوده و به تفکراتم اصرار ورزیده و سستی در خود راه ندهم اتفاقا همان سال ،سال درگیری تفکری بنده با افرادی بود که می خواستند در لباس دین و تقوا به دین ضربه بزنند و خدا را شکر که موفق نیز بودم.در سالی دیگرکه نفاق و دورویی همه جا را فراگرفته بود مرا دعوت به تعامل و صبر نمود و در سال بعدتر نیز دعوت به تقوا و پرهیز گاری.
براستی که هیچ منشوری برتر و بهتر از قران نمی تواند برنامه زندگی انسان را ترسیم نماید والتجا به قران راه نجات از تاریکی و جهل و دون صفتی است.
امسال نیر برحسب وظیفه در ساعت تحویل سال که اتفاقا در یکی از روستاهای بوشهر مهمان یکی از دوستان خانوادگی بودم قران را باز کرده تا دستور کار سالانه خود را دریافت نمایم .با خواندن سوره حمد و آیه( وعنده مفاتیح الغیب....)قران را باز کردم آیاتی از سوره فصلت در جلوی چشمانم قرار داشت که مرا دعوت می کرد تا با شناخت خدا و اینکه خالق جهان هستی است و قادر ومتعال.از او متابعت نموده و در عبادتش با شناخت کامل سستی بخود راه ندهم.
این آیات چنان مرا بخود متوجه ساخت تو گوئی آینه ای تمام قد در برابرم قرار گرفته باشد براستی چرا برای بنده ای که اهل نماز و روزه و خمس و صدقات جاریه و اهل جهاد و ایثار و دارای تفکر دینی هستم چنین منشوری در پیش رویم قرار گرفته است؟
بنده از زمان کودکی با وجودیکه خود را از گناه مبرا نمی دانم اما در زمره نماز گزاران بوده و اهل قران و عامل به فرامین دین بوده و هستم.(خواننده محترم شاید براین باور باشد که چقدر از خود راضی هستم و اطمینان به تدین و خلوص دارم!)اما به خداوندی خدا چنین نیست چرا که این موضوعات همه در زندگی من ساری و جاری بوده و هر جا که سخن از دین و دیانت و جانبداری از آن بود و در حیطه زندگی من قرار داشت، می شد مرا در آن دید. از مسجد و مکتب قران گرفته تا حضور در جبهه ها و مجالس دینی ودفاع از حریم نظام اسلامی، اما آیا این عناوین را داشتن وصرفا به آن عمل کردن و از خطاها و آفات دنیوی بدور نبودن می تواند ما را در مسیر دین نگهداشته و موفق بدارد؟.
در اینجا روی سخنم با خودم است و آنانیکه با عناوین زندگی می کنند عناوینی که ما را در خود غوطه ور نموده و قدرت تامل و تفکر عمیق در خداشناسی و دین باوری و عمل خالصانه به دین را از ما سلب نموده است.
وقتی برای همچون بنده این سفارش اکید می شود که (خدا را با شناخت اطاعت کنم)نشان از این حرکت می دهد که در انجام امور موظف خود دچار نقصان هستم و رنگ ریا به اعمالم پاشیده شده و این عناوین است که مرا در خود پیچیده اند.بجای اینکه عناوین را اسیر خود سازیم!این عناوین هستند که مارا اسیر خود کرده اند.
عناوینی همچون حزب الهی وجانباز ورزمنده و بسیجی و پاسدار و ارزشی و حاجی و تسبیح بدست و محاسن گذاشتن و به ظاهر سبحان الله گفتن و استغفرالله زمزمه کردن ومحجبه بودن وپست حکومتی داشتن و در زمره افراد کله گنده جامعه بودن!!!همه وهمه روشنایی مسیر تکامل انسان باید باشند نه اینکه با آنها سرگرم شده و از اصل ماجرای زندگی معنوی غافل شویم.
راستی چرا ما اینگونه شده ایم و چرا نمی خواهیم باور کنیم که این عناوین ابزار رسیدن ما به صلاح و رستگاری است نه غیر از این!چرا که ما راهی دور و دراز را در پیش رو داریم و اگر بسیجی شدیم به منزله این است که تازه مسیر راه را پیدا کرده ایم و اگر جانباز و آزاده و رزمنده و حتی یار و یاور و خاندان شهیدان شده ایم به منزله این است که تازه در ورودی کنکور زندگی دینی قبول شده ایم وباید در کلاس دین و زندگی معنوی شرکت کنیم و با کسب معرفت و بکار گیری آن در زندگی راه موفقیت را بپیمائیم.
آیه ای که منشور زندگی من در سال جاری شده است نه فقط برای من بلکه برای امثال من است که صرفا با عناوین زندگی می کنیم هرچند تمام قران و آیه آیه اش و بند بند کلماتش راه درست زندگی کردن را به ما یاد می دهد اما چون ما گنجایش تقبل تمام قران را نداریم اگر فقط به همین آیه عمل کنیم و با شناخت عمیق خداوند و قادر بودنش و مالک تمام هستی بودن او را باور داشته وبه عبادتش بپردازیم بار خود را بسته ایم راه خیر و مسیر نجات را باز شناخته ایم.
نمی شود که ما به گناه آلوده شده و هر عمل ناپاک و ناصوابی را مرتکب شویم با زهم ادعای دینداری بکنیم آنهم بواسطه اینکه رزمنده و پاسدار و ارزشی و جانباز و آزاده و خانواده شاهد و مسجدی و منبری و ملبس به لباس روحانیت و معتمد محل و محجبه وهر عنوان مقدس وناب دیگربوده وخود را مبرا از خطا و گناه بدانیم.
راستی فاصله ما با احرار و رستگاران تاکجا است مایی که با عناوین دینمداری داریم تجارت می کنیم و عنوان ارزشی را به ظاهر خود آراسته ایم و در دل سودای دیگر داریم و کسانی نیز بوده اند که عنوان پاک خود را با دیگران تقسیم می کردند. منظور شهیدان راه حق و حقیقت است که حتی در زمان حیات، خود را لایق شهادت نمی دانستند و زندگی دنیای خود را نیز با دیگران تقسیم می کردند وهیچ ادعا و حقی برای خود از دنیا قائل نمی شدند.
پس آیه عبادت با شناخت خدا برای من و امثال من چیزی بدور از ذهن نباید باشد که لگام شخصیتی و مهار افزون طلبی خود را بدست تقوا سپرده و نه اینکه اسیر عناوین باشیم بلکه عناوین را اسیر خود سازیم و وبا سوار شدن برآنها خود را از منجلاب نابودی انحطاط برهانیم.
حدیثی از امیر مومنان علی (ع)وارد شده است که فرمود)به این مضمون)عبادت گناهکار مثل ساختن خانه روی شن است که با هربادی خراب خواهد شد.یعنی اگر ما خود را متقی و متدین می پنداریم ابتدا لازم است تا پی ساختمان دین خود را محکم سازیم و خالص و پاک به دین وارد شده و نیات و اعمال ما نیز خالص وپاک وناب باشد.سپس به سایر امور بپردازیم.البته اموریکه باز هم در مسیر دین و تقوا باشد.
پس امسال را به فال نیک گرفته و از خداوند تبارک وتعالی نیز سپاسگزایم که راه درست و مسیر هدایت را به من وامثال من بوضوح نمایان کرده است.واز درگاه ربوبی او مسئلت می نمایئیم که ما را در راه رسیدن به شناخت خود و عمل به فرامین آسمانی خود در قران کریم و تکمیل شخصیت دینی وارزشی واقعی موفق بدارد و انشاء الله چشمان ما را به جمال نورانی حضرت حجت(عج) منور ساخته و دلهامان را به طراوت حضورش تسکین دهد و طعن شیرین عدالت را با تمام وجود احساس نمائیم.ان شاء الله
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
08/01/1391
بسم الرب الشهید
یاد یاران شهید
مولای متقیان علی(ع)با حزنی عمیق از یاران شهیدش چنین یاد می کند:
آری!
آندسته از برادرانیکه در جنگ صفین خونشان ریخت
هیچ زیانی نکردند
گرچه امروز نیستند تا خوراکشان
غم وغصه
ونوشیدنی آنها
خونابه د ل
باشد.
بخدا سوگند٬
آنها خدا را ملاقات کردند.
که پاداش آنها را داد
وپس از دوران ترس درسرای امن خود جایگزین فرمود.
کجا هستند برادران من که براه حق رفتند.
وباحق درگذشتند.
کجاست؟
عما ر
وکجاست؟
پسرتیهان
(مالک ابن تیهان انصاری)
وکجاست؟
ذوالشهادتین
(خزیمه بن ثابت که پیامبر(ص)شهادت او را دوشهادت دانست)
وکجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازی بستند.
وسرهاشان را برای ستمگران فرستادند.
(آنگاه دست به محاسن مبارک گرفت وزمانی طولانی گریست وفرمود)
دریغا
از برادرانم که قران خواندند وبراساس آن قضاوت کردند
درواجبات الهی اندیشه کرده آنها را برپا داشتند.
سنتهای الهی را زنده و بدعتها را نابود کردند.
دعوت جهاد را پذیرفته وبه رهبر خود اطمینان داشته واز او پیروی کردند.
(سپس با بانگ بلند فرمود)
جهاد جهاد
بندگان خدا!من امروز لشکرآماده میکنم کسی که می خواهد بسوی خدا رود همراه ما خارج شود.
خطبه 182نهج البلاغه بند7یادیاران شهید
* یاد شهیدان هشت سال دفاع مقدس وآزادگان وجانبازان گرامی باد*
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امورفرهنگی
16/12/1390
بنام خالق جانها
دررسای مردم زحمتکش روستا
چه روزگــــار غــریبی میان کـوچه وبرزن*
رفیق و یارقـــد یمی رحیل وراهـــــی گلشن*
یکی جـوان ویکی پیریکی گرسنه یکی سیر*
همه مسیرقیــامت چـراغ راه چــــــو روشن*
تمـام زندگی ما بکــار و جهــــد و فــــلاحت*
بوقـت پاک عبــادت یکــی بجای مــــــــوذن*
درون مسجد ومحــــراب صفــا وعشق مهیا*
بروز سختی ومحنت کنار هــــم چــو برادر*
زمان غائله کفـــــر سلاح همــت و غیــرت*
بپاس هــرچه سلامت بروز وشب چو قلندر*
به ماه روزه وامساک همـــه بشادی ولبخند*
عـــزای خـــون خدا را بسوگ وگریه و ماتم*
برای همسروفـــرزند نثار جـــــــان شــریف*
بصرف لقمـــه نهارش عــــرق نشسته جبین*
به رنج هـــرچه بکـــارد درو کند محصـول*
چو لحظه لحظه عمـــرش خـــــدا کند مقبول*
بیک کلام بگـــویم تو ای سمیع سخــن بشنو*
عـروج هرچه عزیز است داغ می نهد برتن*
(عبیــــــد)م وهمــره اهل این دیارومردانش*
خـــدا کند که نصیبم شود لطــــف یزدانش *
محمدعلی یوسف زاده
(عبید)
2/12/1390
بنام یزدان پاک
گله از خود
زمزمه های بگوش می رسد از کوچه ای*
تهی بود دست من ندارمش توشه ای*
کین همه جور وستم بخودنمودم بسی*
خدا کند روز حشر وا نشود پوشه ای*
گمان نمودم که وی یتیم و زار وملول*
اسیر وابن السبیل شکسته یا کوزه ای*
روان شدم سوی او برای درمان درد*
بحکم همنوع خود نثار او بوسه ای*
صدای گامم شنید سکوت برلب گزید*
دوچشم برمن چو دوخت خزید در گوشه ای*
بیک کلام شیرین محبتم را خرید*
بزیر پر آمدم بسان یک جوجه ای*
راز دلش راعیان به سفره من نهاد*
که من جوان بودم و ز شخصیت هم تهی*
جرم و گناه وعصیان برابرم پاک پاک*
صفا وعشق و ولا نهاده در بقچه ای*
به هرچه در توان بود تباه من می فزود*
قلب سیاه من هم ذغال چون دوده ای*
نگاه نامحرمان به دیده ام دلنشین*
به عیش عریان تنان بسان دد زوزه ای*
چنان زخود بی خبر بکار دنیا عجین*
دلم اسیر هوس زدم به بی راهه ای*
ز تو چه گویم دلا که مثنوی خواهدم*
قلم زند حال من کتابت دوره ای*
کنون تو حالم ببین نتیجه ام ندامت*
ندامتی بس عمیق چوشرمسارم رهی*
به وی چنین گفتمش که ای رفیق پریش*
نگاه یزدانیت درون کند دل قوی*
هرآنچه بودی گذشت بروز دیگر نگر*
عبادت حق نما تو می شوی چون پری*
(عبید)م ومثل تو گذشته ام چون سیاه*
امید یزدان دلم قوی نماید همی*
محمدعلی یوسف زاده
(عبید)
29/11/1390
بنام خدای آشکار ونهان
لزوم حجاب(چادر)برای زنان از زبان قران کریم
خدای سبحان در آیه 59سوره احزاب درباره لزوم
حجاب گرفتن زنان به
چادر
واهمیت پوشش زن واینکه ارزش والای زن
بیشتر از آنی است که در معـرض دید دیگران قرار گیرد
به صراحت عنوان داشته است که:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
یا ایها النبی قل لازواجک وبناتک
ونساء المومنین یدنین علیهن من جلا بیبهن
ذلک ادنی ان یعرفن فلا یوذین و
کان الله غفورا رحیما
(59)
سوره احزاب
ای پیغمبر با زنان ودختران خود وزنان مومنان
بگو که خویشتن رابه
چادر
فرو پوشند که این کار برای اینکه آنها
شناخته شوند تااز تعرض و
جسارت آزار نکشند برآنان بهتر است
وخداوند آمرزیده ومهربان است.
59
سوره احزاب
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس فرهنگی
30 /11/1390
بسمه تعالی
دسته بندی انسانها براساس نوع ارتباط
*************************
باسلام.
ارتباط اجتماعی مقوله ای است که می بایست در مراوده با افراد لحاظ گردد وانسانها را بر اساس شخصیت و نوع توانمندیشان با آنان برخورد نمود.از نظر بنده انسانها به سه دسته تقسیم می شوند.
انسانهای:
قابل احترام
قابل اعتناء
قابل اعتماد
انسانهای قابل احترام
*************
همه انسانها قابل احترامند ودراین دسته بندی جای می گیرند.یعنی حتی اگر با کسی هم اختلاف سلیقه نیزداشته باشیم با زنمی توان گفت که طرف مقابل محترم شمرده نشود.لکن ممکن است که برخی افراد خود از دایره احترام دور شده که آنوقت لازم است ما کاری با آنها نداشته صرفا با حفظ احترام از آنان دوری نمائیم.
افراد این دسته صرفا در حد تکریم و احترام هستند وشاید در طول دوران طولانی زندگی هیچ مراوده ای بین همدیگر نداشته باشند اما حریم همدیگر را محترم می شمارند.
انسانهای قابل اعتناء
************
دسته ای از انسانها که در زمره گروه احترام شوندگان قرار می گیرند از نظر شخصیت و ارتباط اجتماعی به مرحله ای از رشد می رسند که مورد اعتنای دیگران نیزقرار خواهند گرفت.این افراد کسانی هستند که با همدیگر حشر ونشر دارند٬ از هم با خبر هستند و در برطرف کردن حوایج همدیگر تلاش می کنند و نسبت به هم احساس مسئولیت نسبی دارند
افراد خانواده٬دوستان٬آشنایان٬همکاران٬ساکنان یک محله وکوچه واعضای یک گروه و دسته و حزب وغیره می توانند در این دسته بندی قرار گیرند.
افراد قابل اعتنا اغلب با شخصیت اجتماعی معقول و متعادل و بعضا ناشناخته از نظرعوام می باشند وروی هم رفته چهره ای مقبول و گیرا دارند.ودیگران در ارتباط با آنان با رغبت رفتار می کنند.
انسانهای قابل اعتماد
*************
معتمدین کسانی هستند که در دو گروه بالا نیز جایگاه ویژه ای دارند هم مورد تکریم دیگران قرارمی گیرندهم درجامعه از موقعیت خاصی برخوردار بوده و دیگران نسبت به آنان احساس مسئولیت کرده و بعبارتی مورد اعتنای دیگران هستند و علاوه براین موارد آنقدر در تکمیل شخصیت خود کوشیده اند که مورد اعتماد جامعه نیز واقع می شوند.
معتمدین انسانهای راز داروخیرخواه دیگران هستند وافراد پیرامونشان ناگفته های درونی خود را برای آنان بازگو می کنند وآنان نیز برخی از صفات جمال و جلال خداوند را در خود زنده کرده و ستار می شوند و در بخشش و رحم به دیگران نیز جلو دار هستند.
انسانهای قابل اعتماد علاوه براینکه خود در اجرای فرامین حق کوشا هستند دیگران را نیز به این مسیر دعوت می کنند وسلامت عقلی فکری و عملکردی آنان زبانزد خاص وعام می باشد.
نکته:
با شناخت معیارها و حدود شخصیتی انسانها می توان برای آنان جایگاه در خورشانشان قائل شد جایگاهی که در صورت شناخت واقعی موجب امنیت همه جانبه شده و وظیفه ما را در برابر دیگران مشخص خواهد نمود.
پس سعی نمائیم تا اول اینکه خود در جایگاه معتمدین واقعی قرار گیریم و اعتماد جامعه را نسبت به خود جلب کنیم و مراتب شخصیتی دیگران را با شناخت کامل پاس بداریم.
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
بی خبری
دمی آرامشی ای دل ندارم*
کنار می نشسته من خمارم*
درونم آتشی دارد جگر سوز*
مسیردیده را در زلف یارم*
بسودای جهان من مات ومبهوت*
زیاروزلف او هم بی قرارم*
نگاهی دائما در راه عصیان*
بسی از غفلت دل شرمسارم*
لب دلدار دارد نام من خوش*
دل دلداررا من بی نشانم*
من از عقبی گریزانم گریزان*
بساط عیش دنیا شد به کامم*
شدم مشغول دنیا و تباهی*
ز روز ماجرا غافل بخوابم*
گناه ومعصیت در کیش من دوش*
به یک پلکی رفیق مفسدانم*
صواب ونیکی وعشق ومحبت*
شده بیگانه ام چون مست خوابم*
حقایق چون رمه از من فراری*
شکایت از خودم سوی که آرم*
به سجده چون نشینم دل بدنیا*
به بازار ومتاعش من روانم*
سخنهایم همه در مدح باطل*
زبان مدح یزدان را ندارم*
خداوندا تو دستم راگرفتی*
هزاران معرکه دادی نجاتم*
(عبید)م من خطا کار وپشیمان*
رهی جز درگه ات یارب ندارم*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)
27/11/1390
بنام خدا
خیرخواهی
********
الهی داغ دل هرگز نبینی*
الهی مسند شاهان نشینی*
الهی در دلت شادان و خندان*
الهی کنج رضوان جابگیری*
الهی چون گل و ریحان خوش بو*
بدست مهوشان سکنی گزینی*
الهی روح پاکی همچو شبنم*
فراز کهکشانها تو نشینی*
الهی چشم شهلا بهر دیدن*
بروز دولت عقبی بگیری*
الهی رزق و روزیت مهیا*
به خوان نعمت عظما نشینی*
الهی هم و غم و شک وتردید*
بری از جسم و جان شادان نشینی*
الهی نور رحمت در وجودت*
دلی با وسعت دریا بگیری*
الهی خلق و خوی رادمردان*
زاحمد عالی و عذرا بگیری*
الهی در شجاعت شیر غران*
زبازوی یل مولا بگیری*
الهی ساقی لب تشنه باشی*
کنار کوثر و بتها نشینی*
الهی در صبوری همچو ایوب*
ززینب خلق خویش یاد گیری*
الهی روز محشر عافیت را*
زدست حیدر و زهرا بگیری*
الهی در (عبید)ی آگهم ساز*
که در جنت مرا آگه ببینی*
محمدعلی یوسف زاده
(عبید)
23/11/1390
بنام خدای رحمان و رحیم
در محضر قران
با سلام
آیه آیه جمله جمله ونکته نکته قـــران منشوری برای بهتــر زیستن است
البته اگر دل بیدار٬ چشــم بینا و گوشی شنوا داشته باشیم تا راه
رهائی از منجلاب دنیوی را باز شناخته و مسیر سعادت را دنبال
کنیم. برهمین اساس است که بنده حقیر هــر از چند
گاهی آیاتی از قران کریم را انتخاب کرده و با
و با همان طــراوت آسمانیش
ومعرفت بازگو می کنمکه این حرکت را صرفا تلنگری برای خود وندایی برای
خوانندگانش باشد.
در آیه سی وهشت سوره روم در زمینه حقوق خویشاوندان و صله
ارحام و رسیدگی به مسکینان واژه های منحصر بفردی آورده
است که حیفــم آمد آنرا بازگــــو نکنم. باشد که از صواب
خوانندگان و عاملینش بهـــره ای به من روسیاه عاید و
واصل گردد.
انشاء الله
سوره روم آیه38
فات ذالقربی حقه والمسکین وابن السبیل
ذلک خیر للذین یریدون وجه الله
واولئک هم المفلحون
(38)
( ای مومن مسلمان)
حقوق ارحام وخویشان ومسکینان ودر راه ماندگان
را ادا کن که صله رحم واحسان به فقیران
برای آنانکه مشتاق لقای خدا هستند
بهترین کار است وهم اینان
رستگاران عالمند
(38)
نکته
خداوند برای انسان جایگاهی رفیع در جوارخود در نظر گرفته
که لقا ودیدار جانان می باشد وبرای رسیدن این موضع
مهم و ارزشمند بهائی اندک را طلب کرده است که
از جمله رسیدگی به حقوق خانواده و منسوبین
ودستگیری از مستمندان و بیچارگان و در
راه ماندگان می باشد و صله رحم یعنی
دید وبازدید از خانواده و دوست و
رفیق٬ و دوست داشتن کسانیکه
هم دین و هم مسلک ما هستند
وبا خبر بودن از احوال
دوستان و آشنایان
و مرتفع نمودن حوائج آنان در حد وسع ومقدورات مسیری هستند
. که ما را به جایگاه رفیع لقای الهی نائل می سازند پس چرا ما
دراین مسیر گوی سبقت را از دیگران نربائیم وراین
سوداگری که هردوطرفش سود برای ما
است شرکت ننمائیم.برماست
که با اندک تامل در
زندگی و در پیش
گرفتن مسیر رسیدگی به امور
خانواده و ونیاز مندان کارنامه رستگاری را دریافت
نموده و در جایگاه لقای حق قرار گیریم.
به امیدحق
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
18/11/1390
فهرست مراجع تقلید شیعه،
شامل مراجع عام از سال ۳۲۹ قمری (آغاز غیبت کبری) تاکنون که براساس منابع به بیش از سیصدنفر بالغ میشوند که در اینجا در ذکر مراجع قرون گذشته به بیان مراجع مشهور اکتفا شدهاست:
مراجع کنونی (بهترتیب زادروز)
ردیف نام سال تولد محل تولد تحصیلات محل زندگی
1 لطفالله صافی گلپایگانی ۱۹۲۰ ایران عراق قم، ایران
۲ سید عزالدین حسینی زنجانی ۱۹۲۱ ایران ایران مشهد، ایران
۳ مسلم ملکوتی ۱۹۲۳ ایران عراق قم، ایران
۴ حسین وحید خراسانی ۱۹۲۴ ایران عراق قم، ایران
۵ سید محمد حسینی شاهرودی ۱۹۲۵ عراق ایران قم، ایران
6 محمدصادق روحانی ۱۹۲۶ ایران عراق قم، ایران
۷ سید عبدالکریم موسوی اردبیلی ۱۹۲۶ ایران عراق قم، ایران
۸ حسین نوری همدانی ۱۹۲۶ ایران ایران قم، ایران
۹ محمدعلی علوی گرگانی ۱۹۲۶ عراق عراق قم، ایران
۱۰ ناصر مکارم شیرازی ۱۹۲۷ ایران عراق قم، ایران
۱1 قربانعلی محقق کابلی ۱۹۲۸ افغانستان عراق و افغانستان کابل، افغانستان
۱۲ سید موسی شبیری زنجانی ۱۹۲۸ ایران ایران قم، ایران
۱۳ جعفر سبحانی ۱۹۲۸ ایران عراق قم، ایران
۱۴ سید علی سیستانی ۱۹۳۰ ایران عراق نجف، عراق
۱۵ محمد اسحاق فیاض ۱۹۳۰ افغانستان عراق نجف، عراق
۱۶ محمدحسین نجفی ۱۹۳۲ هند (انگلستان) پاکستان و عراق سرگودها، پاکستان
۱۷ محمدابراهیم جناتی ۱۹۳۲ ایران ایران و عراق قم، ایران
۱۸ عبدالله جوادی آملی ۱۹۳۳ ایران ایران قم، ایران
۱۹ حسین مظاهری اصفهانی ۱۹۳۴ ایران ایران اصفهان، ایران
۲۰جواد غروی علیاری ۱۹۳۵ ایران عراق تهران، ایران
21محمدسعیدحکیم 1936 عراق عراق عاق
22 محمدآصف محسنی ۱۹۳۶ افغانستان عراق و ایران کابل، افغانستان
23 سید کاظم حائری ۱۹۳۸ عراق عراق قم، ایران
24 محمدعلی گرامی ۱۹۳۸ ایران ایران قم، ایران
25 سید علی خامنهای ۱۹۳۹ ایران ایران تهران، ایران
26 سید صادق شیرازی ۱۹۴۰ عراق عراق قم،
27 اسدالله بیات زنجانی ۱۹۴۲ ایران ایران قم، ایران
28 بشیر نجفی ۱۹۴۲ هند (انگلستان) پاکستان و عراق نجف، عراق
29 محمدتقی مدرسی ۱۹۴۵ عراق عراق کربلا، عراق
مراجع درگذشته (۱۳۴۰ تاکنون) مراجع بر اساس تاریخ درگذشت مرتب شدهاند:
1محمدصادقی تهانی 1926 2011 ایران ایران ایران
۲ سید محمدحسین فضلالله ۱۹۳۵ ۲۰۱۰ عراق عراق بیروت، لبنان
۳ علی صافی گلپایگانی ۱۹۱۲ ۲۰۱۰ ایران عراق ایران
4 محمدتقی بهجت فومنی ۱۹۱۷ ۲۰۰۹ ایران عراق ایران
5محمد فاضل لنکرانی ۱۹۳۱ ۲۰۰۷ ایران عراق ایران
6سید حسن طباطباییقمی ۱۹۱۱ ۲۰۰۷ ایران عراق ایران
7 میرزا جواد تبریزی ۱۹۲۶ ۲۰۰۶ ایران ایران ایران
8سیدمحمدعلیموحدابطحی 1922 2001 ایران ایران ایران
9 سید محمد شیرازی ۱۹۲۸ ۲۰۰۱ عراق عراق عراق
10 سید محمد صدر ۱۹۴۳ ۱۹۹۹ عراق عراق عراق
11 محمدعلی اراکی ۱۸۹۵ ۱۹۹۴ ایران ایران ایران -
12 سید محمدرضا گلپایگانی ۱۸۹۸ ۱۹۹۳ ایران عراق ایران
13سیدابوالقاسم خوئی 1899 1992 ایران عراق عراق
14 سید شهابالدین مرعشی نجفی ۱۹۰۲ ۱۹۹۰ ایران عراق ایران -
15 سید روحالله خمینی ۱۹۰۲ ۱۹۸۹ ایران عراق ایران
16 سید علی نقینقوی ۱۹۰۵ ۱۹۸۸ هند (انگلستان) عراق هندوستان
17 سید عبدالله شیرازی ۱۸۹۲ ۱۹۸۴ ایران عراق ایران -
18 سید محمدباقر صدر ۱۹۳۵ ۱۹۸۰ عراق عراق عراق -
19 امام موسی صدر ۱۹۲۸ ۱۹۷۸ ایران عراق لبنان
20 سید محمود شاهرودی ۱۹۷۴ عراق عراق عراق
21 سید محسن حکیم ۱۸۸۹ ۱۹۷۰ عراق عراق عراق -
22 سید عبدالهادی شیرازی ۱۸۸۶ ۱۹۶۱ عراق عراق ایران -
23 سید حسین بروجردی ۱۸۷۵ ۱۹۶۱ ایران عراق ایران -
عمده مراجع فقهی شیعه از غیبت کبری تا ۱۳۴۰.ش عمده مراجع فقهی شیعه از سال ۳۲۹ قمری (آغاز غیبت کبری) تا سال ۱۳۴۰.ش از میان بیشاز ۲۰۰ مرجع فقهی که (به جهت تاریخی یا تألیف آثار) دارای شهرت بیشتری هستند
نام شهرت درگذشت محل سکونت سده قمری
ابومحمد، حسن بن علی ابن ابی عقیل عمانی ۳۴۰ عراق ۴
ابوالقاسم، جعفر بن محمد ابن قولویه ۳۶۹ قم ۴
ابوجعفر ثانی، محمد بن علی بن حسین (شیخ صدوق ) ۳۸۱ ری - بغداد ۴
ابوعلی، محمد بن احمد ابن جنید اسکافی ۳۸۱ ری ۴
ابوعبدالله، محمدبن محمدبن نعمان شیخ مفید ۴۱۳ بغداد ۵
ابوالقاسم، علی بن حسین سید مرتضی علم الهدی ۴۳۶ بغداد ۵
ابوصلاح، تقی بن نجم ابوالصلاح حلبی ۴۴۷ حلب ۵
ابوجعفر ثالث، محمد بن حسن شیخ طوسی ۴۶۰ بغداد - نجف ۵
ابویعلی، حمزة بن عبدالعزیز سالار دیلمی ۴۶۳ حلب
ابوالقاسم، عبدالعزیز بن تحریر قاضی ابن براج ۴۸۱ طرابلس
قطب الدین، سعید بن عبدالله قطبالدین راوندی ۵۷۳ کاشان ۶
ابوالمکارم، حمزه بن علی ابن زهره حلبی ۵۸۵ حلّه
ابوعبدالله، محمد بن احمد ابن ادریس حلی ۵۹۸ حله
رضی الدین، علی بن موسی ابن طاووس ۶۶۴ حله ۷
نجم الدین، جعفر بن حسن محقق حلی ۶۷۶ حله
جمال الدین، حسن بن یوسف علامه حلی ۷۲۶ حله ۸
ابوجعفر، محمد بن محمد قطبالدین رازی ۷۷۶ حله
ابوعبدالله، محمد بن مکی شهید اول ۷۸۶ حله
ابوعبدالله، مقداد بن عبدالله فاضل مقداد سیوری ۸۲۶ حله ۹
ابوالعباس، احمدبن محمدبن فهد ابن فهد حلی ۸۴۱ حله
ابوالحسن، علی بن حسین بن عبدالعالی محقق کرکی (محقق ثانی) ۹۴۰ حلب - اصفهان ۱۰
زینالدین بن علی شهید ثانی ۹۶۶ جبع شام
احمد بن محمد مقدس اردبیلی ۹۹۳ نجف
جمال ادین، حسن بن زینالدین صاحب معالم ۱۰۱۵ جبع شام ۱۱
بهاءالدین، محمدبن حسین عاملی شیخ بهایی ۱۰۳۱ اصفهان
محمدامین بن محمد (موسس اخباریون) استرآبادی ۱۰۳۶ مدینه
محمدتقی بن مقصود مجلسی اول ۱۰۷۰ اصفهان
ملا محمدباقر بن محمد محقق سبزواری ۱۰۹۰
محمد بن مرتضی ملامحسن فیض کاشانی ۱۰۹۱ کاشان
حسین بن محمد محقق خوانساری ۱۰۹۸ اصفهان
علامه محمدباقر بن محمدتقی مجلسی دوم ۱۱۱۱ اصفهان ۱۲
جمال الدین محمد بن حسین جمالالدین محمد خوانساری ۱۱۲۵ اصفهان
محمد بن حسن فاضل هندی ۱۱۳۷ اصفهان
محمدباقر بن محمد اکمل وحید بهبهانی ۱۲۰۵ نجف ۱۳
مهدی بن ابیذر نراقی ۱۲۰۹ کاشان
محمدمهدی بن مرتضی بحرالعلوم ۱۲۱۲ نجف
جعفر بن خضر کاشف الغطاء ۱۲۲۸ نجف
ابوالقاسم بن محمدحسن میرزای قمی ۱۲۳۱ قم
احمد بن مهدی نراقی دوم ۱۲۴۴ کاشان
محمدباقر بن محمد تقی حجت الاسلام محمدباقر شفتی ۱۲۶۰ اصفهان
محمدحسن بن باقر صاحب جواهر ۱۲۶۶ نجف
مرتضی بن محمد محقق انصاری ۱۲۸۱ نجف
محمدحسن بن محمود (صاحب فتوای تنباکو) میرزای شیرازی ۱۳۱۲ سامرا ۱۴
ملا محمدکاظم بن حسین آخوند خراسانی ۱۳۲۹ نجف
سید محمدکاظم بن عبدالعظیم محقق یزدی ۱۳۳۷ نجف
محمدتقی بن محب علی میرزای دوم ۱۳۳۸ نجف
ابوالقاسم دهکردی دهکردی ۱۳۵۳ اصفهان
محمدحسین نائینی نائینی ۱۳۵۵ نجف
عبدالکریم حائری یزدی ۱۳۵۵ قم
محمدحسین غروی اصفهانی کمپانی ۱۳۶۱ نجف
سیدابوالحسن اصفهانی ۱۳۶۵ نجف - سامرا
محمدتقی خوانساری ۱۳۷۱ قم
محمد حجت کوهکمری کوه کمری ۱۳۷۲ قم
*************************************************************************
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
بنام خدا
حریم رضوی(ع)
همـــره جـــن وملـــک گــــردیده ام تا بیــــکــــران*
زائــرکـــــــوی رضــــا و طـــــا لــب دیدار جــــان*
بس که عـــطر کــوی دلـبر در دل مــن جـا گــرفت*
درقنـــــــوت نیمه شبها مانده ام در انتظار میـــزبان*
با دودستانی که در آن یک سبد ازسوسن ویاس سپید*
شد فضـــائی دلنـــــشین از عــــطر بوی میـــــهـمان*
تشنگی را با محبتــهای آن شه می شوم سیراب من*
همـــــچو گلـــهای بهــاری می شــوم رنگـین کمــان*
خـــانه دلـــــبر مـــــرا آرامــــشی دیرینــــــــه است*
می رساند گـامــــــــها را با دلــــــــم تا کهـــــکشان*
مــــن فـــــدای خــاک پا یت ای عــــزیز فاطــــــمه*
خـــاک پا یــــت نه فــــــدای خــــاک پای زائــــران*
پنجــــــره فــــــــولاد تو رازی نشـــــانده در دلـــــم*
قفل بندم بردل خــود تا کنی این راز را برمـن عیان*
یادم آمــــد یـک شبــی مــــن میــــهـمان بودم تو را*
جســـم زخــــمی داشــــتم بودم میـــــان بوســــــتان*
پرچم سبزت چه شوری کرد برپا در میان جبهه ها*
شد نمایان برفـــراز قلـــــه ها و در دل رزمنــدگان*
گنــــبدی زرین که دائـــم چشمـــها مشــــتاق اوست*
نردبانی می کــــشاند ازکــــــــــــران تا بیــــکران*
راه حاجـــت در جوارت سهل و آسان است و جور*
شرط آن است با دل آیم تا ستانم حاجتم را بی نشان*
از جــــوادت گــــویم و نام ونــــشان از مــــادرت*
نیـــــــک دانـــــــــــم نزد تو نام کــــه آرم برزبان*
یاد رهبـــــر یاد یاران قـــدیمی یاد مــــردان شهید*
در ســـرایت بوده با مـــن صــد نشان از بی نشان*
تو رضـــایی بر رضـــای آنــچه از خــالــق رسید*
مـــن رضـــای آنــچه از لطـفت شـود برمـن عیان*
مـــن یقین دارم که از لطـــفت هـــمی دادار حــق*
مهـــــر تائیـــد ش بود برآنـــچه دادی برمــــن آن*
ای حــریــمت محـــرم اســرار دلـــــهای حـــزین*
کی شده بی مـزد برگـــــردم زکـــویت دل غــمان*
من(عبید)م بنده پروردگـاروخالق کــــون ومکــان*
بندگی را نزد اربابم رضا گیرم فرا در این جـهان*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)
23/07/ 1390
بنام حق
امام حسن مجتبی(ع)
آنکـــس که دلـــم زنده به او شد پســرفاطـمه است*
نه فقط زنده دلم بلکه چوریحان به دل فاطمه است*
بوســم آن لـب کــه در وصــف حــسن گفت چنین*
شاخـــــه جــــــــود وکــــــرم از پسر فاطمه است*
سوگـــند بخاک بقیــع وهــرچه خاک است غریب*
عـــــــزت هــــردوجهــــان ازحــسن فاطمه است*
ارچـــه آنجا نتـــــوان زد به سر وسینــه هــــــمی*
بخــــداوند قسم شورحسین از جگـــر فاطمه است*
دردل شیـــعه نباشد غــــــمی بیشتراز داغ حسین*
این غـم وغصه یقینا ثمرش از حسن فاطمه است*
از ابوالفـــضل بپرسید علمـــــــدارکه هستی یارا*
گــــوید این ارث گـــران از حـــسن فاطمه است*
عشق زهــــــرا به دل شیــــعه اگـر جای گـرفت*
شعــــله عشـــق و شــــرر از حـسن فاطمه است*
با وجـــــودی که غــــریب است وامـــیری تنـها*
نام دین زنده بنـــــام پـــسر فاطـــــــــــــمه است*
مـــن(عبیــــد)م بدرگاه خــــــداوند ربوبی وجلی*
این همـه لطــف وکــــــــــرم ازپسر فاطمه است*
محمدعلی یوسف زاده(عبید) 17/08/1390
بنام خدا
دلبر
****
دیــده ای دارم پـراز ابـر بهــــــــــــــــــار*
اشــــک خـــــون دارم به دل ازهــــجــریار*
والـــه وشیـــدایی یارازنگـــار مهـــــــوشم*
خال لــب دارد دلــــم درگـــونه این روزگار*
خال لــــب هـــــم یک بهــــانه بیش نیست*
معــــبری باشد بسوی الــفت پرورد گــــــار*
معــبرما پر زابلــیس وددان وکـرکس است*
بهترین معبرهمان خال لب است وروی یار*
عاقبت را درجهـان با عافیت د مساز نیست*
هرکه دارد عاقبت در این جهان گردیده زار*
راه عقبی رو سوی مردانگی وغیرت است*
کسب غیرت مکتبی دارد بنام گل عـــــــزار*
گل عــزار ما عزیز ونورچشم فاطمه است*
منجی مستضعفان وملـــحدان رابی قــــــرار*
برگ نا ب خلقتی مانده است بهـراین زمین*
تا کند روزی گلستان این جهان را کـــردگار*
ارچه دردلــواپسی وبی کسی غلطا ن شـدم*
مــن که دارم دلـــبری هـمچو ن بهاران بهار*
با امیـــد ودلـــخوشی باید ازاین دنیـــا روم*
با ولایـت ما نده ام شاید شـــوم مـــن یار یار*
یا ربا این دلـــــبری از مـــــن مـــــگــــیر*
با ولای دلـــــــبری ما را ببـــر از ا ین دیار*
محمدعلی یوسف زاده
17/03/1390
بنام خالق خوبیها
زهرا(س)دردانه دوست
ندائی داده در گوشم سحـرگاهان کـه ای دوست*
صدای پای دلبرگـــوش کـن هـــــرگاه نیکوست*
ز میــــــــــلادش تمام اهل عــــــالم شاد ومستند*
گلی از بوستان احمــدی بی خار وخوش بوست*
بدامان خــــدیجه فخــــــرعــــالم می رسد دوش*
زمین وآسمان از مقـــــدمش پرنورونیلـــــوست*
نیامد همچواو مامی برای اهل عالم درهمه دهر*
مــــلائک خــادم و فــــــــرمانبر دردانه دوست*
عـــلی راهمسرومادربرای خاتم پیغمبران است*
نسیمی از خـداوند کریم و شبنمی ازخانه اوست*
زکنیه نام اوحــــورا بنورمعرفت زهرای اطهر*
زکیه راضیه ریحانه و زهــــرا ی خوشروست*
نزاده همــــــچو او مادر یگانه دختری معصوم*
وجود اقــدسش ازنورحـــــق پرنوروهمسوست*
مرادم فاطمه عشـق است وذی جود وهمه لطف*
عطـائی از خـــــداوند جلـــــــــی برخاتم اوست*
(عبیــــــد)ی میکنم دردرگه این عشـق عظمـــا*
نصیبـــــــم می شود درروز محشردیدن دوست*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)
18/08/1390
بنام خدا
زینب عزیزهل اتی
کـــــــــوه صبر واستقامت زینب خیرالنســـــــاء است*
گـــــــــوهـــــردریای عفت د خت پاک مرتضی است*
مکتبش را عـــــالمـــــــــی دارد بسان فاطمـــــــــــــه*
عـــالــــــــم دهـــــــــــر زمانه زینب خطبه سرا است*
دختــــــــــــری با این نشان دیگــــــــــر نیارد مادری*
دختر شاه نجف عقــــــــــــده گشای هــــــــر بلا است*
نورعین ومطـــــــــــرب قلــــــــب همه دلــــــــدادگان*
گــــــــوهـــــــــر صدق و صفا آئینه لطف خـــدا است*
صبــــــــــر ایوبی شود با نام زینب ترجمـــــــــــــــان*
قلب زینب معــــــــــــــدن صبر بلای کـــــــربلا است*
تسنگی در کــــــــــربلا رازی نهاده برقلـــــــوب اولیا*
رهبــــــــر این تشنگـــــــان ذریه خیبــــــــر گشا است*
بعد قــــــربانی بدرگاه خــــــــــدای لم یزل در قتلگـــه*
آنکه دشمن را کند رسوا ی عالم شاهد این ماجرا است*
ملجا ویاریگــراهـــــــل حـــــــــرم با صـــــــــد شرر*
زینب کبــــرای اطهــــــر مــــــونس این بچه ها است*
بیـــرق د ین خـــدا در احتـــزاز وسرفـــراز و سربلند*
چـــون امیر لشکری مانند زینب پاسدار خیمه ها است*
راوی روز بلا ی نینـــــوا براهـــــــل بیت مصطفــی*
تیغ برات لسان در مجلس دون ومیان کــوچه ها است*
صـــــــوت قــــران نبی برنیزه ها در گـــــــوش جان*
ترجمان صوت خوش خــــــود وارث این آیه ها است*
من(عبید)وعبد درگاه خداوند جهانم عاشق کوی حسین*
روشنی بخش ره این عاشقی زینب وصی صدوفااست*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)20/10/1390
بنام حضرت دوست
انقلاب مهدوی
برگ نابی مــانده در دست خـــــــدای دادگـــر*
تا که روزی رخ نمــاید بحـر دفــع هـرچه شر*
عــــد ل وداد ومهـــرورزی پیشـه انسا ن پاک*
کبر وکین ودشمنی مدفــون شود در زیر خاک*
روح انسان می طـــــراود با ظهـــور این بشر*
هــرچه ظلــــم و تیرگی برباد گـــردد سر بسر*
قلب پاکان مملـــو از امیـــد و عشق و د لبـری*
تا که در روزی ستاند مـــــزد خـود از پیروی*
منجی عالــــم امام عصـــر وغایب از نظـــــر*
دیده دل هــــــرکه دارد می کند با او سفـــــــر*
جایگاهش کهــــکشان و در قلــــوب مـــومنین*
می شود مصــــداق میراث همه مستضعــــفین*
مهـــدی صاحب زمان و شاه خـوبان در جهان*
نورچشم هل اتی و قـــوت قـلب علی این زمان*
منتقم برعقــــده های زینبی با صــــــد جفااست*
ماجـــرای کــــوچه های هاشمی با رازها است*
راز کـــوچــــــه عـقــــده زینب بدستش التیـــام*
انتقام هــــرچه ظلــــــم است می ستاند در قیـام*
شرح وتفسیـر تلاوت روی نی تا شهــــــــرشام*
راوی سرهای بی تن با خضــــــابی سرخ فـــام*
انقـــلاب ما مسیر مهـــــــــدوی در پیش اوست*
رهبرما هــــم قیام مهــــــــدوی در کیش اوست*
هـــرکه دارد اشتهــــــــــــــای دید ن روی ولی*
بایدش باشد مــــرید ومهتـــــر سیـد علـــــــــــی*
من(عبیــــد)م عبــــــــد درگاه خــــــــداوند جلی*
می شوم در همرهی دین حق با رهبرم سیدعلی*
محمدعلی یوسف زاده
(عبیــــــــــــــــــــــــد)
10/11/1390
بسمه تعالی
آیه حجاب
خداوند در آیه 31سوره نور خطاب به پیامبراکرم حضرت محمد(ص)در باره حجاب وشان و منزلت زن چنین می فرماید:
ای رسول٬
زنان مومن را بگوتاچشمها از نگاه نا روا بپوشند.
وفروج واندامشان را ازعمل زشت محفوظ دارند.
وزینت وآرایش خود را جزآنچه قهرا ظاهر می شود بربیگانه آشکارنسازند.
وباید سینه وبر ودوش خود رابه مقنعه بپوشانند.
وزینت وجمال خود راآشکار نسازند.
جز برای شوهران خود وپدران وپدران شوهروپسران خود وپسران شوهروبرادران خود وپسران برادر وخواهران خود وزنان خود(یعنی زنان مسلمه)وکنیزان ملکی خویش واتباع خانواده که رغبت به زنان ندارند از مرد یا طفلی که هنوز برعورت ومحارم زنان آگاه نیستند واز غیر این اشخاص مذکور اجتناب کنند.
وآنطورپا برزمین نزنند که خلخال وزیور پنهان پاهاشان معلوم شود
وای اهل ایمان همه بدرگاه خدا توبه کنید باشد که رستگار شوید.
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امورفرهنگی
05/10/1390
بنام رب الارباب
مومنان پیروز ورستگار
با سلام.سوره مومنون از ابتدا تا آخرین آیه سرشار از کلمات و جملات کلیدی برای داشتن ایمان و مراقبت از آن و شناساندن راههای پرخطر وناهمواری است که ممکن است انسان با کمی سستی در این مسیرها قرار گرفته و از مرحله باور واعتقاد به خدا دور شود.وقتی این سوره را قرائت می کردم نکته قابل تاملی در ذهنم خطور کرد و این عمل در ذهن هر جویای معرفتی متبلور خواهد شد وآن اینکه مراتب ایمان و شناخت مومن در نماز خلاصه گردیده و بقیه اعمال و خصوصیات در لفافه همین اصل از فروع دین گنجانده شده است. چون بنا دارم فقط آیاتی از این سوره را با فهم ناقص خود بیان کنم سخن کوتاه کرده و به شرح عین آیات می پردازم که بهترین و زیباترین و خوش فهم ترین سخن ها همین جملات و کلمات آسمانی قران است که از خالق به بهترین مخلوق برای هدایت بشر به ارمغان آمده است.
از ابتدای سوره در آیه اول از سوره مومنون آمده است که:
اهل ایمان به پیروزی و رستگاری رسیدند(1)
در اینجا رستگاران را از اهل ایمان شمرده و راه رسیدن به رستگاری و سعادت و عاقبت بخیری را در ایمان گنجانده است یعنی هرکه اهل ایمان بود آنهم ایمان واقعی٬یقینا از نجات یافتگان بوده و در جایگاه رفیع انسانی هم در دنیا و هم در سرای باقی متنعم خواهد شد.
سپس در صفات اهل ایمان چنین آورده است:
آنانکه در نماز خاضع وفروتنند(2)
نماز شکر نعمات الهی وگفتگو با بهترین و بالاترین وجود است.حال اگر قرار است از کسی در دنیا تشکر کنیم مگر از جان مایه نمی گذاریم و برای تشکر هدیه نمی فرستیم و متواضعانه در پیشگاه او قرار نمی گیریم ؟وهرجا وهروقت او را دیدیم از او تکریم نموده و درخلوت نیزیاد او را به نیکی گرامی می داریم چراکه اعتقاد داریم باید از خدمت دهنده به ما تقدیر وتشکر نموده و افتخار نیز خواهیم کرد تا او را زیارت کرده و با او هم صحبت شده و از وجود با برکتش بهره مند شویم.
حال در نماز این خداوند و رب الارباب جهانیان است که در مقابلش قرار می گیریم.خدائیکه بی مزد و منت همه این جهان هستی از آسمان و زمین و موجودات روی زمین و مواهب زیر زمینی را در اختیار ما گذاشت تا براحتی زندگی کرده و به عدالت و مساوات برخورد کنیم وتنها چیزی که از ما می خواهد اینکه شکر او را بجا آوریم.آیا برای این همه نعمت و خدمت صرف یک نماز خاضعانه و باحضور قلب مزدی گران طلب شده است. تازه اینکه نماز با حضور قلب و بکار بستن نورانیت نماز در زندگی آثار مفید آن هم به اقامه کننده اش برمی گردد.یعنی معامله ای که هر دو سر سودش به خریدار برمی گردد.
مثل این موضوع که خداوند در مقام عرفانی می گوید ای انسان من تو را آفریدم و در اعضاء و جوارح بدنت یک سیستم کامل میکانیکی قرار دادم که در آن مجرای خون و اغذیه و فضولات و نخاع و هزاران موهبت دیگر قرار دادم که هریک از اینها هیچ تناسبی با دیگری ندارند. وچه بسا اینکه قطره ای از خون در مغز سبب از کارافتادن آن و یا پاره شدن روده یا شکم و حتی آپانادیسیت یا مثانه و کلیه و طحال ویا بدکارکردن هریک ازاینهاموجب مختل شدن کل بدن شود. با این وصف خدا می گوید ای انسان من این موهبت را رایگان در اختیار تو قرار دادم .حال می خواهم قسمتی از این جسم تو را که همه اش مال من است را به من اجاره بدهی .وآن قسمت قلب تو است.البته بدان که قلبت کار خودش که پمپاژ خون در بدن است را خواهد کرد ودرفضای مجازی آنجا را به من اجاره بده.که اگر چنین کنی من هم اجاره اش را بتو خواهم داد. آن اجاره نورانیتی است که با داخل کردن من در خانه دلت به تو خواهم داد و از همه آفات و بلایای دنیوی و اخروی مصون خواهی ماند.
البته اگر این خانه را فقط وفقط به من اجاره بدهی.بدین گونه که همه دنیا و مواهب آن را و همه آخرت و مزایای آنرا فقط برای من و بخاطر من و برای رسیدن به من دوست داشته باشی.چراکه مومن با داخل کردن محبت و یاد ونام خدا در دل٬ روح خدائی بخود می گیرد و فقط زیبائیهای دنیا و آخرت را دوست خواهد داشت و خدا نیز جمیل و زیباست و زیبائیها را دوست دارد.
یعنی اگر به دنیا و مواهب آن عشق می ورزد برای رسیدن به خدا است.اگرعائله و فرزندان ومال و ثروت و مقام را دوست دارد صرفا برای رسیدن و عشق بخدا است و لاغیر. که اگر انسان چنین روشی را در پیش گیرد یقینا رستگار شده و می تواند ادعا کند که خانه دلش فقط جایگاه یاد و نام و عشق بخدا می باشد.
وآنانکه از لغو وسخن باطل اعراض ودوری می کنند(3)
مراتب ایمان از نماز آغاز شده ودر نهایت به نماز نیز ختم می شوداما همین نماز نیاز به نظارت و نگهبانی دارد. در این آیه موضوع نظارتی را تبیین می کند. که اعلام می دارد اهل ایمان کسانی هستند که با فروتنی و خضوع وحضور قلب در نماز به مراتبی می رسند که جز کلام زیبا و اسماء جلاله و آیات و روایات خدائی و اولیائ الهی برزبان نیاورده و از سخن لغو وهجوو بیهوده وباطل پرهیز می کنند.
این خصوصیتی است که انسان در زندگی روزمره نیز به آن دست می یابد.مثلا کسی که لباس مرتب و تمیز می پوشد حتما جورابی شیک و کفشی تمیز و واکس زده بپا می کند. ویا اگر کسی در مهمانی بزرگی شرکت کرده و اغلب افراد را نشناسد در آنجا طوری عمل می کند که نشان دهد انسان چشم ودل سیر وبا شخصیتی است. ولی ممکن است که در مراتب دیگر زندگی چنین مراقبتهائی نداشته باشد.
با این وجودهرگز از یک مجرای نوشیدنی ویا مواد غذائی که به همین نام شناخته می شود چیز دیگری که قابل تناول نیست بیرون نمی آید واگر هم چنین اتفاقی چه از روی عمد وچه از ناحیه سهوی روی دهد کسی که آن را دیده دیگر از آنجا چیزی نمی خرد. چون اعتماد و سلامت کاری صاحب آن مکان نیز زیرسوال می رود.
نماز گزار واقعی به مرتبه ای از انسانیت می رسد که نور معرفت الهی سراسر وجودش را فرا می گیرد. ووقتی نور جلوه گری نماید دیگر جائی برای تاریکی نخواهد بود.شما ابتدای طلوع خورشید را بارها وبارها دیده اید.وقتی خورشید طلوع کرد دیگر سیاهی شب رخت بربسته و در ورای نور خورشید محو می شود. نماز گزار واقعی هم همین مقام را نزد خداوند و انسان دارا می باشد. واین مقام شایسته آن است که به جامعه پیروامونی خود تابش معرفت داشته باشد و از این رو است که خداوند در مقامشان می گوید که آنان با خضوع وخشوعی که نزد من انجام داده اند و دیو غرور و خود بزرگ بینی را در درون کشته اند اکنون به مقامی دست می یابند که از وجود آنان نیز چیزی جز معرفت وسلامت نفس٬وبزرگواری بیرون نخواهد آمد.
در حقیقت مومنان خاضغ در پیشگاه خدا تواضع و فروتنی را در دستورکار زندگی قرار داده و برای خود کسر شان می دانند که کلام غیر خدائی برزبان جاری سازند.
وآنانکه زکات مال خود را به فقراء می دهند(4)
مومن در زندگی تلاش می کند و مال و ثروت حلال نیز جمع می نماید وچون همین مال و ثروت را نیز راهی برای رسیدن بخدا میداند ابتدا در نحوه کسب آن دقت نموده تا حلال ترینش را بدست آورد و طبق دستور حق به انفاق آنچه که خود زحمت جمع آوری یش را متحمل شده می پردازد وبه عبارتی با خلق الله قسمت می کند. براستی چه سخت است که شما زحمت بکشی و عرق بریزی و مالی را جمع آوری کنی بعد دستور خدائی به تو برسد که باید همین مال زحمت کشیده و عرق جبین ریخته شده برای بدست آوردن آن را بین مومنان فقیر تقسیم کنی.اگر مراتب تقوا وخداپرستی و از همه مهمتر خدا شناسی و خدا دوستی در انسان تقویت نشده باشد چه بسا اینکه این کار را ظلم به خود از سوی صادرکننده اش برشماریم(نعوذبالله)چرا که در ذهن اینگونه می پروانیم که خود برای بدست آوردن آنچه که داریم تلاش کرده ایم و چرا دیگران تلاش نکرده اند و چرا باید من این انفاق رابکنم و هزاران چرای دیگر که انسان را به سفسطه و وسواس در باور دین و حقانیت توحید می اندازد.
اما جواب این سوالات را قبل از اینکه ما سوال کنیم خداوند داده است. آنهم به دو صورت عملی و گفتاری.اول اینکه می گوید ای مومن تو که انفاق می کنی و دست دیگران را به خیر می گیری بدان که با من معامله کرده ای و من خود بهای این عملت را خواهم پرداخت.حتی اگر به کسی به حسنه قرض بدهی بدان که آن قرض را به من داده ای ومن خود ضامن پرداخت آن هم در دنیا و هم با هزاران برابر در آخرت خواهم بود.
در مرحله دیگر اینکه خداوند عملا انفاق را در خلقت هستی خود شروع کرده است وبرایش حد ومرزی هم تعیین نکرده است. مثلا نمی شود که بگوید ای آفتاب فقط به نماز گزاران بتاب و زمینها وگیاهان و درختان آنان را با نور خود سیراب کن و به ظالمان و ملحدان نتاب!بلکه خورشید وماه و ستاره و آب وآتش و خاک و هرچه در زمین وآسمان است برای همه یکسان خلق شده و هرکس به اندازه فهم و درکش از آن بهره مند می شود و عده ای شکرگزار نعمات حق می شوند با این وصف باز هم خداوند نعمات خود رابه همگان ارزانی می دارد.
فلسفه دیگر زکات مال به فقرا و عمران وآبادانی دنیا این است که خداوند می گوید ای بشر ثروت ومال٬ تو را از یاد من غافل نکند و اگر هم در راه خیر قدمی برداشتی و دست فقیری را گرفتی و جاده و مدرسه و مسجدی احیا کردی بدان که معامله ات با من است و برسر انسان منت نگذار وبدان که من خود جزای این عمل خیرت را خواهم داد.
وچه خوش اقبال هستند آنهائیکه تلاش می کنند و مال حلال جمع می کنند و در این راه هم امتیاز کسب کرده و در احیای انسان و دنیا به خداوند کمک می رسانند .البته خداوند نیاز به کمک ندارد فقط می خواهد خمیر مایه انسان را با روح خود عجین سازد تا او به چیزی غیر خدائی فکر نکند.
وآنانکه خود را در مقابل نامحرم می پوشانند(5)
حجاب مراتبی دارد که به عناوین مختلف می شود تفسیر کرد. حجاب جسم وجان٬دل وزبان٬روح و فکر وچشم ویاد ٬هریک از این موارد نیز مراتبی را بخود اختصاص می دهند که برای بیان هرموضوع نیازمند نگارش کتب متعددی از سوی دانشمندان وعلمای متخصص وعامل آن می باشد اما با بیان ساده می توان گفت که وقتی انسان در نماز خود چنان مراقبت کرد که به لباس خضوع و خشوع آراسته گردید ودریاد ودل و زبان به مرتبه ای رسید که از لغو هجو کلامی برزبان جاری نساخت و در کسب مال حلالی که بدست آورده است انفاق کننده بی ادعا بود آنوقت روحی لطیف و سبک بال را صاحب می شود و علاوه براینکه خود اهل عفاف و حجاب چشم و دل و زبان بود در مقابل دیگران نیز این مهم را ر دستور کار زندگی خود قرار داده و عامل به این حکم الهی در میان مردم خواهد شد.
همه ما می دانیم که غریزه خواستن مال و شهوت و زیبائی و قدرت وهرآنچه که در جهان هستی وجود دارد در همه انسانها نهفته است. اما برای رسیدن به هریک از این مواهب که بعضا با زیاده خواهی و هوسرانی از مسیر خود خارج می شوند باید تلاش کرد و از راه مباح و حلال به هریک از آنها رسید. اما همانطور که گفته شد برخی افزون طلب تمایل ناصواب خود را برای بدست آوردن این امور برجامعه مستولی می کنند که انحرافات اجتماعی را دامن خواهد زد.
قران کریم که صفات مومنان رستگار را در اقامه نماز واقعی و خضوع و خشوع در برابر عظمت پروردگار و انسانها ودوری ازانحرافات کلامی و انفاق در مال گنجانده است. می خواهد بگوید که اینگونه مومنی به مرتبه ای از مقام دنیوی می رسد که چشم و دل خود را از ناموس دیگران بسته و خود نیز حریم و حرمت انسانی در حجاب را عامل خواهد بود.
این مرتبت صرفا در انسانهائی رشد ونمو پیدا می کند که به مراتب کمال انسانی رسیده باشند. شما داستانهای بی حرمتی به ناموس بشریت را در طول تاریخ خوانده اید تا جائیکه سرمبارک حضرت یحییای پیغمبر براثرهوسرانی پادشاه که برادر زاده محرم خود را بعنوان معشوقه اش طلب کرده بود بریده شد.ویا وعده ازدواج همسر ملعون امام حسن(ع)از سوی معاویه که قول داده بود برای پسرش یزید او را بعقد وی درآورد سبب شهادت مظلومانه امام گردید ویا داستان برسیسای عابد که یک عمر عبادت خود را با یک لحظه هوسرانی برباد داد و در ورطه فنا قرار گرفت و دختر پادشاهی را که با دست خود دوچشم نابینای او را شفا داده بود تجاوز کرد وبعد او را کشت و در همان صومعه دفن نمود وسرانجام رسوای عام و خاص در دنیا و مستوجب عقوبت الهی نیز گردید.
اما نماز گزار واقعی کسی است که هم خود حجاب چشم و دل و جان دارد وهم دیگران در نظر او با حیا دیده می شوند و این موهبت از آثار با برکت نماز واقعی است.
وآنانکه به امانتها وعهد وپیمان خود کاملا وفا می کنند(8)
وقتی انسان مورد وثوق خداوند گردید و در نماز به مقامی رسید که روح خدائی را درکالبدش قرار داد امین خداوند و خلق الله می شود٬شما شنیدید که در روابط اجتماعی روزمره گاها تنشهائی بوجود می آید و برای رفع نزاع ودعوا یک نفر نمازگزار و آدم مورد اعتماد و به اصطلاح ریش سفید محل را بعنوان حکم انتخاب می کنند.
یادم می آید روزی برحسب اتفاق با یکی از بستگان به قهوه خانه ای رفتم یکی از افرادی که آنجا حضور داشت با دیدن من شروع کرد به مطلک انداختن و به سخره گرفتن بنده آنهم به لفافه ٬من چون میهمان فامیلم بودم و مغازه نیز در محل آنها قرار داشت از این حرکت ناراحت شد و خواست که با آن شخص دعوا بگیرد.حقیر نگذاشتم و آن مرد را دعوت کردم و جلوی من ایستاد. به او گفتم چکاره ای ؟گفت: فرمایش.گفتم می خواهم بدانم.گفت: تو بگو قمار باز!گفتم تا بحال شده حتی در قمار هم دعوا بگیرید. گفت چرانشده٬ اصلا قمارهمه اش دعوا است . گفتم: برای رفع کدورت هم اقدامی کردید.گفت: بله. گفتم میانجی نداشتید.گفت چرا داشتیم.گفتم: چه کسی میان شما را صلح کرد. گفت: یک نفر مورد اعتماد و امین. گفتم: این شخص چه خصوصیاتی داشت.گفت:اهل خدا و پیامبر ونمازه و روزه و مورد احترام همه بود وهست و اهل مسجد ونماز هم می باشد. در این لحظه بود که تیر آخر را باید رها می کردم.به او گفتم: پدر بیامرز تو که دعوای قمار بازی تو را نماز خوان صلح می کند پس چه چیزی برای گفتن داری. سرش را پایین انداخت وگفت حاجی تا زنده ام نوکرت هستم. گفتم نوکر خودت باش وآقای خودت و راه درست را انتخاب کن. بعدها شنیدم که آن شخص از نمازگزاران شد.
خداوند هم همین وعده را به مومنان داده است که نماز گزار واقعی را امین و مورد اعتماد مردم می شمارد. ودر ادامه مومن نماز گزار واقعی را به خوش قولی و وفای عهد نیز ملقب می سازد چراکه انسان وقتی به مراتب عالی انسانی رسید چنان تارک دنیا می شود که حتی برای استفاده از مال حلال خود نیز جانب احتیاط را رعایت می کند حال چه رسد به اینکه به مال و ناموس و حرمت دیگران دسترسی داشته باشد.
پله های معرفت یکی پس از دیگری به طالبش وسعت دید می دهد. شما ببینید وقتی از یک ارتفاعی خواستید بالا بروید ابتدا دامنه دید کم است اما هرچه اوج می گیرید.می بینید که وسعت زیادی از پیرامون در زیرپای شما قرار دارد. وقتی به اوج ارتفاع رسیدید دیگر تا چشم کار می کند را پائین تراز محل ایستادن خود می بینید.
خداوند نیز پله های معرفت را یکی پس از دیگری برای اهلش برمی شمارد. وامین بودن و مورد اعتماد دیگران قرار گرفتن بهائی است که در تهذیب نفس و ارتباط با خدا بدست خواهیم آورد البته اگر اهل معرفت باشیم.
اصلا وفای به عهد از سوی مومن نماز گزار امری بدیهی است چراکه وقتی تو با خدایت رو راست هستی هرچه که طالب بودی از او استمداد می کنی و حتی در درخواستت چنان بازگو می کنی که خدایا اگر مصلحت می دانی این موهبت را برایم فراهم کن. حال دیگر مال دنیا و عوامل دنیا برایت دست آویزی خواهد بود برای رسیدن به معرفت غایی. وچون خدا را در وفای به عهدش راسخ می بینی خودت هم همان صفات خدائی را بخود می آرائی .چراکه خدا در وفای به عهدش در خلقت زمین تابش نورخورشید. گستراندن سیاهی شب برای آرامش انسان. ورویاندت نبات درخاک برای ارتزاق بشر و نزول رحمت باران و تنظیم فصول سال برای تنوع و عدم یکنواختی و هزاران وفای دیگر که هریک خود هزاران موهبت را در خود نهفته دارد.صادقانه وعادلانه عمل نموده است.
مومن همچون خداوند امانت دار و وفادار به قول و فعلش خواهد بود چراکه می خواهد به خدا برسد و برای رسیدن به این هدف مهم باید روح خود را به صفات جمال و جلال خدا بیاراید.
وآنانکه برنماز خود محافظت می کنند(9)
نکته بسیار جالب اینجا است که خداوند به بیان صفات یک گروه از انسانها می پردازد و با گذشت چند فراز از صفات پاک و منزه که می تواند انسان را درمسیر نجات نگهدارد. باز هم به اصل صفت مورد نیاز ونگهداری از این گنج بدست آورده تاکید دارد. از قدیم گفته اند که همه چیز تازه اش خوب است اما دوست کهنه اش بهتر است. حال چه دوستی بهتر از نماز که دوستی بهتر وبالاتر ازهمه موجودات یعنی خدا را درپیش روی ما قرار می دهد. محافظت از داشته ها و کسب شده ها از اصول مهم زندگی انسان است چه بسا اینکه شما برای بدست آوردن چیزی یا امری تلاش کرده باشید اما با گذشت زمان براثر بی توجهی یا کم توجهی ویا توجه به مسائل دیگر از امر مهم بدست آورده فاصله بگیرید به همین منظوراست که قران در جای دیگر آورده است به همدیگر تذکر دهید که تذکر به نفع مومنین است. می گوید مومن! نمی گوید غیر مومن!چرا مومن باید تذکر بشنود برای اینکه بداند در چه مسیری قرار گرفته و هموراه مسیر را مرور کند تا به بیراهه نرود.
شما جهانگردان ویا شرکت کنندگان در مسابقات مسافت طولانی را دیده اید که برای اینکه از مسیر خود منحرف نشوند نقشه ای در پیش رو قرار داده اند تا مسیری که باید بپیمایند را باز بینی و باز شناسی کرده تا در موعد مقرر یا حتی زودتر از دیگران به نقطه پایان برسند.
پس محافظت از نمازی که در ابتدای صفات مومنان آمده است و تکرار این موضوع در مراحل بعدی خود حاکی از آن است که باید مراقب بود و محافظت کرد از مواهبی که خود در برای بدست آوردنش تلاش کرده ایم.
وچنین کسانی وارث مقام عالی بهشت هستند(10)
همیشه برای یک مسابقه و انجام کاری پسندیده جایزه ای تعیین می کنند.در این فراز از آیه قرانی با همه توصیفاتی که در مورد مومن نمازگزار آمده است و در فرازهای بعدی نیز خواهد آمد در مابین این دستور العمل زندگی نجات بخش پاداش و جایزه عمل به فرامین الهی و ماندن در این مسیر از قبل تعیین می شود تا مومن با دلگرمی بیشتری به این مسیر فکر وعمل کند.
اما درقسمتی از آین آیه ٬موضوع از جایزه فراتر رفته و مقام عالی بهشت را در زمره میراث مومن برمی شمارد بدین گونه که ارث از حقوق حقه انسان دردنیا محسوب می شود و وارث از حقی که از سوی والدینش می برد دریافت می نماید اما مگر بهشت جزء میراث ماست البته که نه.ولی خداوند می فرماید که وقتی به مرتب عالی ایمان و معرفت رسیدی برخود فرض می دانم که تو را میراث دار بهترین مکان خلق کرده خود کنم و بهترین جایگاه آخرتی مرا برای تو در نظر بگیرم.چراکه تو تارک دنیا شدی و همه تعلقاتت در دنیا برای دوستی ورسیدن به من بوده است.
اما مومن پا را فراتر از این مقام می گزارد ومی گوید نماز و عبادت و تهذیب نفسم فقط وفقط و برای رضای خدا است نه برای کسب مقام عالی بهشت. در دعائیکه امیر مومنان علی (ع)می فرماید که خدایا اگر تو مرا دوست نداشته باشی بهشت به چه کارم می آید واگر دوستی تو برمن احاطه نماید من راضی هستم که در همان جهنم نیز سکنی گزینم.
در مناجات ائمه معصوم(علیهم السلام) و عرفای رهرو آن بزرگواران نیز فرازهائی بسیار در این باره آمده است. که عبادت و تهذیب نفس را برای رضای خدا انجام می دهند نه برای ستاندن پاداش دنیوی و اخروی.اما خداوند تبارک و تعالی برای هر عمل خیر و حتی عمل شر جرائی در نظر گرفته تا عدالت توحیدی به نمایش گذاشته شود.
(فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ومن یعمل مثقال ذره شرا یره)آیه 7 و8سوره زلزال.
نکته حائز اهمیت اینجاست که وقتی از قبل پاداش عمل نیک خود را بدانیم و راه رسیدن به آن را نیز درک کنیم. هم اشتیاق برای حصول این موهبت در ما زیاد می شود و هم بعبارتی جایزه پایان را را از قبل دانسته و درک می کنیم که بهای کار و تلاشمان تا چه حد است. البته این مرتبه برای حقیری چون من است که در درک دنیا و شناخت خداوند همین حداز معرفت را فراگرفته ام که تلاش کنم تا به مزدی که از پیش تعیین شده است برسم وگر نه مرتبه زهاد عرفانی بالاتر از این حرفها است که برای دریافت پاداش عمل خیری انجام دهند.
تمام آیات سوره مومنون مملو از نوید به مومنان برای رسیدن به کمال هستی است و صفات آنان را همانطور که فرازهائی از آن آورده شده است بیان می دارد و بعبارتی منشوری برای چگونه زیستن یا بهتر بگویم به بهترین وجه زیستن است تا انسان راه را از بیراه باز شناسد.اما در آیات بعدی نیز باز به صفات مومنان می پردازد که اشاره خواهد شد.
مومنانی که از خوف وترس خدا هراسانند(57)
این مرتبه ایمان ما است که تا چقدر خدا را بشناسیم هراندازه که به نور معرفت مزین گردیم از سیاهی جهل وگناه دور می شویم و وقتی به باور خلقت و جایگاه ما در دایره خلقت و محور بودن جهان خلقت در حول قوه لایزال الهی پی بردیم خوف از خدا را بخاطر دوستی از او در دل جای می دهیم البته خوف نه بخاطر اینکه از سوی پروردگار مورد عذاب قرار گیریم. بلکه در مرتبه دوستی بین ما و خداوند خلائی ایجاد شود. چرا که یک بار انسان بخاطر خطاهائی که انجام می دهد از ترس عذاب و مجازاتی که مستوجب آن خواهد شد در هراس بسر می برد واین خود یک عمل باز دارنده است تا انسان حدود خود رابشناسد اما این عمل یک مسیر دوستانه نیست. فقط انجام وظیفه و بدست آوردن نمره قبولی ودریافت کارنامه مثبت و سرانجام دریافت پاداش است.
اما مرتبه ای دیگراز خوف و هراس از خداوند وجود دارد که بسیارحائز اهمیت است وآن اینکه خوف و هراس ما ناشی از عذاب و مجازات خطاهای ما نیست بلکه ما از این موضوع گریزانیم که در مرتبه دوستی بین ما و خداوند خللی ایجاد شود.وجانب احتیاط را رعایت می کنیم تا روزنه ای بین دوستی ما و خداوند بوجود نیاید.خوف ما از خداوند در این مرحله حاکی از این جمله است که بهترین دوستیها از جانب خداوند وبیشترین محبتها از ناحیه قدسی نصیب ما بشود. شما دیدید و شنیدید که در مراودات عامه نیز این امر وجود دارد اگر با کسی چنان دوست بودید که در همه مراتب و مراودات زندگی از ناحیه آن شخص مورد تفقد و احترام قرار می گیرید انتظار ندارید که حتی برای یک بار هم که شده از ناحیه وی بی مهری به شما برسد.
خوف از خداوندی که در دل نمازگزار واقعی بوجود می آید ناشی از کاسته شدن مراتب دوستی بواسطه اعمال ناصوابی است که در طول زندگی ممکن است مرتکب آن شویم پس باز می گردیم به مطلب ماقبل که مراقبت از داشته ها وافزودن به آن باید همواره در دستورکار زندگی ما قرار داشته باشد تا نعمت محبت خداوندی را که با تلاش قلیل ما و رحمت بی پایان الهی نصیب ما شده است را با معصیت و دوری از درگاه حق از دست ندهیم.
وآنانکه به آیات خدای خود ایمان می آورند(58)
مومن واقعی کورکورانه خدا را عبادت نمی کند و بدون درک وجود لایزال پروردگارجهانیان سرتعظیم بدرگاهش فرود نمی آورد.در اینجا مراتب ایمان انسان با رعایت فرامینی که از قبل براو واجب شده است اوج گرفته و حتی خداوند را نیز با شناخت و درک قلبی پرستش می کند و ارتباطش با خدا صرف ارباب و رعیتی محض نیست بلکه شناخت عمیق از رب الارباب وقدرت لایزال او وگستره حکومت خداوندیش که تمام هستی را فرا گرفته است در عمق جان و دل مومن نماز گزار واقعی جای گرفته و با شناخت کامل از خالق هستی از او پیروی نموده و فرامین آسمانی او را که از جانب انبیاء واولیاء برای بشر به ارمغان آورده است را به دیده منت گذاشته و بعنوان منشور زندگی خود در دل و جان بکار می گیرد.
وقتی انسان به مقامی رسید که بجز خدا را ندید آنوقت هر عملی را که درذهن خود هم بپروراند در آن عمل به کسب رضایت پروردگار توجه دارد ومی خواهد که جلب نظر خدا را برای تمام لحظات زندگی خود بهمراه داشته باشد.همچون کودکی که با شیرینکاریهایش می خواهد جلب توجه والدین را بسوی خود معطوف سازد.چراکه همان کودک هم می داند که این والدین هستند که پاداش محبت را می دهند حتی با یک لبخند.
ایمان بخدا و اعتقاد راسخ به آیات الهی مسیر دوستی با خدا راکوتاه می کند و انسان قلبی مطمئن و ضمیری آگاه و مسیری روشن برای رسیدن به محبوب را می یابد. همانگونه که رهبرکبیروفقید جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره) در وصیتنامه خود این مطالب را آورده است این صفات مومن واقعی است که با ایمان بخدا خود نیز روحی بزرگ در کالبد تن پرورش می دهد وپر پرواز بسوی عرش در آورده و رسیدن به ملکوت را برای خود ممکن می سازد.
اینها همه از باور و ایمان به ذات اقدس باریتعالی است که با مراقبت از نفس و عمل به آیات الهی به آن دست می یابد. وباور خداوند سبب تقویت روح و پرهیز از گناه ورسیدن به مقام قرب الهی خواهد شد.
وآنانکه هرگزبه پروردگارشان مشرک نمی شوند(59)
با رانده شدن آدم وحوا از بهشت٬شیطان نیز همراه آنها به زمین رانده شد واز خداوند رخصت گرفت تا در گمراهی انسان با فراغ بال عمل کند وبا وسوسه و نیرنگ وفریب آدمی او را از مسیرحق بازدارد.اینگونه شد که در صفات مومنان دوری از شرک و التجا به وحدانیت خداوند از اصول لازمه شمرده می شود.مومن واقعی علاوه براینکه به باور قلبی وحدانیت خداوند رسیده است و این نعمت مرهون مراقبت از خود و تهذیب نفس بوده در مرحله بعدی نیز باز هم مغرور نشده ودر پرهیز از شرک ونفاق نیزجانب احتیاط را رعایت می نماید. اقرارلسانی و باور قلبی به برائت از شرک درصفات مومن هموراه مشاهده می گردد تا آن را بعنوان آویزه ای برای گوش جان خود داشته باشد. مومن برائت از شرک ونفاق را به این خاطر اقرار می نماید که در کوران حیات دنیایی خود دچا غرور نشده و در عبادت پروردگارنیز به آلودگی فکری مبتلا نشود.
چرا که بعضا برخی تعلق خاطرها چه دنیائی وچه آخرتی انسان رااز مسیر اصلی خود خارج نموده و رنگ وبوی غیر معنوی به او می دهد.مثل تلاش برای معاش که منجر به جمع مال شده و در نهایت دوری از مال را سخت تصور کرده و راهی را که ابتدا رنگ و بوی سلامت داشته از مسیراصلی خارج شده و بجای محبت خدائی حب دنیا را در دل پرورانده که این امر در راس کل خطا ها قرار دارد.
شما اگر از مشرکان و ملحدان و کسانی که خدای خالق واقعی هستی را قبول ندارند بپرسید که چرا به غیر خدا پناه برده اید٬ یقینا خواهند گفت که آنچه راکه می پرستند خدای واقعی بوده و لا غیر و این اعتقاد در ذهن وباورآنان به مرور زمان نقش بسته و مسیر کفر را در پیش گرفته اند.
مومنان واقعی نیز برهمین اساس است که در توصیفشان آمده است که خوف از خارج شدن از مسیر درست و تراشیدن شریک برای خدا و دوری جستن از پاکیها باعث می شود که علاوه عشق به خدا٬ ترس وخوف از خدا نیز در دلشان برای همیشه زنده است.وهمواره دردل و جان و زبان این مهم را مرور وتکرار می کنند که خالق هستی خدای واحد و احد است و هیچ شریکی برای او قائل نمی شوند.
وآنانکه وظایف خود را انجام می دهند وباز هم دلهاشان از فکربازگشت بسوی خدا ترسان است(60)
بارها دیدید دانش آموزی که با توجه به دانستن مطلبی و فراگرفتن موضوعاتی را که باید امتحان دهد باز هم دچار استرس و اضطراب فکری است که می بایست توسط والدین دلداری داده شده تا به آرامش فکری برسد.تازه وقتی هم از او سوال می شود٬ تمام مطالب را حفظ کرده و برایش قابل فهم است. اما وقتی سوال می کنی که چرا دچار تردید و هراس شده ای ؟می گوید ترسم از آن است که حفظ کرده های من اشتباهی بوده و سوالی را هم که از من بشود خارج از این محدوده بوده و من نتوانم جوابش را بدهم.
صفات مومن هم همین گونه است که هرگز به عملی که درراه خدا انجام می دهد و عباداتی را که بجا می آورد و پرهیزی را هم در حدود الهی رعایت می نماید کافی و بسنده نمی داند. چرا که به عظمت پروردگار خویش واقف است و می داند که اگر تمام عمر به عبادت حق مشغول باشد نمی تواند حتی به اندازه پرکاهی شکرگزار نعمات حق باشد.
با این اوصاف ممکن است که حتی در انجام فرائض دینی دچار سردرگمی شده و بیراهه را طی نماید ویا اینکه تفسیری که خود از تبعیت حق دارد دردرکش دچار اشتباه شده و راه به ناکجا آباد را بپیماید.
پس مومن واقعی با وجود رسیدن به مراتب عالی انسانی باز هم خود را در رسیدن به معبود ناقص و قاصر جلوه می دهد. مناجات ائمه معصوم که خود مبرا از لغزش و خطا بوده اند موید این واقعیت است اما چنان تضرع و خشوع در پیشگاه خدای متعال بخرج می دهند که گوئی نعوذ بالله از محبت خداوند دور شده یا بی نصیب مانده اند. درحالیکه این بزرگواران از مقربان درگاه الهی هستند.اما معرفتشان تاحدی فراتراز عقل آدمی به پیش می رود که حتی برای کوچکترین مسئله دنیایی نمی خواهند از محبت خداوند بی نصیب مانند.
انسان مثل درخت پرمیوه است که هرچه بار میوه اش بیشتر باشد سربزیرتر ومسئولیتش سنگینتر می شود تا جائیکه بعضا نیاز به محافظت و کمک کننده دارد تا بارش را به ثمر برساند. خوف مومن از خداوند نیز برهمین اصل استوار است که نمی خواهد آنچه را که با تهذیب نفس بدست آورده آسان و از روی جهالت از دست بدهد و هراسی را همواره در دل دارد تا این خوف و هراس سپری باشد برایش تا از او محافظت نماید.
وسرانجام سوره از انسان می خواهد که:
وبگو پروردگارا ببخش ومهربانی کن که تو بهترین مهربانانی(118)
ابتدا وانتهای سوره مومنون سرشار از محبت و نوید به خوبیها در باره مومنان واقعی است. از آنجائیکه مومن را دعوت به اقامه نماز و پرهیز از لغو وپرداختن زکاه و امرخیر وناموس پرستی و حرمت ناموس دیگران را داشتن و نقش واقعی یک انسان را در دنیا خوب ایفا کردن وامین دیگران بودن و وفای به عهد کردن و برانجام فرائض خود مراقبت کردن و امید به رافت خداوند داشتن و خوف از عذاب الهی و هراس از دوری محبت حق و پرهیز از شرک و اعتقاد به آیات الهی و وعجین نمودن خوف و رجا در عبادت پروردگار .طلب عفو بخشش نمودن از خدا وخلاصه بگویم یک منشور تمام عیار و یک برنامه و دستورالعمل اجرائی برای بهترزیستن انسان را در خود گنجانده است.
برنامه ای که جرء جزء آن اگرمورد توجه و به حیطه عمل درآید چراغی روشن در مسیر زندگی انسان خواهد بود. که امید وارم خداوند این توفیق را به همه ما عنایت فرموده تا راه درست و مسیر آسان نجات از بلایای دنیوی را شناخته و تا در سرای آخرت نیز در زمره نجات یافتگان باشیم.
واین موضوع را باید آویزه گوشمان کنیم که با همه تلاشهائیکه در راه رسیدن به سعادت انجام خواهیم داد فقط وفقط عنایت پروردگار است که ما را به سرمنزل نجات خواهد رساند و به همین منظور است که در اتمام سوره باز می گوید که از من طلب عفو وبخشش کنید و به مهربانی و رحمانیت من اقرار و اعتراف قلبی داشته باشید. وبرای این امر هم در مقابل من شریکی قائل نشوید که اگر اینگونه بودید من خود کفایت امر شما را در رهائی از منجلاب دنیا و آخرت خواهم کرد. به امید حق
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
04/10/1390
بنام حق
دهقان وگاو
بود دهـقانی را یکـــی گــــاوی جــــوان* دست وپایـش بستـــــه با شاخـــــش عیـــــــان*
تا کـــه همــــــراهی کند برصــــا حبش* روز وشب باشـــد براو فــــــرمانـــــــــــبرش*
تاب حیــــوان چــــون بپایان شد هـــــمی* ریس شاخـــــش را درید وشــــــد رمـــــــی*
د شت وصحــــــرا زیر پا یـش فـــرش شد* گـوئیا او صاحب هـردو جهان وعـرش شد*
یک نظــــر در چشـــم او باغـــــــــی فتـاد* کان درآن هــــــرگـــــــونه از میــوه زیاد*
گشت مشغـــول تناول هـــم لگــدمالـی بسی* بعــدازآن از میـوه ها وخـربزه مانده خــسی*
درمیـان کشتـــزاران مــی دوید ومی چـرید* صاحبش را حسرتی از باغ می ماندی مـزید*
بعــــــد چنــــدی مـــرد دهقــــان سـر رسید* جای خـــــود آن گـــاو رهـــــــــــوارش ندید*
در خیالـش اینچنــین مــــــی گــــفت د وش* شــــــایدم دیوو ددی بردش خمـــــــــــــوش*
درپی گــــــــاوش زهــــــــر ســو شد روان* ابتــــــــدا بر باغ خــــــود هــــــــم زد نشان*
میــوه و سبزی بسیاری خــــراب ولـــه شده* کــل باغش هـــــم لگــــــــــد مالــــــــی شده*
از غـــــــم گــــــاوش کـه در حســـرت بدی* حســــرت از باغـش به دل دیگــــــر شـــدی*
ســـرزنان با داد وفــــــریادی فـــــــــزون* با خـودش می گفت میسوزم من از دل اندرون*
باغ وبوستـــــــانم شــــــده ویران و پســــت* صبــــرایوبم بود خـــــــــواهـــــــــد گسسـت*
این بلا برمـــــــــن دوصـــــد گــــردد همان* صبرکـــــــــردن مـــــــرحمـــــــی باشد بجان*
از لب مــــلای ما بشنیــــده ام مــــــن بارها* صبـــــر باشد مفتـــــح درب وکلیــد غـــــارها*
با صبــــوری دردهــــای اندرون درمان کنم* د زد گاوم ار بیایم در عیان رســــــــــــوا کنم*
درکشاکش بود با خــــــود ناگهان گاوش بدید* زیر پا یش خـــربزه ها سربسر میشد لهیـــــــد*
شاخ گاوش راگرفت وباغضب سویش برفت* این چه کاری بودبا من کرده ای اینگونه سخت
د ســـــت وپا یش را بریسمـــــــانی ببســــت* خیــــــــزرانی را بجــــــــان او شکســـــــت*
داد مــــــی زد تو گــــــاوی یا دد و دیو پلیـد* آنچنان کــــردی به من درخصلتـــم گشتم یزید*
این چه کـــــاری بود با مــــن کــــــــرده ای* باغ وبوستانم تو ویران وخــــرابان کـرده ای*
یک د مــــی مـــــی زد برآن گـــــــاو زبون* لحظه ای هـــم می سرودش سوز وخـــــــون*
می زد ش می گفت گـــــــرگی تو نه گـــــاو* ظاهــــــرت گـــــاو است ولـی دردل ضحـاک*
مــــن به تزویرت شدم افســــــــــون ومست* هـــــرکه با تو شد شود اینگـــــــــــونه پست*
همچنان دهــــــقان به گـــــــاو عصیان نمود* نا سزا می گفت دو صــــــد ضـــــــربه فرود*
هــــــــــر دوشاخ گـــــــاو را او زد شکست* جسم حیـــــوان هــــــــریکی جـــــایی گسست*
ناگهـــــــان امـــــــــر الهـــــــــی شد عیان* گـــــــــــاو بیچاره گشــــــودش هـــــــــم زبان*
گفت ای دهقـــــــــان کمـی کمتــــــــــر بتاز* زور خــــــــود را برمنـــــش اینک منــــــــاز*
ازچـه تحقیــــــــــرم کنی با اضطـــــــــراب* فکـرت این است از منی بهتــــر چـــــــــــوآب*
این خیـــــــــالات دنــی از ســــــــــــر بران* آنچــــه می گـــــــــویم تو در دل مــــی نشان*
هــان بدانی کین تو را مـــــــــــن بهتـــــــرم* اینکش من زیر دستت چــــون اسیر وبی پرم*
تو طعــــــــام و رزق و روزیت بجــــــــــا* پس نداری یاد و نامـــــــی از خـــــــــــــــــدا*
مــــن طعــــامم خــــاروخاشاک وخس است* از لبنــهایم گــــوارا هـرکس وصد ناکس است*
مــن که از این داردنیا شد نصیبم نعـــره ای* داد وفــریاد وفقانت می برندم زهــــــــره ای*
هــوش وعقــل وفکــر عالـــــــم زان توست* من که گاوم بهره ام ازهرجهت هم مال توست*
جامـــــــه ای بر تن کنــی از چـــــــرم مــن* مـــــن به تـــــن دارم بسـی پشمـــــی زمــــن*
ار لبــــاست تنــــــــگ وبس باشد گشـــــــاد* ســـــــوی خیـــاطـــــان روی یا در نهـــــــــاد*
لیـــــــک مـــن دارم لباســــی از تنـــــــــــم* کهنــــــه چــــــون شد رویــــشش راهـــم منم*
در اتاقــــــــت مبلمــــــــــان وتخــــــت زر* زینت و زیب فـــراوان گــوشه هایش سربسر*
رادیو وضبط صـــوت وسی دی ورایانه ها* هـــــریکـــی بسیارباشد در میــــــان خانه ها*
بس نمــــایش خانه ای داری بسیــــــــــــط* کاندرآن زنهـــای عـــــــــــــریان خیـــط خیـــط*
از مناظـــــرهای زیبا و طبیعت های بکـــر* دردرون جعبه جادوعیـان گـــــردد بفکـــــــر*
ساز مطــــــــرب خــــــواندن لهـــــــو وغنا* گــــوش تو پر مـــــــی شود از این گنــــــــاه*
برج ایمـــــــان تو ویران مـــــــــی شــــــود* در تنت د ل را چـــــــو زندان مــــــی شـــود*
ره به دوزخ می نهی هــــــــوشیــــــار باش* عیــــــش د نیا هــــــــــم رود بیــــــــدار باش*
جســم وجانت در حــــــریم دوزخ ونار الیـم* ره بسوی دین نمی آری به مــــوسای کلیـــــم*
هــــرچه گـــویم از تو ودنیای تو کـم گفته ام* سوی عقبی تو قـــدم نه من که اینک سفتــه ام*
گـــــــرقیود ت باشــــــد ت در زندگـــــــی* راه و رسمـت مــی شـــود در بنــــــــــــــدگی*
پرتعــــــب باشد کـــه در قیــــــــدی شــــوی* شایدم گـــــاهـی کــــــــه جان برلب نهــــــــی*
راحتـــــــــــــــی دارد زمـــــانــی زندگـــی* چــــــون رها سازی تنت از بنــــــــد گـــــــی*
ارکـــه خــــواهـــی شاد وســرمستان شـوی* باید ت لاقیــــــد وبی دستــــــــان شــــــــــوی*
زندگی هـــــــــــــرچــــــه احشــــام و ددان* در ره بطـــــن وشکــــــم باشد همـــــــــــــان*
هــــان بدان تو اشرفی ومنتصـــــب با اولیا* رمــــز و رازت از زمین وتا ثریا با خـــــــدا*
کنج خلــوت پیشه کن هـم در قناعت پیشرو* راه و رسم عاشقـــــی داری یقـــین در روبرو*
خــــود بباید عـزت وذلت بخـواهی درعمل* در حضور حـــق کسی ذلــــت ندارد بی علـل*
زین نصیحـــــت از منش تو گــــــوش دار* با قنـاعت مــــی شــــــــوی محبــــــــوب یار*
دخل وخــــــــرجت را اگـــــر میزان کنی* هـــــــم خودت هــــم خانه ات خنـــــــدان کنی*
شیر نر از حــــــرص وآزی بهتــــــراست* از گــــــریز هـــــردواش ایمــــــــن تن است*
ذلت وخـــــــــواری دل در خــواهش است* مــــــرد بی خـــــــــواهش دلش پالایش است*
از ره ذلــــــت برون شو ای عـــــــــــزیز* تا قیــــــــــــامت باشد ت جای تمیـــــــــــــز*
مــــــن (عبید)م گشته ام بیــــــــــدار وشاد* از پلیــــــــــدیها فغــــــــان فـــــــــــــریاد وداد*
درس عـــــــــزت با شـــــــــرف آمــوختم* د ر درون خــــــــود همـــــــی هــــــــم سوختم*
محمدعلی یوسف زاده (عبید)
بسم الرب الشهید
حماسه کربلا نشان واقعی یادخدا
باسلام.
درآیه 124سوره طه آمده است:
ومن اعرض عن ذکری فان له معیشته ضنکا ونحشره یوم القیمه اعمی(124)
((وهرکس از یاد من اعراض کند همانا معیشتش تنگ شود ودر روز قیامت نابینا محشورش کنیم))
عاشورا تجلی واقعی یاد خدا بصورت عملی است. یک کلاس دانشگاهی پرمحتوا که در آن درسی عرضه شده است که اگر کسی بخواهد در هرکجای زندگی بکار گیرد به اصطلاح دانشگاهی قابل تطبیق و ارائه خواهد بود.
مرگ یزید و جریان بیعت گرفتن از سران طوایف و قبائل عرب که امام حسین علاوه داشتن عنوان امامت و رهبری ملت مسلمان بعنوان رئیس قبیله بنی هاشم و پرهیز از بیعت ذلت بار و هجرت خانوادگی که ماموریت خدائی و تدوین شده در عرش بود وحرکت ایشان با خانواده بسوی سرزمین حجاز٬همه یک برنامه تدوین شده و اتکال به نیروی حق و تقدیری بود که می بایست بروز نماید و چه سخت است امتحان پس دادن در برابر چنین درخواستی که همه دنیا را برای بدست آوردن آخرت و آنهم آخرتی تضمین شده هبه نمائی!
آن لحظه ای که همه مسلمانان بسوی طواف حریم یار (کعبه) می آیند وتو باید از آن خارج شوی!!اما نجوای آسمانی که در جبل الرحمه صحرای عرفات از زبان مبارک جاری می شود نشان از تبعیت محض از خالق هستی داری و عاشق خداوند و حضور در حریم یار ٬لکن ماموریتی بس عظیم و مهمتر تا در صده های آتی این حریم برقرار باشد و جریان انسان سازیش برقرار باشد.
آنجائیکه حسین(ع)در دعای عرفه اش خود را عبد وعبید وخدای خود را مالک و صاحب همه هستی می شمارد و از ظلم به نفس خود و لطفی که خداوند در حق او روا داشته است. از عظمت کبریائی حق و حقیر وکوچک بودن خود٬از بی پروا بودن خود در هرچه در جهان می گذرد و از ستار و غفار بودن حق و از توانائی خداوند در همه امور واز عجر وناتوانی بنده در مقابل اوواز اینکه او لایق ستایش و کرنش است اما ما این حق را در قبال پروردگار بجا نیاورده ایم. و عباراتی گهر بار دیگر که هریک خود نشان واقعی از عشق به خداوند و طلب دیدار یار می دهد ویاد خداوندی که در قران به اعراض آن از سوی دنیا پرستان و بی خبران از لطف حق یاد شده است هرگزاز دل ویاد او خاموش نشد و روزی خود را نیز از خداوند گرفت که همانا لقای حق و لقب ثارالهی بود که کسب نمود و با دل و دیده ای بینا ونورانی به دیدار حق شتافت.
از حرکت بسوی کوفه٬کوفه ای که مردم بی وفایش او را دعوت کرده بودند!کوفه ای که با وجود چندین ساله حضور وجود مبارک امیر مومنان علی(ع)حقش بود که بوی خدائی دهد ومردمانش ولایت مدار باشند.کوفه ای که در زمان خود مرکز انسانهای بلند پایه شخصیتی بود و کسانیکه هریک در رکاب رسول الله (ص)و امیرمومنان علی(ع)کسب معرفت کرده و در بثمر رساندن نهضت اسلامی یار ویاور پیامبر واما م بودند و شایسته بود که معرفتی زائدالوصف و شخصیتی متدین و معنوی داشته باشند.اما صدافسوس که زرق و برق دنیا چشمانشان را کور کرده و راه را از بیراه تمیز نمی دادند.تاجائیکه قاضی القضات کوفه(شریع)که از اسلام شناسان وازپیروان دین و ولایت بود بادیدن کیسه های زر کیسه دلش وا شد وهرآنچه از معرفت درآن بود بباد رفت و نوشت که امروز گواهی می دهم حسین ابن علی(ع)از دین خروج کرده است.
حسینی که نه دنبال حکومت !بلکه دنبال اصلاح روش حکومت خودکامه ولائیک معاویه و یزید بود. دنبال پرهیز از انحراف در دین و ریشه کن کردن تحجر و مسفده انگیزی در دین بود.آنجائیکه حتی به حر فرمود که از سر راهش کنار برود تا مسیر ایران یا یمن را در پیش گیرد تا شاید بتواند به ابلاغ رسالتی که بردوش دارد موفق شود٬همه این وقایع درلفافه این نکته نهفته است که حسین(ع)دنبال احیای دین و ارزشهای اسلامی بود.اسلامی که پیامبر آنرا برای عظمت بشر آورده بود نه برای تشکیل حکومتی عربی که بردیگران فخر داشته و ستمگری نماید.
بیعت یا بهتر بگویم عدم بیعت اولین چیزی بود که حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) را مجاب به هجرت نمود هجرتی بس عظیم و بی بازگشت که در نهایت ماوایش جلوس در لقای حق شده است.بیعتی که یقینا برای امام(ع) عافیت دنیا را بهمراه داشت و زندگی راحت و آسایشی دنیوی که به اتفاق اهل و عیال وقبیله خود بتواند به آسودگی در مدینه و یا هرجای دیگردرسرزمین حجاز گزران عمر کند!اما رسالت انییا و ائمه معصوم(ع)که رفاه طلبی و آسودگی در دنیا نبود ٬اصلا آنها آمده بودند تا رسالت حاکمیت خدا بر جهان و اجرای قسط وعدالت را به انسان بفهمانند٬آمده بودند تا موقتی بودن دنیا را به انسان گوشزد نمایند.وحسین(ع) این درس را از جد خود در شعب ابی طالب و اذیت آزارهای طائف و دهها مورد دیگر در صدر اسلام و غصب خلافت حقه امیرمومنان و خانه نشینی پدر و جریان غصب فدک و حمله به خانه و آتش زدن خانه و میان درب و دیوارقرار گرفتن مادر٬ مسمار به پهلوی مادر خوردن و شهادت برادر بدنیا نیامده اش و ماجرای بستن دست پدر وکوبیدن غلاف شمشیر بربازوی مادر و شهادت مظلومانه اش و مخفی بودن قبر او جریان اذیت وآزاراهای به برادرش و بی وفائی نسبت به برادر و حتی تیر باران تابوت امام(ع)وهزاران مورد دیگر او را آبدیده کرده بود تا در اجرای فرامین حق محکم و راسخ واستوار به وظیفه دینی خود عمل نماید.
دعوت نیز بهانه ای دیگر برای حضور در مسلخ عشق بود تا دشمنان خدا و حقیقت این خروج را رنگ و بوی دنیائی و غیر خدائی ندهند. چرا که وقتی خداوند در قران عنوان می کند تا در روز قیامت اعراض کنندگان از یاد او را کور ونابینا محشور می گرداند عده ای در اجرای این آیه تعجیل کردند ودر همین دنیا چشمان خود را بستند و مهر غفلت بر دیده و دل زدند و نا بینائی آخرت را از همین دنیا شروع کردند.
میزبانی در همه دنیا از عرف معمول و معقول جامعه است ودر اصطلاح عامه می گویند در مهمانداری باید بگونه ای عمل کرد که حتی آب در دل میهمان تکان نخورد مگر اینکه انسان اینقدر قساوت قلب داشته باشد که در قبال همنوع و آنهم میهمان اینگونه نباشد.اما دیدیم وشنیدیم که حرمت مهمان کربلا را با مضاعقه آب خوش داشتند و اولاد طاهرینش را با شکنجه های فراوان به اسارت بردند.
بیعت و هجرت و دعوت ٬هرسه زمینه ای بود برای ابلاغ امر بمعروف و نهی از منکر٬معروفی که پیامبر اسلام برای احیای بشر آورده بود و نهی از منکری که زشتیها را نمایان می کرد تا مورد قباحت بودنش برای جامعه اسلامی شناخته شده قرار گیرد واز این طریق به اصلاح جامعه اسلامی بپردازد.در جامعه ای که بفرموده امیرمومنان احکام اسلامی بصورت ظرف وارونه بوده و چیزی در آن جای نمی گیرد.جوامعی که ظاهرا بنام بلاد اسلامی و حکومت اسلامی بوده و اما حکمی از اسلام واز اخلاق دینی در آن به اجرا گذاشته نمی شد. زمام دارانی داشت که لقب خلیفه مسلمین و امیرالمومنین و قضات اسلامی داشتند اما برخلاف دین و انسانیت حرکت می کردند. امام جماعتی که بوزینه باز بوده و اهل شراب و قمار و زنا بودند و تاجائیکه دستور اقامه نماز جمعه در پنج شنبه را می دادند.ومردمی که اغلب عافیت ظاهری را بر عاقبت اخروی ترجیح داده و لب از لب فرو بسته و کلامی در اجرا واحیای دین واخلاقیات دینی برزبان نمی آوردند وبنام دین و در حکومت ظاهرا دینی به ستمگری ٬چپاول وغارت مردم٬عیاشی٬وشرکت در مجالش بزم و گناه و بزهکاری مشغول بودند.
درچنین حالتی این امام و پیشوای مردم آزاده و مسلمان است که باید قدعلم کرده و به بیان احکام الهی بپردازد و معروف را تبیین نموده و منکر را برای اهل دین تشریح نماید تا سراج منیر عوام الناس باشد.اصولا این وظیفه امام است تا راهنما و پیشوای مردم باشد و در اجرای این وظیفه باید هزینه هم بپردازد همانگونه که انبیا واولیای الهی پرداختند.سختیهای حضرت ابراهیم٬اسماعیل٬نوح٬ادریس٬داوود٬یحیی٬موسی وعیسی(علیهم السلام)ونبی مکرم اسلام (ص)وامیرمومنان علی(ع)و همه راهبران
دینی و معنوی در راستای ابلاغ معروف و باز شناساندن منکر به امتان خود بوده است.
این امر را امام حسین (ع)هم خوب می دانست و هزینه گرانبهائی هم برای رسالت خود پرداخت البته مزد خوبی هم دریافت کرد. مزدی که قیمتش لقای حق و لقبی چون ثارالله بوده است.
وچنین راهبر وامامی یقینا تمام زندگی خود را به ذکر خدا ویاد او مشغول بوده و در معیشت هم در فراغ بال بسر برده و عاقبتی رستگار شده را بعنوان مزد از خدا دریافت نموده است.
آنچه مسلم است اینکه قیام امام حسین(ع) ویاران با وفایش هدفی جز اصلاح دین و ابلاغ معروف نداشته و بعبارتی خواسته دنیائی نداشتند.چون در عرب مرسوم بود وقتی جنگی رخ می داد عده ای برایشان فرقی نمی کرد که کدام گروه و قبیله برحق هستند بلکه هدفشان پیروز شدن درجنگ و بدست آوردن غنایم جنگی بود تا با آن گذران عمر کنند و فرقی نمی کرد که این غنایم از آن اولاد رسول الله باشد یا دیگری!اف براین انسانهای دنیا پرست!!!
منظوراز بیان این عبارات این بود که اولا شخص وجود مبارک امام حسین(ع)خود از سران طوائف عرب بوده و از نظر اقتصادی مرفه بوده و به دیگران هم رسیدگی می کردند و هریک همراهان خاندان بی هاشم نیز اینگونه بودند و انصار واصحاب نیز از متوملین و ملاکین زمانه بوده و هریک دارای خدم و حشم بسیار بوده اند ونیازی به مال اندوزی نداشته و از طرفی نیز در برخورد با دنیاچشم ودل سیربوده و آنچه که داشتند نیز با دیگران شریک می کردند و براین اساس می توان گفت که آنان هیچیک بدنبال دنیا و مال دنیا و بدست آوردن غنایم جنگی و یا حکومت بلاد نبوده اند. اما در مقابل خواندیم و دیدیم که شمر و عمرسعد و عبیدالله و اعوان وانصارآنان هریک از قبل برای خود کیسه ای دوخته بودند تا به صدارت بلاد اسلامی از جمله ری و بصره و شام و عراق منصوب شوند.
اما دیدیم که خون حق از شمشیر بران برنده تر شد و نهاد کفر را از بیخ و بن برباد کرد و اثری از آن باقی نگذاشت. ودر عوض با گذشت چهارده قرن از واقعه کربلا می بینیم که وقتی محرم فرا می رسد خون حسینی بجوش می آید و بلاد اسلامی پیرو تشیع علوی سراسر عزادار شده و شال عزا بسر کرده و برسر وسینه می زنند. واز همه مهمتر اینکه بیداری اسلامی در هر برهه از زمان بعد از واقعه عاشورا نشات گرفته از نهضت حسینی بوده و این حرکت در سایر ملل دنیا نیز ملموس می باشد.
حال ما که خود را پیرو واقعی ائمه معصوم(ع9 می دانیم و براین پیروی نیز افتخار می کنیم باید درس زندگی و آزاد اندیشی دینی توام با ولایت را از این دانشگاه عظیم گرفته و در زندگی روزمره مان بکار بندیم و هرکجا و از هرکس ناجوانمردی و عول از حقانیت دینی و ارزشهای اسلامی دیدیم قد علم نموده و در مقابل هرچه کفر و الحاد و نفاق وظلم و زورگوئی بایستیم.که اگر چنین بودیم می توانیم ادعا داشته باشیم که ما هم از یاران نهضت سرخ حسینی در زمان حال هستیم .
نکته مهمتراز همه اینکه درعصرحاضر با وجودیکه واقعه عاشورا و درس انسان سازی آن حرکت عظیم را در پیش رو داریم و امام غایبی که در انتظار فرجش بسر می بریم لازمه ای همچون پیروی از ولایت مطلقه فقاهت می باشد تا در ادامه حیات دینی و رسیدن به اهداف بلند نهضت عاشورائی دچار انحطاط و سرگشتگی نشده و راه درست را شناخته و ادامه دهنده راه درست تا پایان راه باشیم باشد که در این مسیر مورد الطاف خفیه الهی و مورد عنایت حضرت ولی عصر(عج) قرار گیریم.
ان شاء الله
آزاده را فزونترازاین غم نیست کو* بیند خلاف دین و نیارد که دم زند*
آید هـــــزارگفته باطل بگــــوش او* او را مجال نه آنکـــه لا و نعم زند*
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
بسم الرب الشهید
پروازروح بلند یک شهید
باسلام
یاد کردن از لحظه لحظات ایام دفاع مقدس حال وهوایی می خواهد تا با روحیه کربلائی بتوانی با درک آن ایام به نگارش خاطراتت بپردازی.امروز که روز دوم محرم است بیاد روزهای حضور دردفاع مقدس برآن شدم تا یک خاطره به ظاهر تلخ و در معنا شیرین تر از عسل را بازگو کنم.باشد که با یاد آوری دلاورمردیهای ایثارگران شهید و جانباز و آزاده و رزمندگان بی ادعای آن ایام مورد عنایت و شفاعت آنان قرار گیریم.
تابستان سال شصت وپنج بود که با تعدادی از هم محلیها برای رفتن به جبهه به لشکر قدس گیلان اعزام شدیم.پس از تقسیم نیروها به گردان مالک اشتر پیوستیم.قرار بود تا در عملیات کربلای دو در تیر ماه در پیرانشهر شرکت کنیم اما با لو رفتن نقشه عملیات پس از چند روز حضور در پیرانشهر و نقده ٬برای خط نگهداری به منطقه سلیمانیه عراق رفتیم.
من با تعدادی از همرزمان از جمله شهید فرهاد زرجو(دانشجوی سال چهارم ریاضی دانشگاه گیلان)شهید پرویزصفری(پاسدار)وشهید گرانقدر حسن امیربنده ای(دانش آموز سال چهارم دبیرستان)از امیربنده بی بالان رحیم آباد رودسر وتنی چند از بسیجیان و پاسداران که امروزه اغلب آنان جانباز هستند برای حفظ خطوط مرزی یک نقطه ازمناطق عملیاتی سلیمانیه انتخاب شدیم.
وظیفه ما پاسداری منطقه مرزی بود و اغلب مورد هجوم خمپاره ای و گلوله های توپ وتانک عراقیها قرار می گرفتیم و در چند مرحله از ساعات روز برای دقایقی مقر ما گلوله باران می شد. در عصر یکی از روزها وقتی بچه ها جلوی سنگرهای خوشان نشسته بودند پایگاه ما و چند پایگاه دیگر که در موازات مقرما قرار داشت مورد گلوله باران خمپاره ای دشمن قرار گرفت ومن از ناحیه دوش راستم مجروح شدم و به کمک شهیدان صفری و امیر بنده ای به بهداری گردان که چند کیلومتر از مقر ما فاصله داشت اعزام شده و قرار بود به دستور پزشک گردان به عقب برگردم که به اصرارمن دوباره با بچه ها به پایگاه آمدم.(لازم به ذکر است که پایگاه ما روی قله ای مرتفع قرار داشت و دره ای بزرگ زیر قله بود و تمامی منطقه پوشیده از درختان سقز و ون و درختان جنگلی بومی دیگر بود. وپایگاه ما درست روی قله و پشت به منطقه دشمن قرار داشت. وجلوی سنگرها فقط یک راه پیاده روی کوچک درست کرده بودیم و برای رفتن به سنگر نگهبانی نیز شیاری حفر کرده بودیم تا برای رفتن به سنگر دیدبانی و نگهبانی و نوک قله از تیر رس دید دشمن در امان باشیم.)
روزها از نظر امکانات و تغذیه و بلاخره دنیایی به ظاهر سخت بود.اما صفائی که بین بچه ها موج می زد را نمی توان در هیچیک از این مکانهای دنیایی یافت.فضائی روحانی وآسمانی که الحق بچه های آنجا نیز آسمانی بودند بجر این حقیر سراپا تقصیر!خنده ها و مزاحهای شیرین تر از عسل هریک از بچه ها و نماز جماعت خواندن و نماز شبهای آنها در میان دامنه کوه و داخل شیارها و مباحص علمی و دینی که با هم انجام می دادندهریک خود به صفای آنجا می افزود.وبا وجود کمبودهای مادی و دنیائی صفای آنجا به تحمل همه آنها می ارزید.
توصیف فضای سنگرها و حال وهوای بچه ها قابل ذکر نیست همه حال وهوائی خاص داشتند.با نظاره هریک گمان می رفت که به حبل المتین الهی چنگ زده اند. درمیان بچه ها حالت ومنش و روش حسن امیر بنده ای یک جور دیگر بود٬کاملا متفاوت از دیگران!کلامش با منطق وتواضع زائدالوصف٬لحظه های حضورش سرشار از معنویت و خلوص٬واژه هایی می گفت که گوئی از زبان ملائک بیرون می آید.لباسهای همرزمان را مرتب می کرد و می شست٬ظروف غذای بچه ها را می شست٬کفشها و پوتینهای دیگران را واکس می زد٬سنگرها را آب و جارو می کرد.از همه مهمتر گاهی اوقات درخواست تیر می کرد وقتی هم تیر را به او نشان می دادیم قبول نمی کرد.حتی روزی گلوله خمپاره شصت که خودم خدمه و مسئولش بودم را به او نشان دادم. با کمال آرامش گفت این گلوله را می خواهم اما پاره پاره شده اش را درضمن گرم و آتشین و جگر سوز هم باشد.طوری که دل را جلا دهد.
.....همینطورهم شد.روز آخرحیات دنیائی اش جلوی سنگر با هم صحبت می کردیم.من که از قبل مجروح شده بودم وضعیت جسمانی مناسبی نداشتم و حسن از این حال من غبطه می خورد.مشغول تمیز کردن سنگر شد درحالیکه با هم حرف می زدیم همزمان همه چیز را مرتب می کرد و فانوس را پر از نفت کرد و روشن نمود.از او پرسیدم حسن جان حالا که روز است چرا فانوس را روشن کردی اصلا معنی این کارها چیست؟
درجوابم گفت:اگرفانوس را پراز نفت کرده و روشن کردم واگر سنگر را تمیز کرده و آب وجارو می کنم برای این است که شاید دیگر کسی نباشد که بعد از من به آنها برسد.پس من برای آخرین بار خانه دنیای مرا آباد وروشن کنم.
در همین اثا بود که ناگهان صدای مهیبی در فضا پیچید وهمه جا پر از دود وخاک شد من هم به داخل سنگر پرت شدم.پس از چند لحظه همرزمان دیگر که کمی دورتر از ما بودند سراسیمه بالای سرم حاضر شدند چون می دانستند که من از قبل مجروح شده بودم فکر کردند که با این خمپاره من شهید شده ام.اما وقتی بخودم آمدم با صدائی نحیف به آنها گفتم که من سالم هستم شما بروید به فکر حسن باشید ببینید که کجا هست. بچه ها وقتی بالای سرش حاضر شدند با صورت روی زمین افتاده بوداو را برگرداندند.(جلوی سنگر را با پلاستیک پوشانده بودیم تا هنگام بارندگی گل آلود نشود)وقتی او را برگرداندند جوئی ازخون روی پلاستیک براه افتاده بطرف پایین سرازیرشد.ترکش درست به قلبش اصابت کرده و تمام سرورویش خونی بود و حتی لباس نظامی که برتن داشت با خونش رنگین شده بود.صدای نفسش از میان سینه پاره شده اش بیرون می آمد بچه ها سراسیمه شده بودند. پتوئی آوردند واو را داخل پتو گذاشته و شهیدان زرجو وصفری او را بلند کرده وبه مقر گروهان و از آنجا هم بطرف گردان و عقبه بردند. وساعتی بعد با حزنی عمیق و اندوهی فراوان به پایگاه برگشتند و حال وروزشان حاکی از این بود که از قافله شهدا جا مانده ونمی توانستند جلوی پرواز حسن به ملکوت را بگیرند.
هنگام غروب همان روز سنگر حسن حال و هوائی خاص داشت با وجود روشن بودن فانوس تاریکی عجیبی سنگ را فراگرفته بودوجای خالی حسن را درخود فریاد می زد.وما هرگزدلیل این تاریکی محض را نفهمیدیم ....یادش گرامی باد.
لازم بذکراست که شهید پرویز صفری قریب به یکماه ونیم بعد درعملیات کربلای دو درپیرانشهربه شهادت رسید و فرهاد زرجو نیز در اسفند همان سال در ادامه سلسله عملیاتهای کربلای پنج وبعد درشلمچه آسمانی شد.
روحشان بلند.راهشان پررهرو باد
مادرره دوست نقض پیمان نکنیم* گرجان طلبد دریغ از جان نکنیم*
دنیا اگـر از یزید یان لبـــریز شد* ما پشت به سالار شهیــدان نکنیم*
محمدعلی یوسف زاده
همرزم شهید
بسم الرب القران
اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا
الاسراآیه14
سلام.
سودای با خدا تو دانی چیست؟همان که با تو رو راست عمل میکند و کفه ترازو را به نفع تو سنگین می کند. خیلی از اعمال زشت وقبیح تو را نادیده می گیرد و سرانجام با فضلش با تو رفتار می نماید که اگر با عدالتش سراغ تو بیاید واویلتا و وا اسفایت گوش فلک را کر خواهد کرد و روزی که به یوم المفرویوم لا ینفع مال ولابنون خوانده می شود روزی که کسی نیست به دادت برسد مگر عملی که از قبل برای آخرتت فرستاده ای و امید و رجاء خداوندی که ارحم الراحمین است اینها همه رمز و راز زندگی است که اگر یکی را فراموش کنی دیگری نیز از یادت می رود وخسرانش نیز گریبان تو را خواهد گرفت.
پس باید بیایی رفاقت با خدا را تمرین وتجربه کنی برای او زندگی کنی و برای او دوست داشته باشی و دشمنی تو هم برای رضای او باشد. خودش فرمود تا راهنمائی برایتان نفرستادم و ابلاغ دین نکردم عقوبتتان نخواهم کرد.یعنی اول خبر از دنیا و آخرت را توسط انبیاء و اولیا برایتان تبیین می کنم ودر گذر زمان نهی از پلیدیها را به تو نشان می دهم و بارها اعمال ناصوابت را نادیده می گیرم .ودر نهایت آنگونه که خود رفتار کرده ای با تو رفتار می کنم. البته نه آنگونه٬ بلکه با درجاتی پایین تر و تخفیفاتی زائد الوصف.پس بیا با من رفاقت کن که رفاقت با من موجب رستگاری ورهائی از هلاکت و فنا خواهد شد.
حال با هم به آیاتی چند ازکلام وحی را درسوره اسرا دراین زمینه سرمه چشمهایمان می کنیم.
........وکل انسان الزمناه طائره فی عنقه ونخرج له یوم القیامه کتابا یلقاه منشورا(13)
.........وما مقدرات و نتیجه اعمال نیک وبد هر انسانی را طوق گردن او ساختیم وروز قیامت کتابی براو بیرون آریم که او را باز شده می بیند.
اقرا کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا(14)
خود کتاب اعمالت را بخوان که تو تنها برای حساب خویش کافی هستی.
من اهتدی فانما یهتدی لنفسه ومن ضل فانما یضل علیها ولا تزر وازره وزر اخری وما کنا معذبین حتی نبعث رسولا(15)
هرکس هدایت یافت بنفع خود یافته وهرکه بگمراهی شتافت به شقاوت خود شتافته وهیچکس بار دیگری را بدوش نگیرد وما تا رسول نفرستیم عذاب نخواهیم کرد.
نکته:
حال که تلنگری بر وجدان نیم خفته ما زده شد وبیداری اندکی حاصل گردید.لازم است تا به روزی اندیشه کنیم که کتاب عمل ما را پیش چشم ما می گشایند و میگویند که خود بخوان آنچه را که در دنیا کرده ای چون آن روز به روز یوم الحسرت هم مشهور می باشد پس بیائیم طوری زندگی کنیم که از ما در زمره حسرت کشیدگان نام نبرند.وباز هم بنا به توصیه قران که تا رسول نفرستاده عذاب نخواهیم کرد و با عنایت به اینکه در عصرماعلاوه بردرک رسالت یکصد وبیست وچهار هزار پیام آور کلام حق که خود هریک نماینده ای از سوی خالق هستی و در ادامه راه نوید دهنده نبوت آخر بدست خاتم الانبیاء حضرت محمد (ص)بوده اند و دین مبین اسلام را برترین و کاملترین دین خداوندی برای بشربرشمرده اند. سپس رسول خاتم و ولایت اهل بیت(علیهم السلام) را درک کرده و در زمان غیبت نیز با ولایت مطلقه فقاهت که تداوم امر ولایت علوی و سپردن تکلیف الهی بدوش قائم آل محمد(عج)عجین شده ایم و راهی برای اما واگر برایمان باقی نمانده است بهتر است که یک خانه تکانی اساسی در درون خود بکنیم وزنگار دل را با محبت به خدا و اهل بیت(علیهم السلام) بزدائیم تا در زمره رستگاران و نجات یافتگان راه حق باشیم.
این موهبت دنیوی که تداوم اخوی نیز با خود بهمراه دارد فراهم نمی گردد مگر با توکل برخدا وتوسل بر اهل بیت (علیهم السلام)و التجا به قران و احکام دین. که هریک خود سراج منیری برای نجات ما از ضلالت و گمراهی خواهد بود.
زندگی خدائی را در پیش رو داشته باشیم به احکام الهی رجوع نمائیم و از نبی مکرم اسلام(ص) و ائمه معصوم (علیهم السلام)پیروی کنیم و قران را د زندگی ما جاری و ساری ببینیم و راه حق را دنبال نمائیم ودر نهایت کلام ((( زندگی کنیم تا باقی بمانیم نه اینکه باقی مانده تا به هر قیمتی زندگی کنیم)))
وبدانیم و باور کنیم که قران به گفته خودش مایه رحمت و شفا برای مومنین است.
.......وننزل من القران ما هو شفاء و رحمه للمومنین. اسراآیه 82
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
09/08/1390
محمد زاده حمید پورتقی* شغل اوکشاورزی وکارگری*
رمضان وارسته همچوپدر خیاط * لیک اکنون کشاورزاست ومحتاط*
همسرش عفیف وباعجب وحیا* پسرانش محمد ومحمود ومهدی*
ابراهیم گلابی مشهوربه عطا الله* دائما درپی لقمه ای برای بقا *
کوچک طاهری برنج فروش* پیرمردی متین وپرجوش وخروش*
پسرش علی رضا عطاراست* سخت کوش وفهیم پرکاراست*
پسردیگرش محمدرضاست* دخترانی چندزلطف خدا*
خسروسالمه پس ازسالها رنج وتعب* رخت بربست ازجهان با شوروشعف*
چونکه پوراولش بنام مسعود* شد شهید و رسید تا معبود*
او جوانی متین وخوش مشرب بود* جان پاکش برای وطن هدیه نمود*
سالمه دیگری نیز بنام اسفنداست* پورخسرو برادرش محسن *
صفرعلی فرحی دائی همسرمن* هیاتی٬ اهل مسجد ومنبر*
همسرش خواهر تراب هادیزاده* پاکدامن ومتقی زنی دلداده*
رخت بربست از این جهان اونیز* غم شده دردلم ازفراغ او لبریز*
پسرانش اهل معرفت٬ خوش قلب* دخترانش نجیب و با عفت*
نام اولی رحمان است* دیگری هم محمدرضادوتا دختر*
مادرش نیز بود تا ایامی* رفت ازاین جهان با خوش نامی*
نام اوثریا قابله بود* با وجودش زنان محل دلگرم*
طاهر سالمه بقا ل است* اهل کاروتلاش دردکان است*
همسرش دخترشفیعی مشتی حسن* با نجابت عفیف ودل زنده است*
ازشعبان خلیلی هم یادکنم* مرد بی آب وگلی هم یادکنم*
اوکشاورز واهل تلاش* روزوشب درتعب بهرمعاش*
همسرش دخترزمانی است* خواهرش هم نام او بمانی است*
رضا رضوی هم نداف است* مردخوش مشرب وبا انصاف است*
همسرش دخترعلی آقا پورقربان* هردوتن مانده اند بی ولد آنسان*
حسین پورنام او درویشعلی بود* فلاحتکارواهل جد او هم سخی بود*
چنان اهل مزاح وشوخ طبعی* همه مردم برش همچون برادر*
تمام بچه هایش دخترهستند* وداع با باب خود اینک ببستند*
ابوالقاسم ملقب سالمه پیری دگر بود* کنون او هم شده با خاک مانوس*
محمد پوروی باشد درآنجا* چشیده زخم جنگ وشده جانباز حالا*
حسین پور آقاجان نامش مثمی* به پیری هم بسان سرووافرا*
یکی وی را پسرچنددانه دختر* کنون گردید با خاکش سراسر*
خلیلی حاج محمدپیر خوش نام* قدی کوتاه دلی با وسعت جام*
پسرهایش همه اهل تلاشند* تمام روز وشب بهر معاشند*
ولدهایش تقی شعبان منوچهر* غلام است آخری چنددانه دختر*
کریم طاهری هم بوده آنجا* کنون با همسرش راهی به عقبی*
یکی وی را پسربانام محمود* دگرهم بچه هایش دختران بود*
محمودطاهری پسر مشتی کریم* همسرش شیرگاهی اهل قدیم*
بابائی طاهری خوش نام وکم گو* به مسجدخادم واهل دعا بود*
حیاط خانه اش راه گذربود* خودش هم ره سوی عقبی پیمود*
بچه هایش همه دختر لیک* درسرایش نوه اش ساکن شد*
رضا حجتی جوانی پاک* دست وپایش مماس بخاک*
محمدعلی طاهری هم آنجاست* چوبداروکشاورزاهل صفاست*
بچه هایش باادب بافرهنگ* برخی معلم ومابقی کارگروکارمند*
پسرانش منوچهرواکبروامید* دخترانش نجیب وباادب چون بید*
اکبرطاهری هم کارگراست* همسرش نیزبااوهمسفراست*
علی عبدی پیرمحل بودوبرفت* مانده برماخاطراتی ازاوخیلی سخت*
ماجرای فتادن اواز سقف بام* دردست گرفتنش پرنده ای بدفرجام*
طالب عبدی هم پسرش* کارگروفعله گرودهقان است*
با وجودیکه کمی بدحال است* با همان حال همش درکاراست*
بچه هایش همه دختر نیک* همسرش هست مدیروبا تدبیر*
حسن عبدی هم آنجا بود* ساکن شهرومحلی ما بود*
هادی خیرخواه جیرسری* پیرمردی نحیف ولاغربود*
بچه هایش رمضان و حسین ومحمدعلی* آخری هم شاهین به هرعللی*
خانه اش شده ویران* باهمسرش شد روسوی خالق جان*
حسین خیرخواه هم مردآرام* کشاورزاست وبی آزاروخوش نام*
شاهین خیرخواه دگراست آنسان* اونیزکارگراست وانسان*
ازمحمدعلی خیرخواه هم بایدگفت* دامادفریدی است وپرتک وتاب*
ساکن در سرای حسن عبدی است* اوپدرزن بربردبارمهدی است*
حسین مومنی با همسرخود* بودند شاغل درشهرودرمان*
پس از کاروتلاش وجهدوکوشش* فراغت شدبرآن دو مابقی عمر*
از علی احمدی یاد کنیم* یادی از کارو تلاش او*
سالیانی است که از اوبی خبریم* بلکه زنده است چشم به دریم*
روزی او رفت برای معاش* برنگشت ودرپیش همگان درتلاش*
هست فرزنداوحسن درتهران* او جوانی متین وبا ایمان*
همسرش نیز باقی است* هم سرایش کنون جاری است*
ازقدیم می نموده اونقاشی* خانه های گلی را با آهک*
او ملقب به خاله همه است* مادری پیر وزنده دل است*
مرتضی نیک نام هم کارگراست* دخترانی زیاد وصاحب یک پسراست*
دخترانش همه اهل کار* همسری می کنندچون دلدار*
حسن نیک نام هم پسرش* ساکن است درسرای پدرش*
مشتی عباس نیک نام هم رفت* قلب بیماروروح آزاد هم رفت*
همسرش مدتی شده تنها* یک پسر ورا بنام صفر*
نیک نام صفرعلی با ادب است* درکنارخانه پدرش کارگراست*
شیخ مرتضی ابراهیمی معروف است* اوکشاورزوشکارچی خوب است*
رمضان هم برادرش بوده* چند سا لیست میان خاک آسوده*
محمدابراهیمی هم پسررمضان است* او نیزکشاورزونمونه انسان اسنت*
قربانعلی هم برادراوست* خلق وخوی او هم نیکوست*
جعفرابراهیمی نیز فرزندرمضان است* تحتقاری پدرچون شیره جان است*
محمدرضا وغلام واسدالله* پسران شیخ مرتضایند والله*
محمدرضا درجوارخانه پدریست* شغل اوکشاورزی وکارگریست*
غلام رضا هم درآخرین خانه است* شب وروز او هم درپی نان است*
اسدالله هم شغل او راننده است* سربزیروبا نشاطوسرزنده است*
عیسی ابراهیمی پیرمحله ما بود* سالیانیست درمیان گور آسود*
کنون داماد او درخانه اوست* بنام ساقی واخلاق نیکوست*
رمضان فریدی هم ازمیان ماسفرکرد* صفایش باقی اوهم گذرکرد*
وراچهارپسرودودانه دختر* گداعلی واکبروبهمن وصفر*
صفردرخانه بابا نشسته* چواکبرهم درآن ماوا نشسته*
آخرین خانه ای که درجیرسربود* صاحبش خیرخواه رمضان بود*
کنون درجایگاه اسبق او* شده ساکن غلامرضا همسایه او*
همه این مردمان را چون شمردم* تمامی آشنای بنده هستند*
که عمری درتلاش وجهدوکوشش* بساط تنبلی راسخت بستند*
هرآنکس رفت نامش خوب ونیکوست* هرآنکس باقی وچون آب نیلوست*
دلی باوسعت دریای آرام* سراسرزندگیشان نیک وخوش نام*
خداوندا بحق نیک مردان* مدد فرما به این آزاد مردان*
چنانکه زندگیشان شاد باشد* دل وآینده شان آباد باشد*
دعای نیکشان هموراه برجا* زن واولادشان روحی دل افزا*
مرا هم از دعای خیرآنان* ببخشا تو گناهانم به غفران*
که درحشربرین هم با شهیدان* شوم محشوروپاک وشادوخندان*
والسلام
محمدعلی یوسف زاده(عبید)
15/08/1389

هوالمالک
طارمسر(پایین محله)
اینکه خواهم معرفی کنم خودرا * اهل طارمسرم به جد والله*
روستای خرم و صفا بخشی* مرد مش مومن واهل وفا*
شغل شان همه کشاورزی* اهل پاکی و ورع، تقوا*
خانه های پر ازسروروشادابی* می زند موج در همه دلها*
ماه رمضان واقامه جماعت او* از قدیم است دائما بر پا *
حسن رفتار ومدد به هم از قبل * مینمودجلوه در میان خلق الله*
آش نذری وطعام ماه صیام * بین مرد مان محل بود احیا *
از قدیم ومردمان آن می گویم* یا رغمخوار همدیگر هرجا*
رسم مجمعا وشب عزای حسین* جمع می گردند تمام محلی ها*
رسم بستن علم از یک سو* سینه زنهای نوجوان بسم الله*
بردباروشاکری وخانزاده تقی* روضه خوان های محرم وعاشورا*
شیخ محمودپوریعقوب روحانی محل* بود سخنران در همه مراسمها*
بردن دسته به مساجد دیگر* ازآسیدخورشیدوجوپشت ومیان محله ما*
زاره زاره بر ماتم شاهان* بوده نوحه عزای صبح عاشورا*
می سرائید سامکن بابائی* با صدای بلیغ و رشید ورسا*
در عروسی وعزای همد یگر* می نمودند کمک به خلق الله*
رسم خواسگاری ونشان عروس* میهمانی وپاکشان،می نموده اندبرپا*
ساقدوشی دامادوشادی رفیقانش* حجله رفتن با عروس همه یکجا*
ازولادت طفل وچله شوئی او* باچله پائی مادرال شود رسوا*
کدخدامردی پیرمردان محل* قاضی بیطرف در نزاع وهر دعوا*
بازی کودکان کنارمسجد ما* جلوه ای خاص می نموده اند برپا*
در زمستان سرد وشبهای دراز* شب نشینی میان خانه هااحیا*
پختن کدو ودرست کردن نان* خاطرات شیوخ هم از هرجا*
نان خلفا وگندمی باگرزنه حلوا* دست پخت مادران نجیب وبا تقوا*
جملگی طراوتی می بخشید* به درازای زمستان و لیالی یلدا*
ایلجارورجه کنی وقت بهار* دوستانه کنارهم یکجا*
رشتن وریس ودرست کردن پیچ* از برای بیجار وسقف کوما*
زگبل وزگال وکاه وکولش* بوده ابزار ساخت تمام بنا*
وقت کار وتلاش وکوشش هم* پشت به پشت همدیگرهمپا*
گوئی این مردمان همه یکی بودند* راست قامتان مقا بل بلوا*
می شمارم تمام اهلش را* مردمان نجیب وبی پروا*
***********************************************************
ابتدای محله پلی است* رود توشا مهار این روستا *
درکنارش مغازه قنبر* دژمحکم برای محله ما*
قهوه خانه ،دکان آردکوبی * روبرویش جدید،آرایشگا*
قنبراهل نماز ومرد دعا* قاری قران،موذن صبحها*
اولین خانه مال بهروز است* توفیقی ،شغل اوراننده است*
مردآرام و سربزیرومتین* اهل کار وتلاش وسرزنده است*
خانه عبدالهی بنام غلام* مانده خالی کنار توشا جو*
فصل کاروفلاحت وزرع* می نمایند سکونت در آنجا*
تازه آمد علی رضا موسی پور* خانه اش تازه ساخت وپرنور*
زاده قنبر وپور رجب* نام او محمود ،ملقب به ابا*
خانه ای بوده چون شده تخریب* صاحبش قربانپور، محمد تقی*
داشت فرزندی که نام اوبهرا م* دخترانی نجیب ودل آرام*
حال درمکان خانه قدیمی او میشود بنا خانه ای دیگر*
صاحبش هست طاهری پورحسین زندگی می کنددراطراف خمین*
***********************************************************
یک سه راهی که نامش هست* متبرک بنام شهید مهماندوست*
کربلائی، سیدبزرگ اهل محل* حجتی ،مرد مومن واهل دعا*
مردمان با صفای تمام اهل قرا* بهررفع گرفتاری ودفع بلا*
بهر بیماری خود وا ولاد* می نمودند به او استمداد*
با توصل به قران وادعیه* می نموده نسخه بهر شفا*
یاد او همیشه در دلهاست * هم مزارش محل وصل خدا*
پسرانش شجاع سیدعلی وتراب* آخری هم بودسیدجعفر*
از دیدبان بنام حسین می گویم* مردکار وتلاش و بی پروا*
صاحب دکان خوار وبار* همسرش هم به جد اهل کار*
خانه اش را خریده از بهرام* برد شورا نمود ، بنام*
زاده یوسف و نامش مهدی* شده سا کن در این آبادی*
لیک باز هم نمودترک مکان* داد جان را به خالق سبحان*
خانه اش را خرید عاشوری* با زمین و درخت ، پرشوری*
عاشوری هم نماند درآنجا* رخت بربست ازجهان پس ازچندصباح*
عاقبت هم خرید منزل را* ابوالقاسم ،نظامی بود،پسرمرتضی*
پورموسی، زاده عمه من* آمد از زنجان برای سکونت به وطن*
قمی ونامش رمضانعلی* داشت فرزندانی،یکی بنام علی*
وان دگرغلامحسن غلامرضا قمی* دیگران هم محمدودوقلوهای سفید*
همسرش بود خواهر رستم * دیگری هم اهل لاشه لشت نشا*
کدخدا ایزدی بنام محمدعلی* بود مردی بزرگ دراین وادی*
داشت فرزندی که نام اوفرهاد* رادمردورشیدوهمچوسروآزاد*
مسجدی کوچک وبی آلایش* بانیش فتوحی ،مشتی عیسی*
نام این مسجد بودعلی اصغر* دایر است درمصیبت شبری*
***********************************************************
پور موسی بنام اسماعیل * ساکن است درکنار این وادی*
رخت بربست از جهان اینک* لیک مانده است نام او برجا*
پسرانش شهرام وعلی رضا* دیگران هم محمدرضا وغلامرضا*
سیدمحمد سیدنژاد هم بود* پیرمردی خمیده اهل صفا*
مامن والتجا مردم بود* بهر جدش علی و رضا(ع)*
هست فرزند وی سید حسن پرکار* شغل اوهم درودگری،نجار*
بودبروی پسرانی چند* سیدشجاع وسیدکریم وسیدحسن*
پور موسی که نام او محمد بود* سرپرست سه خانواربزرگ*
پور او بنام هوشنگ است* شاغل شهروهم کشاورزاست*
خانه دیگری هم گردیده برپا* ساکنش بود دخترش مه لقا*
از تراب با صفا می گویم* مرد خوش مشرب و وفا می گویم*
خادم مسجد و مراسمها* بوده بر همه مردمان همراه*
بودبروی یک فرزندپسر* نامش ابراهیم ومابقی دختر*
زاده روحی و محمد هم* مرد آرام و ساکت و تنها*
پشت پای مسافران رضا(ع) می سروده چاووشی ودوصدغوغا*
سازمند پدر بود استادی* از برای مردها سلمانی*
مانده پور او محمد هم* در کشاکش این دهر!*
از حسین موسی پور هم * خاطراتی زیاد برجا است*
پیر مردی شریف وبا ایمان* هست برما نمونه انسان*
پسرانش محمدرضا وعلی رضا* دخترانی عفیف وبی پروا*
***********************************************************
ناصر قاسمی علاف است* می فروشدبرنج چون پاک است*
از غلام رضا قمی هم باید گفت* مرد بی آب و گلی هم باید گفت*
کدخدای بزرگ آن ایام* زاده یوسف و رضا خوش نام*
وی بزرگ محل و مالک برنجکوبی* بوده برمردمان پدر آن سان*
پسرانش فرهادوفریدون وفرزاد* دخترانش همه معتقدبه معاد*
زاده یوسف و نامش یوسف * کربلائی سخن ملقب بود*
مرد جدی ظریف خوش منظر* کد خدای محله ما بود*
شیک پوش ولطیف خوش صحبت * اهل کار وتلاش وعقبی بود*
پسرانش یکی محمدومهدی* دیگران هم احمد وهادی*
سنبلی که نام وی هم گل * پور شاگل جوانی بی کاکل*
همسرش سیده متین ووزین* نه زمینی نه کاری نه کین*
رستم دیدبان چوشیخ محل* پیرمردی کنون بود بد حال*
اهل کار وتلاش وکوشش وجهد* درجوانی چورستم دستان*
پسرانش گداعلی حسین وجاوید* علی رضا ومحمد باقیست*
دیدبان غلامحسین هم بود* مرد آرام و اهل راز ونیاز*
خانه های کاهی مردم را* می گرفت چکه در یک آن*
هست فرزند وی بنام مجید* مرد پرکارو خوش خلق و رشید*
علی هم فرزند ارشداوست* بلندبالا رشید وپاک ونیکوست*
محسنی غلامعلی با ایمان* اهل فضل وکرامت واحسان*
طاهر است پوروی با اخلاق* مرد کار وعمل ،با انصاف*
سالها معلم مدارس بود* باز نشسته شده، خانه نشین*
پیرمردی عزیز وملت دوست* بود نامش گل آقا مهماندوست*
خوش نشین، کارگر، فلاحتکار* گشته پورش شهید راه یار*
نام پور وی بود شعبان* خون پاکش فدای خالق جان*
یاد او همیشه در دلهاست* همنشین حسین وعاشوراست*
داشت فرزندان دگریکی بنام حسن* دیگران هم محمدورضا وچنددختر*
محسن سبک خیز هم نام آور* بود مردی متین و نان آور*
بود بروی عیال خوش نامی * پسران رشید وبا غیرت *
یاروغمخوار مردم بیمار* می نمود با سرنگ هم تیمار*
بچه هایش اکبروجعفروحسن* کامران وحسین ودخترانی چند*
بود باغی وسیع چون مینو * صاحبش پیرمردی متین خوش رو*
مشهدی علی روحانی دوست* بردن نام اوهم نیکوست*
منزلش نیزآنجابود* لیک رجعت نمودوهم آسود*
بچه هایش یکی شد روحانی* مابقی اهل فضل وادب دانی*
غلام رضا وغلامحسن وتقی* آخری هم عباس ودختران سخی*
حسین قاسمی هم کوچ بنمود* شده ویران سرایش خاک آسود*
ولیکن همسرش هم از جهان رفت* نموده همسرانی چندتزویج*
نادروناصروابراهیم فرزندانش* آخری هم اسماعیل با دلبندانش*
بردبار است نام وی بهروز* جوشکار است با هنر امروز*
خانه ای بود از برای محمد فلاح* شده ویران به کل همه والله*
همچو دیدبان بنام غلامحسین* چکه گیر سرای مردم بود*
پور ارشدش بنام حسن* کرده هجرت ازدیارکهن*
دیدبان نام او گدای علی * اهل صنعت وهنر قبلی*
حال مانده است در این دنیا* بی نصیب وتک وتنها*
حسین گلابی هم کارگر است* خادم مسجد واهل دل است*
محمد دیدبان پور رستم هم* کارگر، سربزیروآرام است*
دولت مومنی استادی است* بهر دستگاه برنج وسبوس*
داشت فرزندی متین ورشید* شده درراه دین شهید*
نام میمون او علی رضا* مخلص ومعتقد به کلام خدا*
بود جوانی پاک وبی آلایش* کرده او را خدای پالایش*
هرچه گویم زاو کم باشد* برهمه اهل دل مقدم باشد*
نام او شده جاوید درهمه حال* ازفراغش مرد زن شده ملال*
از خدای لم یزل می خواهم* به شفاعتش رسم بروز حساب*
مرتضی مومنی نام وی بود چنگیز* مادرش نیزبوده باجی پرویز*
محسن مومنی برادر اوست * مرد آرام وساکت وکم روست*
جعفری که نام او فلاح است* کارگر،برزگر،صیاد است*
یک پسرداردش بنام رضا* مابقی دخترند به اذن خدا*
شاکری که نام وی بودعبدالله * تازه آمد دراین مکان ،والله *
خانه قدیمیش شده ویران* می سراید بوقت صلاه ،اذان*
از محمد ی بنام ابراهیم نیا * مانده بسیار سخنها برجا*
کرده بر محله ما دهبانی* شغل اوبوده نیز عطاری*
حجتی حسین هم بی آزار* در تمام فصول اهل کار*
از کوچک آقا مومنی باید گفت* مرد خوش مشرب وسخی باید گفت*
شاد ودل زنده و با شورشعف* دوستدارش همه اهل محل*
رفته از جهان پرشور شرر* همسرس مانده است بی اولاد*
خانه دیگری نیز گشت بپا* صاحبش،مهدی گلابی بلندبالا*
خاندان مشتی حسن شفیعی* مرتضی ومصطفی وعلی وتقی *
می نشیند همسر او در این منزل* نام وی سلطان، پیر وسالخورده ومسن*
روبروی این سرای قدیمی * مسکنی جدید بنا کرده ،تقی*
بچه هایش یکی اسفنداست* دیگران هم بهمن وبهزادومحمدحسن*
دایر است یک مغازه خبازی* مالکش اینک است عباسی*
با شراکت من و رضا خانزاده* گشته از قبل این مکان آماده*
یک مغازه دیگرهم مقابل او* می کندتعمیر موتورها را*
***********************************************************
برسه راهی که یکطرف به مسجد است* راه د یگر مسیری است به خانه ما*
حاج حسین شاکری هم رفت* مانده همسرش تک و تنها*
داشت دو دختر ویک فرزندپسر* همجوار است با دخترش صغری*
نام فرزنداو بودجمشید* نعمتی بود که خدابه وی بخشید*
پور یعغوب بنام محمد بود* خانه اش را فروخت وکوچ نمود*
پسرانش باقرویوسف ومحمدرضا* دختری نیزدارد به لطف خدا*
حال مالک است این مسکن را* پور رستم ،بنام علی رضا*
خانه ما نیز آنجا است* خاطراتی زیاد بر ما است*
پدرم بوده نامش شیخ محمود* روحانی وشوخ و اهل جود*
دوستدار همه محرومان* می نمود به وسع خودهم احسان*
رخت بر بست اینک از این جهان * شده بر اهل بقا مهمان*
مادرم نیز راهی شد* سوی شهر و در آن باقی شد*
من محمدعلی برادرانم هم* محمدجوادوصادق وحیسن وهم جعفر*
***********************************************************
هادی کشتکار،مشتی قاسم* با صفا واهل دل در هر دم*
خوش کلام و جدی وپرکار* مردآرام ومتین ورهوار*
رخت بربست از این جهان اینک* مانده بر وی نام نیک هم برجا*
هست آنجا پور وی علی رضا* مادرش نیز مانده چون تنها*
نوعی که نام وی بود احمد* قد کوتاه دلی به وسعت شط*
داشت فرزندی که نام او محمود* با شهادتش رسیده بر معبود*
دخترانی نجیب و،پسرانی چند* همه از نعمت خدای هم لبخند*
نوعی وهمسرش هم ازدنیا* رفته و نزد فرزند خود آسودند*
پسرانش حسن٬حسین وعلی* مابقی وفرامرزوابراهیم*
سیدشوقی بنام گداآقاجان* خرقه پوش وقدیمی دوران*
مرد بی آلایش و سخی،آزاد* شد مزارش درون تازه آباد*
میر محمدحسین،شوقی هم * شهره بود نام اوهم میرحاج*
همسرش کنون شده تنها* بچه هایش همه اهل صفا*
میرحیدرومحمودوسیدعلی* حجت وفرزاد٬مابقی دختر*
بهمن شفیعی پورتقی* حال ساکن است درخانه شوقی*
بوده اند فرزندان گداآقجان چهارپسر* میرحاج وجعفرواکبر وسیدحسن*
مامشان نیز بوده تا ایامی* رخت بربست ازجهان ،خوش نامی*
شغل اوبودقابلگی مامائی* برهمه کودکان می سرودلالائی*
از غلام بردبار می گویم* شاد وسرزنده و بهار می گویم*
مردفعال ودائما درکار* هم کشاورزاست وهم عطار*
پسرانش محمد ومحمود* آخری هم که نام او مهدی است*
پیرمردی بود بنام حسین* همسرش نیزخواهرحسین*
اورفیعی،همسرش موسی پور* هردورفتند ازاین جهان درگور*
حال دخترش مانده بنام رباب* شوهرش ستوده وپرتک وتاب*
پسرانش محمدومهرداد* دخترانش نبرده ام از یاد*
احمد رفیعی پیرمحل* شد زمین گیر ومحتاج پسر *
همسرش نیز همچون او* از رمق افتاده وکم گو است*
کوچ کرده انداز این آبادی* پسرزمانی ساکن است دراین وادی*
نام فرزنداو علی اکبر* برپدربودچون گل وسرور*
خانه دیگری نیز بود در آن وادی* صاحبش بود شاکری ،هادی*
مدتی بوده در آن ساکن* رفت از نو به دیار کهن*
حال اونیز رفته است درگور* درحیاتش جوانی بود پرشور*
از خلیل نوعی هم یادکنم* پیرمردی تمیز و عالی هم یادکنم*
بوده آرام و دلنشین ومتین* رخت بربست از زمان و زمین*
بچه هایش همه ساکن درشهر* خانمش نیزبرفت از این دهر*
پسرانش گداعلی وغلامرضا* دخترانی نجیب وبا تقوا*
خانه اش به کل ویران گشت* روبرویش به وسعت دشت*
ازعلی پورقربان یاد کنم * پیربامحبت محله ما یادکنم*
دائما کارمی کردوتلاش* دربجار وچانکشی بهرمعاش*
ورد اوبرزبانها جاریست* تخم مرغ را هم باید دید*
داشت پسرانی بنام کاظم،محمدمهدی* دخترانی سربزیر پاک و سخی *
اوسرایش نیز خالیست* همسرش رفت و کسی آنجا نیست*
***********************************************************
مشهدی فتح الله کشتکارپیرمحل* متقی ،اهل دل ، باغیرت*
همسرش نیزرفته ازدنیا* بچه هایش علی و محمد واحمد*
کشتکاراهل پاکی وورع تقوا * دائما فکررفتن وعقبی *
بردبارصفرعلی شیخ محل* مردفعال ومشکل گشای همه بشر *
امنای مسجد وباهمه دمساز* پسرانش همه یخچال ساز*
ازفریدون ونادروعلی فرهاد* جملگی دراین هنراستاد*
مومنی بزرگ ،کربلائی موسی* بوده بروی برادریکه ناو عیسی*
رخت بربستند هردواز دنیا* همسران آن دومانده اند تنها*
بردباراست حسین بی آزار* صاحب دکان واهل نماز*
بچه هایش همه اهل تلاش* اهل صنعت و فرهنگ ومعاش*
ازسلیمان وبهروزواصغر* مابقی مصطفی و محمدواحمد*
علی شاکری مداح است* اهل بیت هم برش همراه است*
شده او پیرلیک غران است* برلبش نام وذکرائمه در جان است*
یک پسرداردوخطاط است* نام اومحمد ومحتاط است*
گلابی نام خوش نامی که اوهم* بسان مردمان پرکار وجدی *
کنون پیروملول وزاروبی حال* جوانیش شده در جهد وپیکار*
کشاورزان همه از لطف او بود* به خانه می شده محصول، انبار*
تمام اسبهای خام وسرکش* بپایش همچوموم ومورخرکش*
پسرهانش مهدی وهادی وعطا* بهزاد وحسین زلطف خدا*
***********************************************************
ابتدای جاده منتهی به مسجدما* هست خانه مشهدی علی آقا*
پیرمردی که داشت یک دختر* رفته خود به سرای دگر*
دخترش هست همسرشهید* دخترانی نجیب وپسری رشید*
بعدازآن خانه جاوید است* خانه ای بزرگ وهم شیک است*
درکنارش عمارت برنجکوبی * مالکش هم همین جمشید است*
مسجدمحله ما نامی است* ذکریارب درآن جاری است*
از نماز وعزا وسخنرانی* خاطراتی زیاد هم باقی است*
یادپیران قدیمی وخوش قلب* یاد مردان کهن چون سرو*
ازجوانان باشعف ،شاداب* موج می زد درمحل چون آب*
مرکزمحله ما آنجاست* مسجدو دکان ویکی پنج راهست*
بردبارغلام، شادروح ،بازاری* دیدبان حسین،شاکری،مختاری*
مشت کریم طاهری ،بردبارحسین* طاهرسالمه،قاسم غفاری*
مشتی پرویز که نام اووارسته* صفر بردبار،حاج علی روحی*
منوچهرحسن پور،ابراهیم نیا* سعادتمند،گلابی،خانزاده رضا*
جملگی صاحب دکان واهل تلاش* روزوشب پی یک لقمه نان بهرمعاش*
بوده آنجا کارخانه برنجکوبی* شده طعمه حریق درسنه پنجاه وشیش*
صاحبش زاده یوسف وحاج رضا* پس از آن کوچ کرد از محله ما*
یونس مختاری پسرمختاراست* اوجوان،لیک کنون بیکار است*
***********************************************************
خانه ای دیگراست درکناراین بازار* صاحبش بردبارصفربی آزار*
نام وی صفربود لیکن او* بردباری دگربود ازنو*
پسرانش هادی ومهدی ورمضان* دوقلوهائی از شیره جان*
بودباسره بنام عیسی خان* جد مادری مرا چون جان*
سیده همسرش جدمادریم* عزیزاهل محل زنی پاکدامن*
برفتندازجهان هردوپیاپی* سراشان مانده چون مینوی جنت*
شده ساکن درآن امروزه اصغر* محمدزاده و ابن تقی لختی برابر*
پسران باسره شش نفرهستند* کاظم واسماعیل بزرگترین هستند*
بهروزوفریدون ومحمدهم* آخری هم احمد وچهارتن دختر*
مشتی عباس فرحی هم بود* چهره درنقاب خاک هم آسود*
حجت فرحی هم پسرش* مانده اینک درخانه پدرش *
مشتی عباس بچه های دگرنیزدارد* محمود وقاسم وجعفرویکی دختر*
زاده قنبرو بنام رجب* دائما در تلاش و رنج وتعب*
باشدش دوفرزندپسریکی دختر* محمود واحمد برش نامهای پسر*
***********************************************************
هست پورمیرزا با دوصد عللی* رفیعی نام وی هست محمدعلی*
صاحب چندپسروچنددختر* که یکیشان به خاک شد همبستر*
عائله منداست زمانی اسماعیل* بچه های بسیارهم گداعلی هم ابراهیم*
پوروی قاسم است همسایه* درکنارش ساکن است بی پیرایه*
زادجعفرمقدم علی اکبرنیز * همجواراست درکناراسماعیل *
آندو با هم برادرند* نامشان هم از همدگر سوا*
زادجعفرصاحب چهارفرزند* دوپسرهم دودختر گلخند*
***********************************************************
مختاری که نام او محمود* بااد ب مردمان زخلق او خشنود*
صاحب دکان عطاری بود* رفت اینک به آسمان بال گشود*
مانده بروی سه دخترنیکو* همسرش نیز با ادب کم گوست*
ناصر روحی بی آزاراست* دوست و با همه همرازاست*
کاتب وهم مدیر برنجکوبی * رازدار زمان بی پولی است*
حاج علی هم پدربودبراو* پیرمردی مسن ، خوش رو*
تازگی از جهان راهی شد* درسرای دگر باقی شد*
هست فرزنددیگرش علی رضا* چشمهائی بسان برق زلطف خدا*
اومدیرعامل تعاون محله ماست* دائما فکرکار وتلاش وبی پرواست*
رامین روحی هم آنجا است* خانه پدر برش ماوا هست*
حاج علی صاحب چهارپسر یکی طاهر* رمضان وعلی رضا ناصر*
اوسته مختار خیاط وارسته* پیرمردی متین وشایسته*
مومن وکاری ووقت شناس* دستهایش مدام با چرخ تماس*
پوروی که نام او آسه قنبر* تا زمان مرگ بوده بی همسر*
خانه آخری ازآن پرویز است* او خودش دائی چنگیز است*
اوسته مختاروپرویزوهم قنبر* هرسه رفتند از جهان یکسر*
هست همسرپرویزدراین ماوا* بچه هایش راهی شهروخودش تنها*
پورپرویزهوشنگ وشهرام* حسن هم درنقاب خاک شدآرام*
پورشعبان که نام او شهرام * اوخلیلی همجواردکان طاهرنام *
بردبارمحمد مدیحه سرا* اهل چاووشی وتعزیه یکجا*
حمزه بردبار خیاط است* قدبلند ورشیدچون کاج است*
علی بردبارهم خیاط است* مردپرکاروکمی محتاط است*
مام وی براو همراه است* همسرش رفت واوتنها است*
پسرارشدی نیز دارد* بهمن است نام اودائمادرکاراست*
دختران بردبارهم هشت تنند* جملگی با ادب درنجابت سرند*
رجب بردبارولدکاس آقا* مدتی بودساکن دراین سرا*
ازجوادی بنام حسن هم یادکنم* مردشیک پوش وعالی هم یادکنم*
از پس حادثه شد قطع نخاع* زان سبب از زمین وزمان گشت جدا*
پسرش محمدعلی فرزاد است* او سخنور زایده ها یاد است*
پسردیگرش بهروز است* ساده وساکت ،دلسوزاست*
پسران دگرش ،هم دختر* رفته اند از محل ٬یا مکان دگر*
بچه های این پدر سیروس وبهرام* مابقی هم رضا وسعیدوحسین*
مشتی میرزا رفیعی خوش مشرب* اهل شادی وسرور وشعف*
مردکاروتلاش وعقبی بود* درنقاب خاک هم آسود*
بودبروی دوفرزندپسر دوتادختر* نامشان محمدعلی یکی بنام حسن*
قاسم غفاری پرتک وتاب* قهوه چی ،بقال،گاهی هم قصاب*
بعدرفتنش از این دنیا* کرده پوروی مغازه اش احیا*
پسرانش محمدرضاوایرج * بعدازآن حمیدوامین مابقی دختر*
از حسین غفاری هم یادکنم* امنای مسجد وسوگواری هم یادکنم*
باصفا بودوبی ریا خوش مشرب* اهل مسجد ودعا ورد لب*
اوشکسته بند اهل محل* درد بیماران بدست اومرحم*
با صفا ترین زن محله ما* قاری و معلم قران *
کودک ونوجوان هم جوان رشید* محضرش تلمذ کلام مجید*
شوهرش نیز محمدعلی حسام* درکنارش همیشه بود همگام *
صوت قران ولحجه الم تنزیل* از ملائک می رسیده هم تبریک*
حق آندو بگردن مااست* وقت قران ونماز ودعا*
یاربا بحق آیه های قرانت* جنتی ده به آن دودرعقبی*
محمدرضا جوادی هم راننده * اهل کار ومعاش وآینده *
همسرش اهل املش ولات لیل* بچه های روان همچون سیل*
***********************************************************
از جوادی بنام کبله جواد* پیرمردی متین و اهل معاد*
خاطراتی زیاد برمااست* پسرانی رشیدباغیرت *
با عیال خود ازاین جهان راهی شد* رفت ودرسرای دگر باقی شد*
پسرانش مرتضی٬ محمدوغلام * هردورضا جملگی خوش نام*
مشهدی علی شفیعی هم دامادش* چون اجل پرنمود بنیادش*
همسرش نیز تنها ماند* این حدیث را دردل خواند*
خانزاده مشتی محمدقاسم نامدار* بودخوش صحبت وسخی اهل کار*
پوراولای اوتقی نوحه خوان * دیگرش رضا بسیجی صاحب دکان*
رضا هم صاحب چند دانه دختر* همه چون برگ گل درقلب مادر*
یگانه حاجیگل هم با صفا بود* سرایش محفل انس خدا بود*
مکانی از برای وعظ وخطابه* ولیکن گشته اینک چونخرابه *
نبودش از براو بچه هائی* که با همسر نمود از جان جدائی*
حسین مومنی را من ندیدم* ولیکن از صفایش هم شنیدم*
محمد مومنی فرزند ارشد* دگر فرزنداومحمود٬احمد *
یکی خواهربنام فاطمه بود* نمی دانم کجا درخاک آسود*
از حاج حسین حسام هم بایدگفت* مرد خوش صحبت وصفا باید گفت*
پور او بنام رمضان * ساکن است درپایتخت٬ تهران *
حال خانه شان را ساکن شد* محمد مومنی پور حسین*
که به رانندگی مشغول است* پی لقمه ای نان وکمی پول است*
مختاری دگرنام کوچکش مختار* اهل جود وکرم اهل یار*
پسرانش یونس وایرج ومحمدرضا* جملگی هدیه ای زلطف خدا*
مدرسه ای شد بنا کنون خالی است* رفیع محسنی ورا بانی است*
ازحسین زمانی باید گفت* پیرمردفهیم وعالی بایدگفت*
تنها پسرش محمد است ولیک* فرزنددگرش به آسمان بال کشید*
باهمسرخودازاین جهان راهی شد* آغوش گرفت خاک ودرلحدباقی شد*
امروزه درسرایش نوه دختریش* شهرام خلیلی نام ساکن شد*
زاده اسماعیل ونام وی کریم* هست داماد زمانی پرتلاش و فهیم*
نصرت حسین نوائی هم بود* پیرمردی خمیده وولائی هم بود*
یادگاری ازاو برما است* برف روبیش بسی معما است*
بودبروی دخترانی یکی همسرلطفی* بمانی هم مانده در خانه پدری*
بعداز آن مسیرارجوکول است* آن مسیرحد فاصل محل است*
عده ای طارمسرش خوانند* سالستانی هم درقلمروش خوانند*
بنام خدا
حریم رضوی(ع)
همـــره جـــن وملـــک گــــردیده ام تا بیــــکــــران*
زائــرکـــــــوی رضــــا و طـــــا لــب دیدار جــــان*
بس که عـــطر کــوی دلـبر در دل مــن جـا گــرفت*
درقنوت نیمه شب مــن مانده ام در انتظار میـــزبان*
با دودستانی که در آن یک سبد ازسوسن ویاس سپید*
شد فضـــائی دلنـــــشین از عــــطر بوی میـــــهـمان*
تشنگی را با محبتــهای آن شه می شوم سیراب من*
همـــــچو گلـــهای بهــاری می شــوم رنگـین کمــان*
خـــانه دلـــــبر مـــــرا آرامــــشی دیرینــــــــه است*
می رساند گـامــــــــها را با دلــــــــم تا کهـــــکشان*
مــــن فـــــدای خــاک پا یت ای عــــزیز فاطــــــمه*
خـــاک پا یــــت نه فــــــدای خــــاک پای زائــــران*
پنجــــــره فــــــــولاد تو رازی نشـــــانده در دلـــــم*
قفل بندم بردل خــود تا کنی این راز را برمـن عیان*
یادم آمــــد یـک شبــی مــــن میــــهـمان بودم تو را*
جســـم زخــــمی داشــــتم بودم میـــــان بوســــــتان*
پرچم سبزت چه شوری کرد برپا در میان جبهه ها*
شد نمایان برفـــراز قلـــــه ها و در دل رزمنــدگان*
گنــــبد زردی که دائـــم چشمـــــها مشــــتاق اوست*
نردبانی می کــــشاند بین ما و زائران تا بیــــکران*
راه حاجـــت در جوارت سهل و آسان است و جور*
شرط آن است با دل آیم تا ستانم حاجتم را بی نشان*
از جــــوادت گــــویم و نام ونــــشان از مــــادرت*
نیـــــــک دانـــــــــــم نزد تو نام کــــه آرم برزبان*
یاد رهبـــــر یاد یاران قـــدیمی یاد مــــردان شهید*
در ســـرایت بوده با مـــن صــد نشان از بی نشان*
تو رضـــایی بر رضـــای آنــچه از خــالــق رسید*
مـــن رضـــای آنــچه از لطـفت شـود برمـن عیان*
مـــن یقین دارم که از لطـــفت هـــمی دادار حــق*
مهـــــر تائیـــد ش بود برآنـــچه دادی برمــــن آن*
ای حــریــمت محـــرم اســرار دلـــــهای حـــزین*
کی شده بی مـزد برگـــــردم زکـــویت دل غــمان*
من(عبید)م بنده پروردگـاروخالق کــــون ومکــان*
بندگی را نزد اربابم رضا گیرم فرا در این جـهان*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)
23/07/1390
بنام نازل قران
صفات مومنان دردنیا وجایگاهی که در بهشت دارند.
باسلام.
احتراما٬برحسب عادت همه روزه دوصفحه قران را از سالیانی قرائت می کنم. برخی اوقات بطور اتفاقی آیاتی را با معنی مطالعه نموده تا از اسرار وعجائب جهان خلقت بیش از پیش آشنا شده وراه بندگی و اطاعت را بیاموزم. اما مدتی است که تصمیم گرفتم قران را با معنی خوانده و تدبر در معانی قرانی هراز چندگاهی برای طراوت دلم با دیگران نیز به گفتگو بنشینم و بعضی از مطالب دلنشین را به رشته تحریردرآورده تا دیگران نیز حظی از این دریای بیکرانه برده باشند.امروز که سوره رعد را قرائت میکردم در آیات 20الی 28 درباره صفات مومنان و پاداشی که برای بقا در ایمان و صبروپرهیزاز ذنوب ومعاصی برایشان درنظر گرفته شده و در مقابل عذابی که برای کافران و ملحدان و کسانیکه خدا را باور نکرده و احکام الهی را به سخریه میگیرند درانتظار آنان می باشد.آورده شده است. چنان مرا بخود متوجه کرد که گوئی تازه متولد شده و باید از نو راهی را بپیمایم. این حالت چنان برمن شیرین نشست که حیفم آمد تا این طراوت را با دیگران تقسیم نکنم. زیرا اطمینان قلبی را که خداوند در پیروی از دین مبین اسلام و اطاعت از خواسته های خود را به ما وعده داده است چیزی نیست که به آسانی از آن عبور کرد. این نوید نیازمند تاملی ژرف در صفات جمال و جلال کبریائی خداوند است که صیقل دهنده روح و جسم وجان هر انسان مومن و آزاد اندیشی خواهد بود.براین اساس صرفا آیاتی را که نوید دهنده می باشد را بطور اجمال در ذیل این دلنوشته آورده ام.
امیدوارم که خداوند این توفیق را به ما عنایت کند تا در راه رسیدن به کمال مطلق و نهایت خوبیها ولقای او مجاهدت نموده و سرافراز و سربلند به سرای باقی گام بگزاریم.
صفات مومنان ددنیا وجایگاهی که در بهشت دارند.
بسم الله الرحمان الرحیم
(((...الذین یوفون بعهد الله ولا ینقضون المیثاق (20)
(((...تنها عاقلانند که هم بعهد خدا وفا می کنند وهم پیمان حق را نمی شکنند.(20)
والذین یصلون ما امرالله به ان یوصل ویخشون
ربهم ویخافون سوء الحساب (21)
وهم آنچه را خدا امر به پیوند آن کرده اطاعت می کنند واز خدا می ترسند
واز سختی هنگام حساب می اندیشند.(21)
والذین صبروا ابتغاء وجه ربهم واقامواالصلوه
وانفقوا مما رزقناهم سراوعلانیه ویدرئون باحسنه
السیئه اولئک لهم عقبی الدار(22)
وهم در طلب خدا صبر پیشه می کنند ونماز بپا می دارند واز آنچه نصیبشان
کردیم به فقرا پنهان وآشکار انفاق می کنند ودر عوض بدیهای مردم نیکی می کنند
اینان هستند که عاقبت منزلگاه نیکو یافتند.(22)
جنات عدن یدخلونها ومن صلح من آبائهم
وازواجهم وذریاتهم یدخلون علهم من کل باب(23)
که درآن منزل بهشتهای عدن است ودرآن بهشت خود وپدران وزنان و فرزندان
شایسته او داخل می شوند درحالیکه فرشتگان برآنها ازهر در وارد می گردند.
(23)
سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار(24)
سلام وتهنیت برشما باد که صبر پیشه کردید تا عاقبت نیکو منزلگاهی یافتید( 24)
وسرانجام
الذین آمنوا وتطمئن قلوبهم بذکرالله.الا
بذکرالله تطمئن القلوب(28)
آنها که به خدا ایمان آورده ودلهاشان بیاد خدا آرام می گیرد٬آگاه باشید
که خدا آرام دلهاست(28)
نکته:
باخدا باشیم پادشاهی هردو
جهان را ارزانی خود نمائیم.
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس امور فرهنگی
19/07/1390
بنام خدا
شهدائیکه همچون امام حسن مجتبی (ع)غریب هستند.
باسلام.
یادش بخیر آن روزهائیکه ده الی دوازده نفر تو ی یک سنگر دو در چهار زندگی می کردیم و درکنارهم می خوابیدیم و توی یک یقلبی چهار نفر غذا می خوردیم و یک ظرف سه نفره غذا را بین هشت نفر تقسیم می کردیم باز هم زیاد می آمد.
یادش بخیر با وجودیکه جنگ بود و تیر وترکش و می بایست تیر اندازی می کردیم. اما شلیک حتی یک گلوله بیخودی را حرام می دانستیم.
یادش بخیر آن روزهائیکه یک قمقمه آب برای چند نفر بس بود و برای وضو هم چنان صرفه جوئی می کردیم که می شد با آب داخل یک قوطی حلبی کمپوت چند نفر وضو بگیرند.
یادش بخیر توی شبهای نگهبانی خط مقدم جبهه در کردستان با وجودیکه کلی لباس و پانچو(روپوش برزنتی روی لباس)بتن می کردیم با هم سردمان می شد و برای عبور از این ساعات زیرلب دعا و مناجات می خواندیم.
یادش بخیر آن شبهائیکه هنگام نگهبانی اشک چشم و آب دهان ما روی صورتمان یخ می بست.وقتی هم توی سنگر می رفتیم اول جلوی چراغ قرار می گرفتیم تا یخ صورتمان آب شود والا گونه های ما زخم می شد.
یادش بخیر توی گرمای جنوب وسط روز که کسی جرات نمی کرد زیر سقف آسمان بایستد اما بچه ها باید نگهبانی می دادند.وعطش امان آنها را می برید و از تشنگی لهله می زدند. اما فقط یک یا حسین چاره عطششان بود.
یادش بخیر وقتی به هر دلیل٬ بسته بودن جاده براثر برف و یا پاتک دشمن وگلوله باران مداوم نمی شد غذا به خط بیاد. نون ترکشی و غذای مانده و کپک زده و دور ریخته روزهای قبل را می خوردیم.وکلی لذت هم می بردیم.
یادش بخیر ویادش بخیر.........
اما از نظر منطق و عقل یاد این ایام آن هم با این وصعیت بخیربودن ندارد!چراکه همه اش مشقت و رنج و عذاب و سختی بود. اما ما وقتی می گوئیم یادش بخیر برای اینه که با آن وضعیت ساختیم و ماندیم تا نظام و کشور عزیزمان ثابت و استوار بماند.همچون مادری که از شیره جانش به فرزندش می دهد تا او رشد کند و برقرار باشد.
من از شهادتها نمی گویم. از روی مین رفتنها و روی نارنجک خوابد ن و در مقابل تیر مستقیم قرار گرفتن تا گردانی راحت بتواند به هدفش برسد. من از زخمی شدنهای بچه های بسیجی نمی گویم که پس از زخمی شدن٬ سریع زخم خود را بسته و مخفی می کردند تا فرمانده نبیند و آنها را به عقب نفرستد.
من از مسابقه و پیش دستی زدن برای رفتن توی میدان مین نمی گویم٬ من از اظهار شرمندگی نوجوان بسیجی که می گفت نتوانسته است بیشتر در جنگ کار ساز باشد و زود پاهایش قطع شده است نمی گویم.
من از پرپر زدن بچه ها ئیکه براثر استنشاق مواد شیمیائی دشمن بصورت دسته جمعی جلوی چشمان بچه های گردان که از دور نظاره گر جان دادنشان بودند نمی گویم.
من از سوراخ سوراخ شدن نیروها براثر رگبار هلی کوپترهای دشمن که همچون صخره در مقابلشان زانو خم نمی کردند نمی گویم.
من از اصابت بمب خوشه ای در میان گردان که اکثر نیروها را تار ومار کرده بود و قیامتی برپا شده بود نمی گویم.
من از ایثار و از خود گذشتگی و قناعت و پرهیز از اسراف از همه نوع می گویم.
آری شهدا اینگونه بودند.
یادش بخیر آن روزهائیکه دوهزار و دویست تومان حقوق ماهانه ما بود و آن را هم در یک صندوقی می ریختیم تا برای محرومان خرج کنند و برای آنان خانه بسازند و دوای درد و درمانشان کنند.
ویادش بخیر پشت تویو تاها نشستن و خاک خوردن.....
ویادش بخیر ساعتها از خط مقدم پیاده به عقب برگشتن....
ویادش بخیر ساعتها با حمل اسلحه ومهمات وآذوغه از میان کوه و دره و دشت گذشته و خم برابرو نیآوردن وجمله : کی خسته است٬دشمن.برزبان داشتن...........
ویادش بخیر حتی یک بارهم گله و شکایت نکردن وقانع بودن ......
اما شهدا خوش بحا لتان رفتید و ماندگار شدید و ما ماندیم و رسوا!
کسانیکه در آن ایام یک تیکه نان خشک را با هم هشت نفرمی خوردیم اما امروز هشت عدد نان درسته برای یک نفراز آنانیکه گذشته خود را فراموش کرده و براین فراموشی نیزافتخارمی کنند کم است.
آن روز پشت تویوتا بیست نفر سوار شده و خاک می خوردیم و اما امروز مسابقه مرکبهای آهنین برقرار است وداخل این آهن پاره های شیک ومدرن سیستم خنک کننده تعبیه شده از خاک خوردنها خبری نیست و انواع و اغذیه و اشربه ای که داخل انبان می ریزندو حتی زباله را هم به بیرون پرت می کنند تو گوئی آنان حتی عضوی از این جامعه نبوده یا اگر هم هستند تافته جدا بافته محسوب می شوند.
یاد جمله معروف شهید باکری بخیر که رزمندگان پس از جنگ را به فراموش کار وبی تفاوت و دق کننده تقسیم کرده بود.اما باید بگویم که امروز دق کننده پس از جنگ بسیار اندک شده است. ولی جالب اینجاست که طایفه ای دیگر به این سه گروه پیوسه است یا بهتر بگویم خودش را درمیان انان جا زده است.آنان نامردان پرمدعا هستند که خود مردان بی ادعا می شمارند.کسانیکه رنگ و بوی جبهه و تیر وترکش وباروت برایشان بیگانه است ویا اگر هم چند صباحی در جرگه ما بودند عافیت طلب بوده و همیشه فرار رابرقرار ترجیح داده و اصطلاح مرگ خوب است اما برای همسایه را سرلوحه امور خود قرار می دادند.
شهیدان٬همین افراد امروز جولان می دهند و زمام برخی امور را بدست گرفتند و به ثروت اندوزی و پشت کردن به عقبی مشغول هستند و خود را مدافع نظام و ولایت و دیانت می شمارند اما اگر خطری را احساس کنند برای درامان ماندن بیرق دشمن را انتخاب می کنند تا بخیال خام خود از گزند آفاتی که خودمولد آن بوده اند درامان مانند.
شهدا٬ بنام شما برای شما وباصطلاح بیاد شما یادواره می گیرند. مسابقه هزینه های هنگفت می گذارند. مداح میلیونی و روحانی صرفا معروف دعوت می کنند و پرده ها ی عرض وشکیل نصب می کنند وپوستر وتراکت رنگ وارنگ چاپ نموده و اشخاص و کسان با اسم و رسم دعوت می کنند و در مراسمتان مسابقه انتخاباتی برگزار می کنند وخرجهای بیهوده دیگر که اگر شما بودید مطمئن هستم که اجازه چنین کاری را نمی دادید.
شهدا٬از بودجه بیت المال و عمران وآبادی شهرها و روستاها از آب و برق و جاده و فاضلاب و پیاده روسازی و پل سازی و مدرسه سازی کم کرده وبرای شما مزار می سازد ویادواره می گیرند بعد خیابانها وکوچه های شهر و روستا روز بروزبجای اینکه برقرار وآباد باشند روبه ویرانی می روند. آیا اگر شما بودید اجازه می دادید از بودجه دولت و حق بیت المال برای شما سنگ قبر درست کنند و برایتان مراسم و یادواره بگیرند!؟
حقیر که افتخار چند ساله در جوراتان را داشتم یقین دارم که حتی از مخیله شما هم خطور نمی کرد که چنین کاری را بکنند.
شهدا٬از کسانی پول گرفته می شود که در دادن حق و حقوق دیگران کوتاهی می کنند. از مدیران شرکتها و کارخانجات که از حقوق کارگر زحمتکش کم می کنند.از پیمانکارانی که در اجرای عملیاتهای عمرانی و ساخت وساز و آبادی کشور می زنند. از بازاریانی که پول داده شده را روی قیمت کالا و خدمت خود می کشند و باز هم ملت مظلوم باید تاوانش را بپردازد.
اشخاص متملق وسالوسی که برای یادواره شما و ساختن مسجد پول می دهند اما از مسئولین انتظار دارند که حق و حقوق دولتی را بخاطر آنان نادیده بگیرند.امتیازهای بسیار از جمله تسهیلات بانکی کم بهره و مجوزهای اقتصادی پرسود برایشان صادر کنند.مثل همانهائیکه اگر مالیاتشان را بدهند مدرسه ها ساخته می شود وعمران و آبادی بسیار رخ خواهد داد اما با دادن حتی یک صدم یا شاید یک دهم از اصل مالیات قابل پرداخت برای یک امر به اصطلاح خیر!سرزبانها قرار گرفته حلو حلوا هم می شوند.!.............
شهیدان٬آیا شما از این حرکتها راضی هستید؟آیا اگر حضور فیزیکی داشتید می گذاشتید اینگونه از بیت و المال و جیب مردم و حق مردم برای شما خرج کنند؟.حتی آیا می گذاشتید که این همه پول را نه برای شما بلکه اصلا خرج بیهوده کنند؟
امروزه همه رفتار وکردارمان شده مسابقه ٬ مسابقه ای که پایانش ختم بخیر نیست و خدا در آن رنگ وبوئی ندارد.تبلیغ دین و ارزشها تا حدی است که به شخصیت شخص یا گروهی لطمه وارد نشود.حتی قران خواندن و ذکر مصائب اهل بیت (ع)هم ریائی شده و به گمانم اگر قرار باشد که پرده ها بیفتد د یگر آبروئی برای کسی باقی نخواهد ماند.
شهدا٬بیائید ما را یاری کنید دستمان را بگیرید و از منجلاب این د نیای فانی بیرون بکشید. شما که ایثارگر بودید و هستید. ای میدان مین رفته ها ٬ای سینه سپر کرده ها یک بار دیگر ایثار کنید وما را نجات دهید شاید راه نجات را یافتیم عاقبت بخیر شدیم .
واین داستان همچنان ادامه دارد و من....................................؟
محمدعلی علی یوسف زاده
همرزم شهیدان هشت سال دفاع مقدس
بسمه تعالی
سلام
سلام علیکم
با آرزوی قبولی طاعات وعبادات و با امید آنکه با توشه ای که در این ماه پربرکت جمع می کنیم ما را در روز موعود کفایت نماید.همانطوریکه از سرتیتر مقاله بر می آید هدف از نگارش این جملات این است که در دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان وارد شده است که:(الهم ارزقنی فیه رحمه الایتام واطعام الطعام وافشاء السلام وصحبه الکرام بطولک یا ملجا الاملین)یعنی :بارخدایا روزی کن به من در آن مهربانی به یتیمان را٬وطعام دادن به آنان را٬وآشکارکردن سلام را٬وهمنشینی با جوانمردان را با منت نهادن٬ ای پناهگاه آرزومندان.
وقتی این دعا را زمزمه می کردم دیدم که نکته نکته دعا درس زندگی و بزرگی وادب و اخلاص و نوع دوستی و دریک کلام نردبان ترقی بسوی کمال می باشد.با خودم گفتم که حتما باید برای آرامش دلم هم که شده تعمقی هرچندکوتاه دراین مقال داشته باشم و برای مشاهده دیگران نیز آن را در وبلاگ خود بگذارم.
هرچند سراسر ادعیه وارده درس رستگاری و چگونه زیستن است و ماه مبارک رمضان نیز لحظه لحظه اش پرخیر وبرکت واز هرجا شروع کنی چیزی جز نیکی نصیبت نخواهد شد.پس من فقط در چند نکته نهفته در این دعا بسنده می کنم و مشتاقان به کسب معرفت را دعوت میکنم به کتاب خدا و فرمایشات معصوم(ع) وبزرگان دین که هریک خود راهی برای نجات از دنیای پرپیچ وخم است.
درابتدای دعا آمده است که خدایا به من توفیق بده که به یتیمان مهربانی کرده و از مال خود به آنان بدهم و بخورانم.دراینجا اهمیت رسیدگی به یتیم را چنان بیان می کند که توگوئی یتیم از ما ارث هم می برد. که در قران کریم هم آمده است که ولا تقربوا مال الیتیم...یعنی به مال یتیم دست که نزده هیچ حتی نزدیک هم نشویم.ودراین دعا می گوید که نه تنها به مال یتیم نزدیک نشویم بلکه از مال خود هم به آنان داده وحتی با آنان مهربان و رئوف باشیم .
دربند دیگری از دعا به آشکارکردن سلام التجا می کنیم که توضیح بیشتر را در پایان مقاله خواهم آورد.
در بند آخر دعا همنشینی با جوانمردان را طلب می کنیم که مجالست با جوانمردان روحیه فتوت و نوع دوستی و خیرخواهی دیگران را درما زنده می سازد.واین امر سبب می گردد تا ضمیر پاک و دلی به وسعت بیکرانه برای دوست داشتن خوبیها و فراموشی بدیهای دیگران و روحیه عفو بخشش ودستگیری از فرومایگان و در راه ماندگان را درخود زنده نمائیم.
اما هدف اصلی نگارش این چند جمله بیان افشاء سلام است که در آن رازها نهفته است.اصولا سلام یعنی خیرخواهی و درود و تحیت دیگران و اینکه ما با ابلاغ سلام می خواهیم بگوئیم که آرزوی توفیق و بهروزی وسرافرازی سلام دهنده را خواهانیم و اگر برمردگان نیز درود وسلام می فرستیم هدف مان همین است که گفته شد. چراکه درود وسلام برمردگان یعنی رهائی از سختیهای روز حساب و نجات از عذاب جهنم.
درروایات آمده است که سلام هفتاد حسنه دارد که شصت ونه صوابش به سلام گوینده و یک صواب برای جواب دهنده خواهد بود.
سلام یعنی دوری از تکبر وپرهیز از نزاع و پرخاشگری.بطوریکه وقتی انسان سبکبال شده و از غرور و تکبر جدا می شود چنان روحیه لطیف بخود می گیرد که در نگرشش به پیرامون و افرادیکه دوروبرش حضور دارند آنها را بعنوان یک دوست وهمراه تلقی نموده و همواره خیرخواه آنان می باشد.
بیاد جمله زیبای یک همکار قدیمی بنام آقای صدیقی افتادم که هروقت به جایی وارد می شد با صدای بلند سلام می گفت و ادامه می داد اینکه سلام یعنی با شما دعوا ندارم.این جمله چنان به مزاق من سازگار وشیرین می نشست که همیشه ورد زبان من بوده وهست.
سلام نشان عظمت انسان است و او را به قله رفیع بزرگواری و جلال می رساند سلام نامی از القاب مقدسه خداوند است وذکر سلام یعنی یاد خداوند و شکر نعمتهایی که به ما ارزانی داده است.
اینکه ما از خداوند طلب می کنیم که به ما یاری دهد تا در بیان و اقرار به سلام به دیگران اهتمام ورزیده وحتی گوی سبقت را از دیگران بربائیم بدان معنی است که می خواهیم از منیت درآمده و به ما بودن بپیوندیم و خود را جزئی از جامعه و به عبارتی کوچکترین جزء آن بدانیم.
بیاد داستان زمان جاهلیت در صدر اسلام می افتم که عده ای چنان متکبر ومغرور بودند که سرفرود نیاورده و ابرو خم نمی کردند وبا این حال می خواستند به نبی مکرم اسلام نشان دهند که نماز وطاعت وبندگی خدای سبحان را قبول ندارند تاجائیکه حتی در عبور از خانه هائیکه ارتفاع درب ورودی آنها کوتاه تر از قدشان بود چنان پیشانی خود را دیواروچهارچوبه بالای درب می کوبیدند که خون جاری می شد و با افتخار نزد دیگران زخم حاصله رانشان داده و می گفتند که این زخم پیشانی نشان از سرخم نکردن درهنگام ورود به خانه ای با درب کوتاه می باشد.یعنی انسان وقتی متکبر می شود دیگر حتی خودش را هم فراموش می کند هرچند تکبر به ظاهر عنوان کردن هیبت شخصی و نشان دادن منیت است اما در این وادی چنان خود فروخته می شود که خود رانیر تباه می کند.
سلام این خاصیت را دارد که انسان همچون آهن ابتدا مذاب وگداخته شده سپس در شکل گیری شخصیت به آهنی شکیل و قابل استفاده مبدل می شودانسان نیز ممکن بگوید که من با سلام گفتن خود راکوچک کرده ام ولی این به ظاهر کوچکی خود عظمتی ژرف را بدنبال دارد ومایه خیر وبرکت و حصاری خواهد بود بین او وکسانیکه در مقابلش قرار می گیرند.
دوستی دارم که هر وقت تلفن را برمی دارد بلافاصله سلام می گوید من هم از او یاد گرفتم واین عمل جزء اعمال لایتناهی من شده است. در بازخورد پیشی گرفتن در سلام بارها خاصیت مفیدآن به من رسیده است. دروهله وزمانهای مختلف وقتی گوشی تلفن را برداشتم سلام گفتم متوجه شدم که درآنسوی تلفن شخصی برای مزاحمت یا بقول خود تفریح ناسالم زنگ زده است که با سلام گفتنم گوشی را گذاشته و دیگرهم تماس نگرفته است.حتی بارها اتفاق افتاد که کسانی زنگ زده و قصد دعوا و فحاشی وگفتن ناسزا را داشتند. ولی با شنیدن سلام از سوی من آرامش یافته و با صبروحوصله حرفهای خود را بیان داشته و بارها هم به قصد قبلی خود مبنی بر عصبانی بودن و قصد توهین کردن را اقرار کرده که با شنیدن سلام پشیمان شده اند.
ما اگر همانگونه که در دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان از خدا می خواهیم که سلام گفتن وآنهم سلام گفتن بی منت و خاضعانه به ارزانی داردخودمان نیز به امر اهتمام ورزیده و عامل بی منت سلام گفتن باشیم یعنی به زبان و دل اقرار به دوستی با همنوع کرده و خیر خواهی آنان را به عینه به اثبات رسانده ایم.چراکه درقران هم خداوند به نبی مکرم اسلام سلام رسانده است(سلام علی آل یاسین)به حضرت ابراهیم وتنی چند از پیامبران و صلحا وبزرگان سلام رسانده است(سلام علی ابراهیم)(سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار)(سلام علی نوح فی العالمین)(سلام علی موسی وهارون)ودر بیست دو بارتکرار سلام در قران نشان از اهمیت سلام دارد. که جا دارد برای هریک از آیات قرانی درباره سلام کتابها نوشته شود.
ما نیز در این ماه پربرکت با خود عهد می بندیم تا در سلام وتحیت گفتن به دیگران پیشی گرفته و سلام را با نیت یاد ونام پروردگار و دوری از کبر وغرور و اقرارقلبی به خواستن سلامت دیگران و ارتباط صحیح وسالم در جامعه اسلامی پیشقدم شده و با زبانی گویا و روئی گشاده و ضمیری آگاه به همگان بگوئیم:
سلام
محمدعلی یوسف زاده
کارشناس مدیریت فرهنگی
19/05/1390
نهم ماه مبارک رمضان سال
1432
باسلام
رفاقت باغبان وگل حکایتی است بین گل و باغبان که هریک به نوبه خود وظا یفی را برعهده دارند و رابطه همچون عاشق ومعشوق٬ بین آن دو برقرار است چراکه یک باغبان با صبر وتامل بسیار٬ رنج کار وتلاش را به تن می خرد و درسرما وگرما به پرورش گل مبادرت می ورزد تا بتواند در زمان معین از رنگ و بوی گل بهره ببرد و آن را بد یگران بنمایاند. وبرزحمات خود احسنت بگوید. شما می بینید که گل هم رفاقت را تمام کرده و وقتی دوره شکوفه کردن وغنچه دادنش می شود چنان باغ را به مناظری بی بد یل مبدل می سازد توگوئی که در بهشت برین سیر می کنی و عطر وبوی خود را چنان در فضا ی پیرامون می افشاند که مشام هر رهگذری را طراوت می بخشدواین عطر افشانی و رقص شکل و شمایلی گل نیز بی منت می باشد. این مراوده بین گل و باغبان از ابتدا بوجودآمده و تخطی بردارنیست و غشی در معامله آنان بوجود نخواهد آمد مگر آنکه باغبان در تیمار وپرستاری گل کوتاهی کند که در آن صورت آنچه که از رنگ و شکل و بوی گل انتظار می رود دیده نخواهد شد.که ضرر بوجودآمده نیز دوسویه خواهد بود. اما اگر باغبان حتی درصدی از باورخود را به این نکته معطوف میداشت که پرستاری از گل ثمری برایش نخواهد داشت یقینا اینچنین به زحمت نمی افتاد و به اموری دیگر می پرداخت.یک باغبان هنگام باغبانی نه تنها به گل و گیاه مثمرثمر رسیدگی می کند بلکه علفهای هرز را نیز از پیرامون گل و گیاه دور ساخته و به عبارتی باغ را پاکسازی می کند تا گل بتواند راحت وآسوده از قوت خاک و رطوبت آب بنحو احسن بهره ببرد. حال چرا باغبان همانگونه که به گل می رسد به بوته وعلف هرز رسیدگی نمی کند بخاطر اینکه این گل است که می تواند به او بهره برساند و علف هرز فایده ای جز تخریب باغ و زیاد کردن زحمت باغبان ندارد. براین اصل است که در یک معامله دوسویه باغبان باغ را مهیا ساخته و ساز وکار راحتی و رشد ونمو را برای گل فراهم می سازد و در عوض گل نیز به وظیفه خود عمل کرده و با شکوفه دادن وغنچه کردن محیط را زیبا ساخته و عطر وبوی خوشش فضا را معطر می سازد. بیان این نکته بخاطر یاد آوری اذهان مردم برای ارتباط دوسویه در مراودات اجتماعی و خانوادگی و زن و شوهری و فردی است که با تامل در ارتباط دوسویه باغبان و گل٬آنان نیز این ارتباط را درزندگی خود بکاربندند.ارتباط بین والدین و فرزندان ٬ارتباط بین شاگردواستاد.ومراوده همسری در زندگی زناشوئی ٬ارتباط اجتماعی شهروندی وعوامل متعددی از این دست که برای بازگو کردن هریک نیازمند مقالاتی متعدد خواهد بود. آنچه که مسلم است اینکه همیشه کسانی هستند که برای رشد ونمو ما و به ثمر نشستن آینده ما زحمات زیادی را متحمل می شوند و انتظار دارند که میوه این رنج و محنت را که از شیره جان خود و با رضایت از اعماق وجود زحمت کشیده اند را به چشم خود ببینند و از زبان تشکر آنان بشنوند.پدر ومادری که برای رشد فرزند خود تلاش می کنند و سختیهای فراوانی را در بزرگ کردن اولاد بجان می خرند فقط وفقط یک انتظار وآرزو دارند وآن اینکه این فرزند را که میوه زندگی آنان می باشد را با چشم دل بچشند و ببینند که راه موفقیت و صلاح و فلاح و رستگاری را در پیش گرفته اند.واین موفقیت را با افتخار به دیگران نشان دهند.حال اگر زحمات آنان برایشان میوه ای نداشته باشد مثل همان باغبانی را می مانند که در پایان فصل درو محصولی برای کشت نداشته تا برای خود و دیگران عرضه نمایند و درکنجی نشسته و زانوی غم بغل می کنند. در زندگی زناشوئی نیز همین امر بوضوح نمایان خواهد بود وقتی یک زوج با هم پیمان زناشوئی می بندند با هم عهد می کنند تا در تکمیل شخصیت دنیوی و معنوی همد یگر از هیچ کوششی دریغ ننمایند و براین اساس است که هریک از زوج مشترک اموری را برعهده می گیرد تا بار این منزل به سلامت و آسودگی خیال به مقصد برسد.وبرای انجام هر امرنیکوئی از سوی هریک نیازمند سپاس از سوی دیگر می باشد که این خود به نوعی دادن ثمر از زندگی مشترک می باشد. حال اگر هریک از طرفین در عقد وقرارداد منعقده کوتاهی و قصور داشته باشد یک جای این زندگی می لنگد و ضرر حاصله نیز به هر دو طرف خواهد رسید و روح تعامل وتعاون در زندگی را می میراند و از حوزه تعامل خارج شده و به تحمل یا حتی تعارف و پوچی خواهد رسید.واثرات سوء آن نیز به پیرامون رسوخ کرده وچه بسا فرزندانی خارج از عرف اجتماعی معقول تحویل جامعه خواهد داد. درحوزه اجتماعی نیز این امر در سایه نقش خود را ایفا می نماید چراکه در ظاهر هیچیک از افراد جامعه خود را نیازمند مستقیم دیگری ندانسته و موفقیت و طراوت خود را مرهون تلاش و کوشش شخصی ویا بعضا تیمی وخانوادگی و گروه کاری می داند لکن این امردر سایه چنین نمایان می شود که هریک از افراد جامعه وظیفه ای را برعهده دارند تا چرخ جامعه به سهولت راه بیفتد٬مثلا نانوائیکه قبل از طلوع آفتاب از خواب ناز برمی خیزد تا برای شهروندان نان پخت کند و رفتگری که زباله کوچه های شهر را جمع آوری کرده و راننده ای که تردد افراد را مسیر می سازد وهریک از افراد جامعه با تنوع کاری که دارند در رشد وشکوفائی این جامعه سهیم بوده و نیازمند ارتباط دوسویه همچون گل وباغبان می باشند.که کوتاهی هر یک از اقشار جامعه موجب کندی در روند جاری خواهد شد وضرر حاصله نیز به همگان خواهد رسید. هدف از بیان این موضوع این است که عشق و دوستی در میان اقشار جامعه چه فردی وخانوادگی وچه کاری و گروهی وشهر واستان کشور وحتی جهانی همه وهمه می بایست به این اصل توجه داشته باشند که در تکمیل شخصیت هم کمک کرده و نکول از هر سو ضررش به هر دو سو برمی گردد چرا که زحمت ناتمام بهره ای در بر نخواهد داشت و ازطرفی بهره مندی بی پاسخ و عدم قدر دانی نیز همانقدر موجب افسردگی جامعه خواهد شد. پس بیائیم مثل باغبان وگل بی منت در رشد همدیگر کمک کرده و عشق به همدیگر راابراز داریم و در بهره مندی از عطر و بوی خوش این تلاش بی شائبه با هم ودر کنار هم باشیم. انشاء الله
محمدعلی یوسف زاده
کارشنان مدیریت فرهنگی
18/05/1390
بنام خدا
مجنون صفت
عشــــــق لیلا در د ل مجـــــــــــنون نشست*
بحــــــــــراو تا بیـــــــــکران تازید ورفت*
درقنـــــــــــوتش ناگــــــــــهان فــــریاد کرد*
بی وضـــــــوهستم در این گــــــــــــاه نبرد*
فــــــارغ از گفـــــــــتاربا یــــــــــزدان پاک*
راهی د شت ودمـن گــــــردید برجستارخاک*
خاک لیلا بودومجنون سوی او در اضطراب*
دروصالش گه سراب وگه به رویا گه بخواب*
اوهــــمی در جستجــــوی دلـــبر ودلدار بود*
سوی لیـــــلا بــــی خبــــــراز ایزد داداربود*
چشــــــــــم خـــــــود برواقعـــــیت بسته بود*
بحرلیــــــــلا از همـــــــه اورستــــــــــه بود*
خســـــــــته شد درگـــوشه ای بنشست دوش*
با خــــود ش می گـــــفت ای عاقل بگـــوش*
از خدا گشـــــــتی بدوروعشــق د نیا دردلت*
ترک اولی کـرده ای ومیــل لیــــلا درسرت*
کنج خــلوت در دلت مخلوق را جا کرده ای*
عشق بازی را مـدارکـوی لیــــــلا کرده ای*
این چــــه رفتاریست با خــــود می کنــــــی*
رنـــــــــج د نیـــا را به دل جا می کنـــــــی*
ســرزنشها زد تلنــگــربرد لـش بیـــــدارشد*
نورحـــق دردل گــرفت وراه او همــوارشد*
گفت: یا رب من بخود کردم ستم دستم بگیر*
کنج زندان تنم با د ست خود گشــــتم اسیــر*
خون جگرگردیده ام زین عشق پنهانی ودون*
من که مجنــونم جنونم شد فـزونتراز فـزون*
خواهم از بازیچه د نیا د گرآیم برون بی واسطه*
عشق لیلا وجنونم زان تو بی چندوچون هلهله*
هـــرچه خواهی این دلم این دلبرواین پیکرم*
عا قبت آن به که خیــــراتی از این د نیا برم*
یک ندا آمــــــد توای بیــــــدارومـــــــــست*
هـــــــرچه خـــواهی نزد من یازی تو دست*
عشـــــــق لیــــــــلا مست مجنـــــــونت منم*
هـــــــــــردو د نیا مهــــــــروافســــونت منم*
روزوشب درحـــــــــــجرلیــــــــلا سـوختی*
کـــــی سخـــن در معــــــــــــرفت آمــوختی*
عشــــــق ودلـــــــدارت منم بیـــــــــدارشو*
سجـــــده برخاکــــــــم بنــــه هــــــوشیارشو*
دل سپارش زان من کین رسم دلداری نکوست*
مزد این سوداگــری دردرگه من روبروست*
محمدعلی یوسف زاده(عبید)29/04/1390
.: Weblog Themes By Pichak :.

